در اين زمانه بی قال و قيل لال پرست.......

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

هميشه فکر می کردم اونقد رشد کردم که از کسی به هر دليلی متنفر نباشم.هر وقت در اولين برخورد از کسی بدم می اومد کلی خودمو سرزنش ميکردم.

تابستون امسال که يه کم رفتم سمت آشنايی با هوميوپاتی  ديدم که نه بابا من خيلی هم مقصر نبودم.

شايد عاميانه ترين دليلش اين باشه که يه موقعی يه جايی  ازش خاطره خوشی نداری  و يادت نمياد................                            

*************************************************************

وقتی می بينی برای دادن جواب سلامت ۱۰۰۰۰مگاژول انرژی مصرف می  کنم  وقتی که چشام خيره شدن به هر جايی جز صورتت رو ترجيح ميدن  وقتی که حالمو می پرسی و چشام پر ميشه وخط صاف لبام باز نميشه

خوب  نيا پيشم.حالمو نپرس.دستمو نگير........

گاهی احساس می کم الان ديگه رابطه ما از هر مساله پيچيده ای تو دنيا  پيچيده تره.

همون رابطه ساده و قشنگ....همون رابطه ای که در امتداد  تک زنگهای کوتاه و قهقهه های بلند و بستنی های خوشمزه  با ما قدم زد و به اينجا رسيد....اينارو که ديگه يادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی اينجا ديگه  بد جاييه.حس می کنم به اندازه ۱۰۰۰۰۰تا دنيا ازت فاصله دارم و اين واقعيتيه که قبولش کردم.

به نظرم همه اون حرفای مشترک حتی غير مشترک اون اختلاف نظرای عميق  اون بحثای شبانه اون خنده ها ی از ته دل و اون اشکای سنکرون همه و همه خواب بود.

اون روزا گاهی با خودم فکر می کردم  من و تو شايد فقط در تعريف انسان با هم موافقيم ولی عجب رابطه فوق مسالمت آميزی داشتيم.الان می فهمم كه اشكال دقيقا همينجا بود..........

 

ولی هميشه برام جالب بودي.در اعماق وجودت يه خميره خام و بيطرف رو می ديدم كه خيلی دوسم داره  واز حرفام لذت می بره.حتی اگه تو با دادن تكانهای شديد افقی به سرت بهم بگی كه حق هميشه كلا با خودته.....بگی كه خيلی مثل دخترای معمولی و توسری خورده ايرانی فكر می كنم......كه بچه ای كه من بخوام تربيت كنم نمی تونه هيچ تكو نی به اين جامعه بده.

.................................................................................................

الان ديگه هر چی فكر می كنم می بينم كه من و تو فقط در انسان بودن مشتركيم اگه باشيم.وقتی به طرفم ميای حالم از جنس مهربو نيت به هم می خوره.می فهمي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا دلم نمی خواد به حرف اون دوست بيطرفی فكر كنم كه می گفت شما تو چاهي افتادين كه شايد برای بيرون اومدن ازش مجبور  بشين  پا روی شونه های  همديگه بذارين....ولی نگفته بود كه احتمالا به دل همديگه هم چنگ می ندازيم.......... ای لعنت به آدمايی مثل تو.......هيچ وقت تو زندگی اينقد احساس عجز و وحشت نكرده بودم.

و تو  امروزو امشب و هر روزو هر شب با يه لشكر آدم و كله خودت و يه كله يدكی و حق به جانب ترين چهره دنيا بشين بگو كه كله من چقد خرابه.....كه من چقد مشكل بزرگی شدم برات....و اصلا از خودت نپرس :چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی هر چی هم دلت می خواد دروغ بگو و اطمينان داشته باش كه تو محق ترين انسان جهانی چون صدای من قرار نيست به جايی برسه.اگه تو قراره پشتم باشي....

وكسی كه يه روزی از چشمات می خوند كه دلت چند تا گرفته امروز اين حسو بهت القا  می كنه كه از يه سياره ديگه اومدی و اگه آدمای بينهايت مهربون اينجا نمی فهمن چی می گی ميتو نی بری بميري........يا جوری  دروغ بگه تا تو مجبور بشی صداتو بلند كنی كه مطمئن شی خواب نيستي..................................................................................

دلم می خواد فقط يه بار ديگه با اون لحن مهربون و چشای نافذت!!!!! ازم بپرسی كه:اگه نمی ترسيدی چی كار می كردي؟

اونوقت با يه فرياد سنگين همه تكه ها ی تيز و برنده نفرتم رو كه درونمو به خون كشيدن به

صورتت بپاشم و بگم:

من نمی ترسم يعنی همين.............

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

ترم آخر که بوديم  سر کلاس درس دوست نداشتنی (الکترونيک صنعتی)

 من يه لحظه هم حوصله ام سر نرفت!چون از اول تا آخر ترم يه کتاب

 خوب داشتم............

نامه های سيمين دانشور و جلال آل احمد در سفر

 آمريکای دانشور

سر کلاس  غرق اين کتاب می شدم و به دقت زير جملاتش خط می

کشيدم و گاه با وقفه های سنکرون سر بلند می کردم و استاد رو نگاه می

کردم که به گمونم فکر می کرد بهترين جزوه نويس کلاسم.....!

اون موقع حنانه عزيزم معمولا سر کلاس نزديکم می نشست و همش

تو کتابم سرک می کشيد و ازم قول گرفته بود که بعد از امتحانای ترم

آخر کتابو بدم بخونه.....که ويزای آمريکا مهلت نداد!.....................

..............................................................................

...............................................................................

چند وقت پيش که باهاش حرف زدم و لرزش صدای مهربونش شيکاگو

 رو در نظرم کوچيک کرد  ياد جملات پر مغز سيمين افتادم.......

 

...........................................................................

حنا جونی !ينا همون جملاتی هستن که زيرش خط می کشيدم....

می خوام بدونی که سيمين هم در سال ۱۳۳۰فرار مغزها کرد.....

آخ يادم نبود که قرار نيس ديگه از اين واژه استفاده کنيم....!..................................................

۱.رفتم و از سخت جانييهای خود شرمنده ام.

۲.در طياره با وجود متلکهای اين و آن که آمریکا رفتن گريه ندارد باز

تا مدتی گريه می کردم و هر چه می کو شيدم خودم را آرام کنم نمی

توانستم.

۳.آدم در اينجا گاه خود را چنان بيگانه احساس می کند که دلش می

خواهد پر در بياورد و به جايی که با او تناسب دارد بگریزد.

۴.آيا واقعا تمدن آمریکا آنقدر قوی بود که ما را جلب کرد؟

۵.من درتعجبم اين آمریکاييهاکه با وجود اينهمه ماشين بايستی فوق العاده

 تيزهوش باشند چرا تا به اين حد ساده اند؟(يادته؟)

۶.من از آن طرف کره زمين از آن سوی در ياها و اقيانوسها به تو

 التماس می کنم که به فکر سلامتی خودت باشی.

۷.به فکر خودت باش.دنيا را چند بار به آدم نمی دهند.حيف باشد دل دانا

 که مشوش باشد.

۸.اکنون بوته آزمايشی است.بگذار به قول عرفا مس وجودمان در اين

 بوته آزمايش کمی بگدازد و زر گرديم.سختی هميشه لازم است تا آدم

را بزرگ کند.

۹.کلاسها خوب و جالب است و ابدا خسته نمی شوم.

۱۰.جلال عزيزم!اين هنر لامصب نمی گذارد تو جان بگيری.به قول

سهروردی مثل عشقه به تو می پيچد و نيرويت را می گيرد.

۱۱.عزيز من!من دمهايی را با تو گذراندهام که به قول قهرمان کتاب

 بيگانه برای تمام عمرم خاطره ای برای نشخوار و ياد آوری دارم.

۱۲.خود را نکاه.

۱۳.مرد نبايد زود نااميد شود .زن هم همين طور.

۱۴.بايد خونسرد بود و به زندگی با بی اعتنايی نگاه کرد.

۱۵.گنج تو در ذهن و در فکر تو است.

۱۶.زبان مرا فقط تو می فهميدی و چقدر هم خوب می فهميدی.

۱۷.تو تمام زندگی مرا پر کرده بودی.

۱۸.ديگر جوانی را به تو نمی دهند.

۱۹.نمی خواهم نمره های بدی بگيرم.

۲۰.تنهايی سم روح است نه دوای روح.البته گاهی دوای روح هم هست!

۲۱.خلاقيت را که نمی شود درس داد.

۲۲.مگر طاقت آدم چقدر است؟همه که نمی توانند سيب زمينی باشند.(کنارش فلش زدم نوشتم به ياد پگاه!)

۲۳.آدم وقتی پايش را از ايران بيرون می گذارد می فهمد که زندگی يعنی چه و ما مردگی می کنيم.(آره؟)

۲۴.آدم هرچه را بخواهد و واقعا بخواهد انجام خواهد داد.ما بلديم از نو بسازيم و صبر کنيم و از صبر کردن هم خسته نشويم.

۲۵.آدمهاي عادی سرنوشتی ندارند و زندگيشان يکنواخت مثل اسبهای در شکه می گذرد.

                                ادامه دارد......!

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :