شب سرودش را خواند....نوبت پنجره هاست....

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در آینه بر چهره خود خیره شدم باز

بند از سر گیسوی خود آهسته گشودم

........................................................

گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست....!

تا مات شود زین همه افسونگری و ناز

چون پیرهن سبز ببیند به تن من

با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز.......

 

پ.ن :من الان خیلی خوشحالتر از اونم که ننویسم الکتروفیزیولوژی ۵/۱۸شدم.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

هيچ نداري اگر که عشق نداري....

روي مبل نشسته بود. رو به روي من. به سختي سخن مي گفت.

 مي دانستم چه مي خواهد بگويد و آرزو مي کردم که بگويد و بشنوم.

دوستش مي داشتم و دوستم مي داشت.

قهوه خواست. نوشيديم. فنجانها را وارونه در نعلبکي گذاشتيم.

   -آينده تان را خواهم گفت.

مي دانستم که اهل خرافه نيست. گفتم:

- نه شما اعتقاد داريد و نه من. گفت:

- اين طور بهتر مي شود سخن گفت. من به آنچه مي گويم اعتقاد

 دارم، اگرچه نقش آن در اين فنجان نباشد.

چند لحظه در فنجان من نگاه کرد. آنگاه چشمهايش را به چشمهايم

دوخت. نيازي به گفتن نداشت. سراپاي اين نگاه سخن بود و حکايت.

 اما گفت:

- در اين فنجان عشق هست. مردي هست که عاشق شماست.

 

هرچه دارد يگانگي و همدلي است. مي خواهد کنار شما بماند.

يک عمر. شما و ديگر هيچ.

راست مي گفت. ايمان داشتم. اما من دروغ گفتم. از پوسته خود

بيرون آمدم. چرا؟ نمي دانم....

عشق؟ چه مضحکه يي! زندگي مشترک؟ چه انقيادي!

انديشيدن به خود؟ چه حماقتي! رفتن به خانه يک مرد؟

چه کار بيهوده يي! مغزم پر بود از اين گونه تلقين ها و تکرارها.

اما دلم... دلم مخاطب مردي بود که رودر روي من نشسته بود.

 زبان او را مي شناخت.

دوستم مي داشت. دوستش مي داشتم. مي بايست عشق را

محترم مي شمردم.

محبوب من ديگر به فنجان نگاه مي کرد. به چشم هايم

 مي نگريست.

پاسخ مي خواست. مي خواست بداند آيا در کنارش خوشبخت

خواهم بود؟؟؟؟

و من دلم مي خواست بگويم: ....................

اما نگفتم. با چه دلي، با چه قساوتي. شايد در آن هنگام سنگ در

سينه داشتم....

خنديدم. خنده که نه. پوزخند تمسخر. گفتم :

- تمام شد؟ فالم را ديديد؟

و بعد قيافه جدي به خود گرفتم و گفتم که فکر مي کنم دوران عشق

و عاشقي بسر رسيده باشد. آنقدر انديشيدني در دسترس داريم که

به عشق نينديشيم.....

رنجيده، گرفته خاطر، تحقير شده نگاهم کرد. نطقم کور شد. آنگاه با  

 

لحني سرزنش آميز گفت:

- گمان مي کردم دست کم شما عشق را باور داشته باشيد.

- عشق چيزي نيست جز فعل و انفعالات پيکر شناختي موجود زنده.

اين را پزشکان ميگويند.

- البته در مورد حيوانات همين است که مي گوييد. گربه ها و سگها و

چارپايان و ددان هر کدام فصلي براي عشق ورزي دارند و آن هنگاميست

 که فعل و انفعالات پيکر شناختي شان جفتجويي را طلب مي کند. اما

 حيوانات چيزي از انسان کم دارند....سخن نمي گويند. انديشه نمي کنند....

سخنش را باور داشتم. اما گفتم: باور ندارم....همين!

برخاست.

- خداحافظ!

- خداحافظ!

و من مي دانستم که راه آشتي نگذاشته ام و بايد براي هميشه

 

فراموشش کنم.

دلم به اندازه يي تنگ بود که مجال آه کشيدن هم نداشتم.....

                                گزينه قصه ها و يادها- سيمين بهبهاني

پ.ن 1: نشوم سرد، آتش گرمم      نشوي نرم ، آهن سردي...

پ.ن2: به هر حال ولنتاينتون مبارك! اگه امروز واستون با ديروز فرق داره...

حتي اگه چندروزه كه زير پنجه هاي نيرومند تنهايي صداتون در نمياد و

يه چيزي اندازه يه گردو گلوتونو فشار ميده....

پ.ن3: ...........................................................................................

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

معجزه اي به نام تو....

 

اول   اول ترمه ولي من هزار تا کار دارم. اگه بدوني....

اون  اون حس تازه متولد شدن اول ترم که کلي واسه خودم بزرگش کرده بودم، کم کم داره تو

و     وجودم کهنه ميشه و جاشو به خود درگيري هميشگي مي ده...باز دارم تو وجودم دنبال

 يه   ميناي قديمي مي گردم که بلده به اندازه يه غول کار انجام بده...! مي دونم که پيداش

نمي نمی کنم ولي هنوز مي گردم چون اين روزا  خودم اصلاکافي نيستم.

د      دنبال ميناي شهر خاموش....(راستي دلم مي خواست اين فيلمو تو جشنواره ببينم!)

       ولي در مجموع همه چي عاليه....

      جمعه که با همکلاسياي جديدم رفته بودم کوه، کلي روحيه م عوض شد. خيلي واضحه که

       من با دوستاي جديدم هماهنگي روحي بيشتري دارم تا همکلاسياي دوره ليسانسم...

      خيلي حس خوبي داشتم. با هيچ سکوت تلخي مواجه نشدم و اصلا حس نکردم که از

 ي    یه سياره ديگه اومدم.

 

پ     پ.ن1: اين روزا فقط به يه معجزه نياز دارم. پس اين خداي شماکي از دست انسان کلافه

         ميشه و به فرشته هاش ميگه: هرچي مي خواد بدين بره پي کارش؟

 

پ     پ.ن2: مراقب گلدون اطلسي باش، يه وقتايي منتظر کسي باش، کسي که چشماش

 يه     یه کمي روشنه، شايد يه قدري هم شبيه منه...

پ    پ.ن3:کاش بلد بودم با اين کلمات لعنتي حالي رو که اين روزا دارم توصيف کنم......تو رو

خدا   اين روزا از من چيزي نپرس که مجبورشم مثل اسب نگات کنم.......

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :

می گذرم تنها....

جدیدا خیلی از این شعر بدم میاد:

      آب کم جو تشنگی آور بدست......

  

نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها :