اين روزها

       هرکسی مرا می بيند

           سراغ تو را از من می گيرد

تو نشانی من شده ای

                    و من نشانی تو...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

 

بلاخره طلسم شکست.....

سالها بود که آرزو داشتم وبلاگ داشته باشم ولی  همت نمی کردم....ولی به دلايلی اين روزا دلم می خواست که يه کار جديد شروع کنم و کردم...

(به قول يکی از دوستان اگه اينجا هم می خوای مشکوک بزنی اصلا نمی خواد وبلاگ بزنی....!)

آخه منم نشستم موقعی شروع کردم که هيشکی ديگه نه حوصله داره نه وقت....

الان همه دوستام بدجوری سرشون شلوغه....همه اونايی که يه روزی اصرار شديد داشتن که من وبلاگ بزنم الان وقت سرخاروندن ندارن....(مثل خودم...)

اين روزا دانشکده که ميام اصلا دلم نمی خواد پا شم برم...تا موقعی که اين آقا آبيا بيان بيرونم کنن...

دلم ميخواد از تک تک بچه ها استفاده کنم.باشون حرف بزنم.دوستی شونو ذخيره کنم شايد.....

ولی معمولا هر کی يه گوشه ای درگيره .مگه اينکه موقع ناهار بشه و يکی را بيفته تو همه طبقات بچه ها رو جمع کنه بريم يه جايي............

ديگه ۸۰۳۳ای ها دارن ميرن......................

برم سر پروژم تا موقع ناهار بشه.......

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :