خداحافظ معجزه های کوچک...

همخانه ام چند روزیست که در سفر است. مریم از دیروز پیشم بود و یک ساعت پیش

رفت. دفاع دارد به زودی. نمی شد اصرار کنم که بمان.

کم پیش می آید عصر یک روز تعطیل تنها بمانم. ولی امروز ظاهرا از خانه خارج نخواهم

شد.

امروز آمدم اینجا که بنویسم این آخرین پست این وبلاگ است. 

به 5 سال نرسید. پست اول مرداد 84 بود. 

تا فروردین 88 اینجا آدرس دیگری داشت و از آن به بعد با تغییر آدرس توسط نگارنده 90

درصد خوانندگانش را با کمال میل از دست داد! 

بارها عزم ترک اینجا را کرده بودم ولی این بار فرق دارد. حالت قهر و ناراحتی در میان

نیست. وبلاگ نویسی به سبک من افت و خیزهای فراوانی داشت ولی به اندازه یک

مدرک دانشگاهی برای خودم اندوخته کسب شد. 

 

در جای دیگری می نویسم. فقط به خاطر اینکه خواستم با شروع مراحل جدید در

زندگیم خانه مجازیم را هم نو کنم. آدرسش را اینجا نمی گذارم ولی به کسانی که می

دانم گاهی به اینجا سر میزدند به طریقی اعلام خواهم کرد. 

اگر هستند اندک خوانندگانی که من از حضورشان در اینجا بی اطلاعم ایضا می توانند با

قرار دادن ردی از خود آدرس خانه جدیدم را دریافت دارند. 

سفری در پیش دارم. دعای خیرتان را بدرقه راهم کنید.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩
تگ ها : آخرنوشت

من خوش باور ساده....

تو اینجا را نمی خوانی. تمامی شواهد و قرائن این را می گویند...

حالا نمی خواهی یا بالکل از ذهنت پاک شده وجود همچین جایی چیزی نیست که

بتوان به این راحتی فهمید. 

این را گفتم که به خودم یاد آوری کنم این پست نمی تواند دارای مخاطب خاص باشد اگر

هم نگارنده تمایل به این امر داشته باشد. 

من درکت نمی کنم. من خوشم نمیاید کسی وبلاگ مرا نخواند و به خود اجازه به چالش

کشیدنم را بدهد. من اگر بگویم آرشیو وبلاگ چه کسانی را خوانده ام مخت سوت می

کشد...

بگذریم.

آمده بودم بگویم که هر بار جور دیگری از سادگی خودم تعجب می کنم. مثل حملات

PMS که هر بار تا به اتمام نرسند می توانم روی PMS نبودنشان قسم بخورم.

به طرز عجیبی حرفهای مردم باورم می شود. 

زنگ زدم به پدر شاگردم. گفتم بیش از یک ماه از تدریس گدشته و هنوز حق الزحمه

ناچیز من به حساب من واریز نشده است. پدرش مرد متمولی به نظر می رسید.

چنان قضیه را چرخ داد که تشکر و خداحافظی کردم. گوشی را گذاشتم. با یک دو دو تا

چهار تا میشد فهمید که دروغ گفته بود. می خواسته تا موقعی که من اعتراض نکرده ام

حقم را پرداخت نکند. 

می دانی؟ آدمها را نمی فهمم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩

حدیث عمر آدم....

نوشتنی زیاد دارم. 

رفتم شهر آفتابگردانها و برگشتم. بهشتی اگر باشد آنجاست و خواهد بود برای

همیشه. 

تنها چیزی که آنجا آزارم می دهد افزایش چینهای پیشانی پدر است هر بار.

شاید اینجا نگفته ام قبلا که پدر بزرگم یعنی پدر پدرم 92 سال دارد و هنوز تنها سفر می

 کند. پای صحبت او نشستن همیشه جالب است. سواد خواندن و نوشتن دارد یعنی در

واقع سواد بوستان و گلستان و قرآن...ولی بعدها به قول خودش با خواندن در و دیوار و

تابلوها سوادش را تقویت نموده. سوره های بسیار و اشعار فراوانی را حفظ است. 

خواستم بگویم که ایشان بسیار متاسف است که من برای رفتن به آمریکا اقدام نکرده

ام. مشکلات ویزا و اینهای اصلا توی کتش نمی رود. می گوید اگر گفته بودی من به فلان

فامیل سپرده بودم کار ویزایت را درست می کرد!!!

خدا عمرش دهد خلاصه...داشت در مورد یکی از همسایه ها که به تازگی مرحوم شده

صحبت می کرد : که جوان بود...82 سال داشت!

هیچ لحنی از شوخی هم در کلامش نبود...

بگذریم. 

می گذرد این روزها...چیز زیادی از 27 سالگیم نمانده است....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

امپراطوری انتظار...

 

 هیچ نوشتنم نمی آید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

قاصدکها بلاخره روزی....

از عطر شیشه آبی که می زنم بوی نسبتا تلخ مطبوعی توی مشامم می پیچد.

یاد کیش میفتم و به قول اریک: پلیژر آو ایر کاندیشنر...

بعد یاد کولر خانه میفتم و از آخرین روزهای گرم پارسال خاطره خرابی کولر برایم تداعی

میشود. هنوز گرمی هوا آنقدر آزار دهنده نشده که به فکر تعمیرش بیفتم ولی شاید

همین فردا مجبور شوم. 

برای بیش از 24 ساعتم نمی توانم برنامه ریزی کنم. الان مثلا می توانم به تدریس

ریاضی فردا فکر کنم. یا با کتاب Passwort Deutsch که از لاله گرفته ام سرگرم شوم.

کلاس آیروبیک...

 بدون اینکه بدانم به قول سارا ASAP بعضیها یعنی چقدر از زندگی من.....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

بیش از اینها خاطرم دلگیر بود...

 

دلم پر است. پر پر...(به فتح و ضم پ، هردو درست است)

با آدمها معاشرت که می کنم زود پشیمان می شوم. معاشرت که نمی کنم دلتنگ...

دلم می خواهد فقط فرار کنم. زود زود...ولی نمیشود لامصب...

نمی توانم با کسی حرف بزنم. می ترسم. 

 جرات ندارم غر بزنم...یعنی حتی توی دل خودم هم...خاموش شده کلا آن بخشی

که نظر می داد راجع به کیفیت زندگی. 

کاش هرگز اینقدر قوی نشده بودم. قوی مثل گاو. کاش اینقدر رنج نکشیده بودم.

دلم چه گرفته....خیلی ها....بودن در این شهر آزارم میدهد. ریاضت بسیاری کشیده ام

تا از در و دیوار و آسمان و ابر این شهر لذت ببرم. موفق هم شده ام ولی ...

 

 امشب در چهار راه ولیعصر بعد از جدا شدن از بچه ها سوار BRT شدم. ساعت نزدیک

11 بود و  اتوبوس خیلی خلوت... تا نشستم با ذوق کیفم را باز کردم تا با سوغاتی

عطیه از سنگاپور خلوت کنم. گوشواره و انگشتر...داشتم تلاش می کردم که انگشتر را

دستم کنم که خانمی که روبرویم نشسته بود گفت انگشتر خریدی؟ گفتم نه سوغاتیه.

گفت: میدیش به من؟

خیلی جدی بود. شوخی نمیکرد. بنظر هم نمی آمد فقیر یا دیوانه باشد. 40 ساله بود

مثلا. چهره ملایمی داشت. سفید رو بود. روسری مشکی سرش بود. 

گفتم: قابل نداره. 

گفت: این ماه تولدمه...

گفتم: چه ماه خوبی. 

گفت آره ماه خوبیه. ولی هنوز هیشکی بهم کادو نداده. انگشترو میدیش به من؟

بازم تعارف کردم: اگه خوشتون میاد وردارین. 

خیلی تابلو بود که دوست ندارم بدهم. آخه یک انگشتر فانتزی دخترانه به چه درد آن

خانم محجبه با شخصیت می خورد؟ 

گفت: دارم از روضه میام. ایشالا همه به حاجتشون برسن. من امسال از هیشکی کادو

نگرفتم. بچه هام ازم دورن...

سر ایستگاه رودکی پیاده شدم. خداحافظی کردم از خانمی که مهرش به دلم نشسته

بود. گفتم: خداحافظ سلامت باشید....

 

الان یادم افتاد. خیلی حالم گرفته شد. کاش بهش میدادم انگشتر رو. کاشششش...

من که از این چیزا زیاد دارم. عطی هم که دو تا سوغاتی برام آورده بود...اون زن ولی

دلش می خواست هدیه بگیره.

کی بود اصلا؟ آدم بود؟ 

خدایاااااا. کاش قلبمو اینقدر نشکسته بودی که جرات نگاه کردن به سمتت رو هم

نذاشته باشم...

کاش.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

در ننوشتن .....

من واقعا دیگر توانایی نوشتن ندارم....

همچنانکه توانایی کتاب خواندنم را مدتهاست از دست داده ام. وبگردی و گودر نشینی

مثل فست فود رگهایم را پر می کند و جایی برای کاغذی که بدست بگیرم باقی نمی

گذارد. 

از کیفیت زندگی هم چیزی نگویم بهتر است....

اینروزها تنها دلخوشیم شنیدن صدای پدر و مادرم شده...پدرم همیشه مطمئن است که

همه کارها درست میشود مادرم ولی می گوید درست نشد هم عیبی ندارد. پدرم

همیشه معتقداست که جای این همه غر زدن نمازت را بخوان....مادرم با او موافق است

ولی فکر می کند که من بیخود سرو صدا می کنم....

از هیچکدامشان انتظار ندارم که درکم کنند. مادرم لیسانسش را در شهری نزدیک

خانواده اش گرفته. هر آخر هفته به دیدار خانواده می رفته و در آن شهر هم کلی قوم و

خویش داشته. باز هم گاهی تصاویر تلخی از آن دوره سخت!!!! در ذهنش هست...

بعد هم در 21 سالگی با پدرم ازدواج کرده. مردی که همیشه شبیه آیینه است.

فرزندانش هم ما بوده ایم که البته رضا (سلام دادا :*) بسیار کمتر از من مساله دارد.

من هم که اصولا با هر بیچارگی شده مسائلم را به دوش می کشم تا مبادا خاطرشان

مکدر شود.  در 2 ماه اخیر من مسئول بحران در خانه شناخته شده ام چون رضا را

تشویق به ثبت نام در کلاس زبان کرده ام و او یک ماه وقت نکرده به خانه برود و دلشان

برای او بسیار تنگ شده...فرزند پسر همیشه دوست داشتنی تر است. نه که چیزی

برای من کم بگذارند ولی واقعیت تلخیست که به دوری من عادت کرده اند و به غیبتهای

هفتگی برادرم هنوز نه! 

حالا همه اینها به کنار، می خواستم بگویم که هرگز در این سالها خانواده ام تخمینی از

میزان باری که بر دوشم بود نداشتند.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

در ننوشتن دردیست که در دردناکترین نوشته ها نیست....

 

چه بارانی بود امشب...

بعد از 10 روز زندگی مزخرف کاری پیتزا و هات داگ و سیب زمینی نشاط هم چسبید.

حتی ترافیک توحید- جمهوری هم آزارم نداد. 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم...

مرگ چیز بدی نیست.

من اگر امشب قرار باشد بمیرم اول کمی می ترسم...برای تاریکی و تنهایی و خاموشی

درپیش رو...که البته خودم را قانع خواهم کرد که این مفاهیم در این دنیا وجود داشتند و

از آنسو کسی خبری ندارد...شاید که روشنتر باشد حتی! 

بعد دلم می گیرد. که چه همه برنامه داشتم و فرصت نشد.

می خواستم یک دکتر نوروساینتیست خفن شوم. 

می خواستم روزی روزگاری که در سرزمینی دور اتاق قشنگی داشتم و دوستان گزیده

ای، روزی که آنقدر از تهران دور بودم که دلم تمام و کمال مال خودم باشد بنشینم شعر

بنویسم و غصه نخورم. که شعرهایم شعفناک باشند و طرب انگیز...و بخندم به روزگاری

که خواندن و سرودن شعر لایه لایه اندوه به دورم می پیچید و چقدر هم لذت می بردم که

من می فهمم آنچه را که دیگران نمی فهمند...

 

می خواستم روزی دلم را بدهم به کسی برای همیشه. تمام دلم را...تمام طبقاتش را

یکجا...به کسی که به گشتن باغ آمده بود نه کشتن چراغ ...که پس گرفتنی در کار

نبود و زخم و دروغ و خنجری...

می خواستم سپهر را در آغوش بگیرم...

می خواستم...

می خواستم 2 بار ویزای آلمان بگیرم...!

**********************

این شب زیبای اردیبهشت شب خوبی نیست برای مردن .

ولی مرگ کلا چیز بدی نیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

بس نیست؟

 

چقدر چشمهایم را ببندم

و حضور دستهایت را بر تنم نقاشی کنم؟

می ترسم!

می ترسم دستهایم از دلتنگیت بمیرند....

                                                                       "عباس معروفی"

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

← صفحه بعد