گل يخ........

امشب حالم خوبه....

آخه بيماری حساسيت مزمنی که ازاوايل تابستون به طرز وحشتناکی

 آزارم می داد و لذت تنفس! رو از من سلب کرده بود و هيچ کدوم از

 پزشکان متخصص و غير متخصص پايتخت نتونستن مهارش کنن

بلاخره بوسيله يک اسپری بينی ۱۲۰۰۰تومنی که توسط يک پزشک

نازنين در ولايت خودمون تجويز شده  داره خوب ميشه....

حالا ديگه کم کم دارم عادت می کنم که با بينی نفس بکشم...!

قابل توجه دوستانی که آرزو می کردن مجاری تنفسی من خوب بشه و

 مثل موشک وظيفه خطير تنفس رو ادامه بده.....!

...............................................................

حالم خوبه چون منتظر هيچ اتفاقی نيستم....حتی منتظر بهار.....

 

           guzguller  gibi  hic bahar yashamadim

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

 

              

شايد برخی از زوجهای جوان موافق نباشند، اما آنطور که دانشمندان
 
 ايتاليايی ادعا ميکنند عشق پر احساس ميان دونفر تنها تا حدود
 
يکسال پس از آشنايی دوام می آورد.
 
تحقيقات دانشگاه پاويا نشان می دهد که احساسات شديد عاشقانه ای که
 
در آغاز رابطه يک زوج برانگيخته می شود، احتمالا در اثر ترشح
 
نوعی ماده شيميايی در مغز آنهاست. پژوهشگرانی که اين تحقيقات را
 
انجام داده اند می گويند احساس خوشحالی و وابستگی در آغاز رابطه دو
 
 نفر، به افزايش ميزان نوعی پروتئين در بدن آنها مربوط می شود.
 
اما اين محققان بعد از انجام مطالعاتی روی افراد مجرد و زوجهايی که
 
 رابطه طولانی مدت و يا نوپا داشتند نتيجه گرفتند که ميزان اين پروتئين
 
 به مرور زمان کاهش می يابد..........
.......................................................................
 

اوریانا فالاچی می گوید: عشق حقه بزرگ وعظیمی است که برای سرگرم ساختن

 

مردمان ابداع شده است.....

 

دوست بزرگی داشتم که می گفت: عشق یعنی به سیبهای گناه دندان نزدن در حین

 

سرگردانی دل در کوچه های دوست...

 

و من می گویم:...................

 

دلم می گوید: یافت نشد........ لطفا با میخ واژه! دیگری جستجو کن.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

ياد آور ای صبا که نکردی حمايتی....

 

سلام.

گفتی که دلت برایم تنگ شده است….البته با آب و تاب خیلی بیشتری…..

از آن روز خیلی سعی کردم که باور کنم و اگه شنیدنش خوشحالت می کنه باید بگم چندان هم ناموفق نبوده ام….

امشب حالم هیچ جور خاصی نیست….نه خوشحالم نه مضطرب، نه اندوهگین ونه منتظر…..اصلا خیلی وقته که حالم هیچ جور خاصی نیست….یادم نمیاد دقیقا از کی…شاید تو بیشتر از من یادت باشه….

خوب میدونی که من از هیچی به اندازه زمان نمی ترسم، می ترسم بگذره و من جا بمونم. می ترسم از حضورش غافل شده باشم….و امروز وقتی در آینه به چهره ام دقیق شدم به دنبال رد قدمهاش، حس کردم به جای اینکه ردی در چهره ام گذاشته باشه، ماهرانه یه چیزایی رو کم کرده….ولی باورکن از این وضعیت نه راضیم نه ناراضی.

فرقی برام نمی کنه که دیگه چشام برق می زنه یا نه، نفسام آبیه یا نارنجی خوشرنگ، یا در چشم تو و اون یکی چه قدر واندازه ای دارم….

یادمه یه بار تو شب شعر که اومدم شعرمو بخونم اولش ناخودآگاه این بیت از نصرت رحمانی به زبونم اومد:

از من که گذشت    ولی به ابر خواهم آموخت که از عطش گیاه نمیرد....

همین چند جمله چنان مستم کرد که تا آخر شعر طولانیمو یه نفس خوندم.... شعر که تموم شد انفجار کف دوستان به خاطرم آورد که من هم شعر خوندم....

ولی با این همه اون روز خیلی کوچیکتر از این بودم که بفهمم ابر کیست و عطش چگونه است....آنروز اصلا چه می فهمیدم که از من گذشت یعنی چه؟؟؟

امروز هم نمی فهمم ولی چه بهتر...کاش همین فهم ناچیز روهم نداشتم....

گفتم که کمی باورم شد دلت تنگم شده....دلم را به دنبال احساس پاسخگو کمی می کاوم و بعد بی خیال می شوم....

نترس من افسرده نشده ام. افسردگی کهنه ترازآنست که نام یک بیماری را در وجود من بگیرد. فقط کمی آدمها را شناخته ام....

امشب در این اتاق آرام، من وتنهاییم در تنگنای بین گذشته و آینده گیر کرده ایم. بارها گفته ام که زندگی من هزاران حلقه تکراری دارد. وضعیت کنونی من هم درون یکی از آن حلقه ها واقع شده ...از این مساله شاید حتی باید خوشحال باشم ولی ...ولی نه تکرار برخی از سکانسها، اصلا تکرار همه سکانسها چندان مقبولم نیست...با این حساب آینده به رنگ گذشته خواهد بود و....

جمعه چون شنبه ، پار چون پیرار

                           نقش همرنگ می زند رسام

این هم اصلا مهم نیست.....ولی مشکلش اینه که پیمودن حلقه برای بارهای بعد از بار اول،  مثل کندن چاهیه که می دونی تهش هیچ خبری نیست....

ولی بازم مشکلی نیست!

دیگه حرفی ندارم. فقط تا یادم نرفته بهت بگم : یادت باشه که من از آدمای دروغگو خیلی بدم میاد....

شب بخیر. حرفای منو مثل کل وجودم جدی نگیرو خم به ابرو نیار...

آهان راستی! منم دلم برات تنگ شده....

  

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳۸٤
تگ ها :

من غم نمی خورم غم می‌خورد مرا....

بازگشته‌ام....

نه آنطور که بايد....نه اصلا هيچی.....حرف تو دلم يه دنياست ولی....

مثل هميشه سعی کرده‌ام اين بار هم صبور باشم....همين....

هيچکس نميتونه بفهمه من تو اين اين شهر کوچک نه چندان دوست داشتنی چقدر راحتم.......و چقدر خالی...خالی از سخن و اميد .

 خالی از درد. خالی ازهمه چيزايی که در اين ۴سال من از اونا ساخته شده بودم. و خالی از خودم.....

ديگه نپرس به کجا دارم ميرم...به خدا نميدونم..... 

                          

فقط اينو ميدونم:

 احساس سوختن به تماشا نمی شود

                           آتش بگير تا که بدانی چه ميکشم......

ديگه اصلااصلااصلا حوصله ندارم.......

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤
تگ ها :