گوش کن.......

 ..................................................................................................

...................................................................................................

...................................................................................................                       

از پشت حصارهای تنهايی آيا هنوز

                  برای قاصدکهای بهاری بوسه می فرستی؟

 برايت خبرهای خوشی آورده ام.......!

                   بنفشه های عيد امسال زودتر گل می کنند........

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

من چه سبزم امروز.......

خانه کوچکی دارم

        در خانه کوچکم کتابخانه ای دارم

                          در کتابخانه ام کتابی دارم

                                    در کتابم داستانی دارم

                                           در داستانم کاخی دارم

                                                  در کاخم شاهی دارم 

                                         بخشی از ديالوگ فيلم (باغهای کندلوس)

......................................................................

(باغهای کندلوس ) ديدنی بود.

تمام طول فيلم يا خنديدم يا فکر کردم.

ولی حالا که فکر می کنم می بينم خيلی هم نخنديدم........

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

سايه ای هم زانچه بودم نيستم......

                                        

...................................................................................

                   باز هم رويا

                                آن هم اينسان تيره و درهم

 بايد از داروی تلخ خواب

                             عاقبت بر زخم بيداری نهم مرهم

                      می فشارم پلکهای خسته را باز هم برهم........

                                                  باز هم بر هم..........

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

گردون ز جمع ما همه تفريق مي كند.......

 اين روزا زياد مي نويسم و از اين مساله احساس خوبي ندارم. پستهای

ديروز رو كه فرستادم، مطمئن بودم كه ديگه تا مدتها حرفي واسه زدن

 ندارم.....ولي ديشب اين سارا استاد با يه sms كلي با احساسات

 من بازي كرد وديدم مثل اينكه نميشه ننوشت.

آره  سارا جون يادمه! همه يادشونه..... يادت هست همكلاسي؟

..............................................................................

اما پذيرفتيم مثل دهها نپذيرفتني ديگر كه در اين 4 سال كه.....

.............................................................................. 

و من دلم را در ساختماني با آجر هاي قرمز و يك تابلوي آبي دوست

 

 داشتني جا گذاشته ام......

...............................................................................

و يادت باشد ديگر نگوييم فرار مغزها. بگوييم گريز. گريزدرد ناك

 

انديشه ها. يا به زبان خودمان بي خيال شدن از جدال بي حاصل با

 

درهاي بسته و آرام و بي صداكوله بار خود را بستن و رفتن.... اين كه

 

اسمش فرار نيست. تو بگو! هست؟

...............................................................................

فارغ التحصيليت مبارك 8033اي! بيا قول بده..... مي داني كه نه من

 

كسي هستم كه.............

 

( 8033 ايها به فيلم جشن فارغ التحصيلي مراجعه كنند)

 

از گودباي پارتي رامين كه داشتيم بر مي گشتيم، تو يه تيكه اي از راه

 

همه ساكت بودن. من كه جاي خود دارم!

 

همش  داشتم به اين فكر مي كرد م كه

 

گردون ز جمع ما همه تفريق مي كند.......

 

اون موقع پرسيدم بچه ها يعني نفر بعدي كيه؟ همه ساكت............ ولی

 

 الان هنوز يه ماه نشده نفرات بعدي مشخص شدن....قصه چيزي جز

 

 اين نيست. بهترين دانشگاههاي دنيا دارن بهترين دوستاي منو از من

 

مي گيرن و مي بلعن به همين راحتي ......در اين كه لياقت 8033 اي

 

ها خيلي از اين بيشتره اصلا شكي ندارم  ولي يه جورايي سرعت اين

 

روند آزار دهنده است. و خدا مملكت مارا از اين هم آبادتر كند....! با

 

اين جوونايي كه ميرن كه دكتر بشن و برگردنن.......(سادگي هم حدي

 

داره بابا!!!!)

 

بقيه اش ديگه معلومه..... ميره و روزاي اول همش ميل و عكس.....

 

يكي  دو ماه بعد ميلهاش بوضوح كمتر ميشه، ولي هنوز جواب ميل

 

 ميده....يك سال بعد ديگه همه ميدونن كه هميشه  اين روزا چند تا اگزم

 

خفن داره و شرمنده ست كه اگه جواب ميل نميده ( اصلا رو حساب گله

 

 نذارين اونوريا....) آخه يهويي از BS رفته PHD  و من اگه نتونم اين

 

 مساله  رو درك كنم واقعا كه چقدر IQ  م كمتر از اونيه كه فكر مي

 

كرد!

 

حتي ممكنه بهت بگه I can't recognize you…!!!))  يادته حنانه؟

 

 و گهگاهي تلفني...! و سيگنالهايي كه به كندي مي روند و مي آيند.

 

چطوري و خوبم و......از اين حرفها.... ديگه هيچي.... مگه ميشه

 

 باهاش از غمها يا شادي ها گفت؟ من كه هميشه فقط مي گم: همه چی

 

ز چنانست كه بود به جز جاي خالي تو كه زياد هم خالي نيست........

 

و گاهي هم چت.... اين بار سيگنالهاي تصويري هم به كمك انگشتاي

 

ناتوانت مي آيند.....بيچاره واژه ها....!

 

نپرس چرا رنگش پريده چون جواب مي شنوي: نه..!!!! اينجا نورش

 

ناجوره...... يادت باشه نپرسي ديگه چي اونجا ناجوره؟؟؟  اينقدر ساده

 

نباش..... يه روزي خودت هم.....

 

 و 3 خرداد پارسال به هم قول داديم كه 3 خرداد هر سال در دانشكده

 

دور هم جمع شيم...حتي روزي كه موهايمان شروع به برف بازي كرده

 

باشند. كسي يادشه؟ در عرض يكسال يكي از 8033 ايها توشيكاگو

 

دانشجوي دكترا شده، يكي ديگه تا دو سه ماه ديگه وارد دوره دكترا

 

ميشه و بقيه دانشجوي ارشدن....البته بعضيا ارشدشون از جنس

 

Mcmaster!!! البته يه چند نفري هم هستن كه هنوز .....

 

اصلا اين چند نفرو بي خيال....

 

 خداي اونا هم بزرگه.... مگه 8033 اي نيستن؟؟؟ داري گريه

 

 مي كني؟؟ خجالت بكش! داري دكتر مي شي مثلا!!

 

اوني كه بايد گريه كنه تو نيستي....

 

بابا پاشين بياين 3 خرداده؟؟؟؟ شريفيا! تهرانيا! پلي تكنيكيا ! بازم بگم؟

 

 غنچه(گيزدو گل)، رسول( تو هم كه مدير كل شدي و از اين حرفا!اگه

 

 نياي به همه ميگم اون روز كجا ديدمت!)، منصور(بدجوري درگير

 

كار كوچولوها شدي، نه؟)، عموصراف!!!(چكا موكني ؟ رفتی

 

سربازي؟؟؟ بيا مي خوايم بريم شمال ماشين نداريم!)

 

و بقيه....(همه ب.......اااا)! بابا چه زود جا زدين؟  مي دونم يه عالمه

 

درس دارين....ولي از سال اول اگه بخواين نياين......

 

باشه . فقط مي خواستم يه تبريك  بگم كه اين همه ( يه فعلي اينجا مي تونه استفاده بشه....)!

 

ديگه اينكه هميشه شاد و سالم و پيشتاز باشين......

 

و در ياب نيروي شگفتي را كه در اين جملات ساده و كلمات ضعيف و

 

 افتاده نهان كرده ام. خيلي  دوستون دارم

 

و ميبخشمتون اگه اصلا حالي از من نمي پرسين.

 

 وگردون ز جمع ما همه تفريق مي كند.......                    

 

 

  

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

سنگی بر گوری.....

 من امسال با اینکه نسبت به سالهای قبل در اقیانوسی از وقت غرق

 بودم، نمایشگاه کتاب نرفتم. تو همون ایام یه جایی خوندم که دو تا کتاب

تازه از جلال آل احمد قراره تو نمایشگاه عرضه بشه.

یکی بخش دوم نامه ها، این بار نامه های جلال به سیمین( در دو جلد) و

 

 دومی ( سنگی بر گوری) که برای بار اول چاپ شده .بعد از این همه

 

 سال.....

 

خوب مسلمه که اشتیاق زیادی برای خوندن نامه ها داشتم. پارسال همین

 

موقعها بود که داشتم نامه های سیمین رو می خوندنم وتا یه مدتی همیشه

 

دستم بود. یه گزیده ای از جملاتشو هم اینجا گذاشته بودم.        

                       

ولی این بار به توصیه تنی چند از دوستان، قرار شد که خرید و مطالعه

 

 بخش دوم رو فعلا به تاخیر بندازم!

 

شاید تو این یکی دو ماه بتونم از وقتم استفاده تعیین کننده تری بکنم....!

 

البته همه اینا حرفه.اگه نمایشگاه رفته بودم، همونجا جلوی انتشارات

 

 نیلوفر دین و ایمانمو از کف می دادم و سه سوت 8500 می دادم و

 

 خلاص...!

 

ولی حالا بلاخره...! اما دیگه (سنگی بر گوری) رو اصلا نتونستم بی

 

خیال شم و از یکی از بچه های خوابگاه خواستم که از نمایشگاه برام

 

بخره....

 

قبلا شنیده بودم که این کتاب در وصف مشکلات ناشی از بچه دار نشدن

 

 جلال و سیمینه. 70،80 صفحه بیشتر نبود و تو یکی دو ساعت

 

خوندمش و همونشب دو سه نفر از دور و بریام هم خوندنش.

 

من شخصا خیلی از نقد چیزی نمی دونم و معمولا حوصله نقد خوندن رو

 

هم ندارم ولی این چند جمله رو که اصلا اسمش نقد نیست باید بنویسم.

 

کتاب بیشتر شبیه یه سری یادداشتهای به نظرمن خیلی خصوصی بود که

 

کاش چاپ نمی شد. در گیرایی و جذابیت متنهای جلال که اصلا بحثی

 

نیست ولی ......

 

سارا می گفت که نظرش راجع به جلال کلا عوض شده...!

 

من ولی همچین حسی نداشتم. اما فقط یه بار خوندمش و هیچ تمایلی به

 

دوباره خوندنش نمی بینم.

 

طبق معمول به خودم این اجازه رو میدم که چند تا از جمله هاشو اینجا

 

بذارم.

1. هر آدمی ای سنگی است بر گور پدر خویش

 

2.من تنها رفتم سراغ یک طبیب اتریشی که استاد سیار دانشکده های

 

طب مونیخ و زوریخ و یک ایخ دیگر بود.

 

3.قضا و قدر و سرنوشت و اینها را با همان توجیه علمی ، همه را می

 

 فهمم؛ اما تحملش ساده نیست.عین درسی که نفهمیده ای و ناچار ذهنی

 

نشده است.

 

4. واقعیت این است که هیچ کس پس از من نیست. جاده ای تا لبه

 

پرتگاهی و بعد بریده.

 

5. صبح تا شام زن و شوهر جلوی هم بنشینیم،درست همچو دو آینه، و

 

شاهد فضایی پر از خالی باشیم یا پر از عیب و نقص. آخر یک چیزی

 

باید در این وسط، میان دو آینه باید بدود،  تا بی نهایت تصویر داشته

 

باشیم.

 

6.آن روز سر ناهار ، درست مثل این بود که کارد فرو می دادم و لام

 

تا کام.

 

7. اصلا باید گرفتار بود و دید که آدم به چه راحتی، تن به هر وسوسه

 

 ای می دهد و دنیای ذهنش به هر امایی، چه طور از اساس خراب می شود. عین یک برج کبریتی.

 

8. جوری نبود که بتوانم خودم را رها کنم یا اورا. این بود که بچه را

 

رها کردم.

 

9. راستش حوصله ام سر می رفت.عین دعایی که چهل بار باید

 

خواند.در چنین مواقعی من همیشه وسوسه می شده ام که آخر چرا با سی

 

و هشت بار نشود؟ مگر چه فرقی هست میان این دو عدد؟

 

10. من فقط به گنجشکها علاقه دارم که یک مرتبه حیاط را پر از سرو

 

 صدا می کنند و بعد یک مرتبه معلوم نیست از چه می ترسند و پچ پچ

 

کنان توطئه ای و بعد می پرند.

 

11. مگر می شود مرد بود و 60 سال آزگار با یک زن سر کرد؟

 

12...........................................................................

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :