هميشه از خشونت متنفر بودم.يادمه بچه که بودم وقتی تو اخبار صحنه جنگ و حمله می ديدم حس وحشت عجيبی آزارم می داد...................................................................

الان هم از اينکه کسی حتی يه دوست همدل به دنيام حمله کنه

 بخواد با مشت زدن به ديوارام به من نزديکتر بشه از اونی که بايد

حس همون  بچه آواره بمباران زده رو پيدا می کنم که اگه بعدها بهش پناهگاهی حتی بهتر از خونه از دست رفته ش بدن مگه راضی می شه؟.......

نگران نباش .من اين سو ی ديوارام اونقدری هم که تو فکر می کنی در آستانه نابودی نيستم.....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :

 

عادت غفلت می آورد

    از غفلت زده نمی توان انتظار داشت

    که از غفلت خويش غافل نباشد.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :

 

دانشکده ....

دانشگاه.....

                   کارشناسی ارشد.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :

 

نشستی روبرويم و گفتی بگو.

مات نگاهت کردم.

 گفتی مگر کسی که لطافت يک جسم زنده را به تو هديه می کند؛جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

گفتی فروغ گفته است .

راست می گفتی

ميدانستم!

چشمان مهربانت از هميشه مهربانتر بود.حتی با من که مدتها بود جز سلامی عبوسانه وچند واژه ضروری به دنيايت سر نزده بودم.حتی با من بيشتر!

با تمام وجود درونم را کاويدم تا از حسم جمله ای بسازم و در اين درگيری عظيم ذهنی شريکت کنم چنانکه خود می خواهی.

از عضلات چهره ام ياری طلبيدم تا شايد حداقل با لبخندی کمرنگ سهم ناچيزی از مهربانی جاری در فضا را به خودم اختصاص دهم .ولی تو که لبخندی نديدی.

.................................................................................................

بازهم نتوانستم.مرا ببخش.

اين تنها درسی است که خيلی خوب ياد گرفته ام.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :

 

ديشب خوابيدم و خواب ديدم تو آمدی....!

پشت پرده پلکهايم پر از تصوير تو شد.کنارم نشستی ولی حيف که قلک سکوت را نشکستی...

نگاهت می گفت که بی تابيهايم را در می يابی.

گفتم:ممنون که هنوز ياد مرا درسر داری.و با اينکه پاسخ ندادی باز پرسيدم:چقدر از حال و روزم خبر داری؟

افسوس !!!!!!!!هيچ نگفتی. سکوت شايد عزيزترين کلام تو بود....

...............................................................................................

متن بالا از يه دوست خوبه که مدتهاست ازش چيزی نخوندم.يه موقعی يه جايی با هم می نوشتيمُُ  البته من فقط می نوشتم و اون خيلی بزرگتر می نوشت.....

حالا ولی اگه اهل تلويزيون باشی هر شب در (با خبرنگاران)کانال ۳ می تونی از گزارش های نابش لذت ببری.

اون کسی نيست جز کامران نجف زاده عزيز....

اون به من ثابت کرد که ممکنه امروزچند نفر با هم  جايی باشند و يه کارو انجام بدن ولی اين ايمان فرده که بهش ميگه پس فردا کجا باشه....!

..........................................................................................

من هنوز اينجام....بر بلندای سرزمين شک.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :

 

ای دوست

اين روزها

           با هر کسی دوست می شوم

احساس می کنم

     آنقدر دوست بوده ايم

      که ديگر وقت خيانت رسيده است....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :