تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن......

 

ديگه کسی اينجا نمونده...............

                                

                     

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

که کيميای سعادت رفيق بود رفيق...

 

قرار بود اين پست رو شب ۱۳بدر بفرستم که نشد!الان با۶ روز تاخير.......

***************************************************

اين دفعه می خوام يه کم خصوصيتر بنويسم.

دیشب سپیده اومده بود اینجا.

(به قول شهریار اینهم از عمرشبی بود که حالی کردیم!)

بیشتر از ۶ ماه بود که همدیگرو ندیده بودیم....(خودم دارم خجالت می کشم....)

به قولی اگه فرارمغزها کرده بودم  شاید بیشتر همدیگه رو میدیدیم !

 پنج ساله که ما کلا خیلی کم همدیگه رو می بینیم. سالی یکی دو بار..... بقیش دیگه رو دوش sms و تلفنای گاه بگاهمونه. تازه اونم گاهی.....!!!! ولی من که یادم نمی یاد  روزی رو بدون فکر اون گذرونده باشم.

رو این حساب وقتی به هم می رسیم به شدت لازمه که ساعات بسیار طولانی پشت درهای بسته با هم خلوت کنیم و منت عقربه های نامرد ساعتو بکشیم.(آخه نامرد کم داشتیم....!)

هر بار هم کلی رو این مساله بحث می کنیم که ما چرا نمی تونیم بیشتر با هم باشیم؟

دیشب از هر دری حرف زدیم. کل اتفاقایی رو که در ۶ ماه اخیر برامون افتاده بود و نیفتاده بود رو واسه هم گفتیم. انقدر که من الان حس می کنم تازه متولد شدم.

می تونم همه چیزو از نو شروع کنم. اتفاقی که با نو شدن سال اصلا در من رخ نداده بود......

یه چیزی هر دو تامونو آزار میده :از اینکه آدمای جاری زندگی همدیگه رو نمی شناسیم خیلی احساس نا امنی می کنیم !نمی دونم چرا؟

الان دیگه دنیامون کاملا از هم دور و جدا شده و آدمایی رو که باشون در ارتباطیم دیگه مشترک نیستن، یه حسی شبیه به حسادت که نه! ولی یه چیزی تو همین مایه ها بهمون میده......

حالا این مساله رو بی خیال! گر چه مهمه خیلی......

ما از۱۳ سالگی با هم دوستیم و خیلی دوست.

الان چند سالمونه؟(؛ (۱۴ سالمون نشده هنوز!!!) این بار جنس حرفامون عوض شده بود.

یه جور خاصی........ حرفای تازه جدی زدیم . حرفایی که باید زده می شدو ولی تلخ بود.

هنوز البته انقدر از خودمون نا امید نشدم که بگم شاید به نقطه تسلیم داریم می رسیم......(تسلیم یعنی چی؟ )

ولی از خدا می خوام حواسش بهمون باشه خیلی زیاد. 

کاش الان دیشب بود! کلی حرف نزده دارم. خدا می دونه کی دیگه ببینمش.....

چقد حرف زدن با هاش راحت بود.آخه خیلی از حرفارو اصلا لازم نبود بگم.

راستی واقعا چی باعث نزدیکی آدما میشه؟

 طول مدت زمانی که با هم سپری کردن؟ که باعث شده خوب خوب بشناسن همدیگه رو؟ یا اصلا ربطی به شناخت نداره؟

من دوست زیاد دارم.دوست خوب هم کم ندارم. دوست خیلی خوب هم  دارم چند تایی....خودشونم می دونن تک تکشونو چقدر دوست دارم واز ارتباط و حرف زدن باهاشون لذت می برم گاهی.

 ولی می دونم که با کی تا کجا باید رفت. در ارتباط با همشون دیوار و حصار دارم واسه خودم. خب البته بایدم اینطوری باشه.....

ولی سپید اینور دیواره. پیش خودم.

بودن کسایی که گاهی اومدن اینور ولی زياد نموندن.   

                      

...............................................................................................

از پست امشب خوشم اومد. بیشتر از همیشه خودم بودم.

راستی یه چیزی بگم. من عوض شدم. به خدا راست میگم.

سپیده فکر کرد خسته م. ولی من عوض شدم. یه جور دیگه شدم. نمی دو نم چه جوری ولی می دو نم که قویتر شدم. بهتر یا بد تر نمی دونم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

کسی اينجا نيست؟

                             

امشب بعد از خوندن چند تا وبلاگ محبوب، بلاخره این سوالواز خودم پرسیدم که" من چرا می نویسم؟"

آخه دقت که کردم دیدم کسی نمی تونه زیاد از خوندن اینا چیزی یاد بگیره. من بیشتر درمورد روابطم( چه زنده و چه مرده! )و دلتنگیام می نویسم که این چیزا حتی اگه قشنگ هم نوشته بشن، به درد کسی نمی خورن!

ولی در مجموع یه چیزی تو وبلاگ نویسی هست که خیلی ازش لذت می برم و اون اینه که تقریبا همه، چیزایی رو می نویسن که یا نباید گفت و یا اینکه گفتن تباهشون می کنه. پس چرا نباید نوشت؟

به قول شریعتی عزیز:حرفهایی که سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند!

چیزایی که گاهی انقد برای مخاطب بی اهمیتن که آدم بعد ازخوندنش بی اختیار از خودش می پرسه: به من چه؟

ولی خیلی باحاله که کسی از این مساله نمی تونه شکایت کنه چون به اختیار خودش وارد حریم نویسنده شده و گوش به حرفاش سپرده!

منم امشب در آستانه پایان تعطیلاتی که واقعا درحالتی شبیه به استراحت مطلق سپری کردمش، دلم خواسته یه کم بنویسم!

چند روز دیگه دارم میرم تهران که یه جنگ تازه رو شروع کنم.

چقد بده که همه فکرمی کنن من الان خیلی راهها برای انتخاب دارم ولی فقط خودم می دونم که کاراز انتخاب گذشته و یه راه بیشتر برام نمونده.

چقد تلخه که همه تصورشون اینه که راهم مشخصه و فقط باید شروع کنم به دویدن.....

ولی فقط  خودم می دونم که راهی وجود نداره ،باید کند و رفت جلو....

وقتی به سال گذشته فکر میکنم و اون فشار خرد کننده، به اون تابستون جهنمی، اون لحظه هایی که نیروی یه مشت قوی روروی همه سلولهای بیچاره مغزم حس می کردم و بازم دلم نمی خواست کسی رو شریک حرفام کنم  چون خودم کرده بودم که لعنت بر خودم باد! الان که از دوروایسادم می بینم شاید نباید انقد خودمو در محکمه وجدان به شکنجه های خونین می کشیدم. شاید می تونستم با یافتن  یه شریک جرم که اصلا هم کم نبود در دورو برم، یه کم به خودم استراحت بدم.

ولی اینکارو نکردم و ذره ذره خودمو جویدم و بالا آوردم.

الان به اطرافیانم حق می دم که میگن تو برای یه لغزش کوچیک آدمو تا پای مرگ مجازات می کنی. آدمی که هیچ خطایی از خودشو نمی بخشه لابد از دوستاشم به اندازه یه فرشته انتظار داره دیگه!

خلاصه تصمیم گرفتم که یه کم با خودم مهربونتر باشم. بسسسسسه دیگه.

امسال باید سال خوبی باشه.

    There's a light in this world                                        

A healing sprit, more powerful than any darkness,     

We may encounter.                                                     

     We sometimes lose the sight of this force.                    

        When there is suffering too much pain.                        

Then suddenly the spirit will emerge

Through the lives of ordinary people

Who hear a call and answer in extraordinary ways.

                           MOTHER TERESA                            

             

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

 

کاش می دونستم چرا اون لحظه آخربا لحنی که نمی تونست مودبترومهربونتر باشه گفتی : شما اینجا جا نمی گیرین.

ودرو بستی......

کاش یه زیرنویسی، تبصره ای ، ضمیمه ای، ادامه ای چیزی درکار بود.

منکه نفهمیدم .                              

  حتی تو بیداری.                          

 باهوش! چه زود يادت رفت که خنگم؟

                       

   .

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

هوا را از من بگير.....

بعد از خوندن و دیدن و شنیدن اون همه عاشقانه های لوس و یخ ، یه کتاب شعررومنس حسابی از" پابلونرودا " نعمت بزرگی در روزای آخر سال بود.

ببین حق ندارم از خدا بخوام که خدای شعر رو از من نگیره؟

 

"خنده تو"

نان را ازمن بگیر،اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

 در شادی تو سرریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

 که در تو می زاید.

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

 به رویم می گشاید.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :

نو بهارست در آن کوش که خوشدل باشی

اول از همه عیدتون مبارک.

 

امسال وقتی لحظات آخرسال سرسفره هفت سین داشتم واسه خودم تو یه گوشه ای از دلم راز و نیاز می کردم ، تو همون لحظاتی که کل سال 84مثل یه فیلم از جلوی چشام رد می شد، از خودم می پرسیدم که اگه الان مطمئن باشم که هر چی از خدا بخوام بهم میده ؛ چی ازش میخوام؟؟؟ و آخرش مثل همیشه به این نتیجه رسیدم که هیچی جز دوام همه اینایی که دارم.......و بعدش کلی به خودم خندیدم.....!

یاد اون حرف مهشید افتادم که جلوی دانشگاه تربیت مدرس زد:

 چقد توقعت کمه..!

به هرحال سال85 شروع شد و من برای چند لحظه از محضر خودم مرخص شدم...!!!!

بعدشم که دیگه نوشتن نداره. همه اون اتفاقاتی که از نوروزهای بچگی هنوزهر سال داره تکرار میشه.....رفتن و اومدن و لبخند زدن و شیرینی خوردن و......

وامسال تلاش من برای کمتر خوابیدن و هنوز هم عطسه ها ی دیوانه کننده و صدای تودماغی من که گویا تابع ثابتی از زمان و مکان و فصل است که حتی بهار

را هم درهم می کوبد...

و خوابهای عجیبم. این روزها گاهی کسانی را در خواب می بینم که شاید گاهی در بیداری فقط نامشان را شنیده ام. از اونجایی که من همیشه خوابهایم را منشا گرفته از افکار روز مره ام می دانم، گاهی بعد از بیدار شدن چنان گیج می شوم که.....

 

خواب می بینم با کسانی بسیار نزدیکم که در عمرم 1 دقیقه هم به آنها فکرنکرده ام

و کسانی دوراز من ایستاده اند که.....

این مساله به ظاهر کم اهمیت داشت اذیتم می کرد، باید می نوشتم.

 

                            سال نو مبارک

 

 

             

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥
تگ ها :