دوستی تا ندارد......

اینروزا دارم یه سری حرفارو تکرار می کنم انقد که خودم باورم

بشه....

اینروزا دارم واقعیتها رو دستکاری می کنم.

اینروزا کسی واسه من وقت نداره.....

اینروزا اون کسی نیستم که می بینی.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

صبور باش و تنها و سر به ز یر وسخت.........

تو اهل دانش و فضلی، همین گناهت بس.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

همايی چون تو عاليقدر شکسته استخوان تا کی؟؟؟؟

                    

ایتالیا هم که جامو برد.....

اونشب بازی آلمان ایتالیا، چقدرچهره یورگن کلینزمن دیدنی بود...! دوست داشتنی، مهربان، عصبی، احساساتی، قدرتمند، با نفوذ....

منی که با بی حوصلگی تمام ، کتاب به دست، جلوی تلویزیون بودم  کلی از چهره اش انرژی گرفتم...حتی بعد از شکست....

 راستی!  چرا علی دایی، اسطوره کشور ما ..............؟

افتاد به جرم اوج گرفتن.....!

کاش یه یا علی بگه و پاشه.....!

کاش ما اينقد قدر نشناس نبوديم!

                           

 

همايی چون تو عاليقدر شکسته استخوان تا کی؟؟؟؟

  دريغ آن سايه والا که بر نااهل افکندی.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

اينجوری بهتره نه؟؟؟؟؟؟

 

چشم خود درشکن خط بنهفتم که به دزدی  

               يک نظردرتو ببينم چوتواين نامه بخوانی...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

پای استدلاليون چوبين بود......

   

     بزرگترین گناه قضاوت کردن است.      نیچه

 این جمله روقبلا هم دیده بودم ولی دیشب که داشتم دوباره کتاب "بهترین اشعار نیچه"روورق می زدم یه باردیگه خوندمش و این باربه شدت تکانم داد. نیچه وبه قولیکی از اساتید خوبم "حضرت نیچه" رو دوست دارم، جدا ازاینکه کم لطفی اش نسبت به جنس زن، مثل بسیاری از حضرات مقدس دیگر! چرایی بر چراهای زندگیم افزوده و گاه لحن تلخ صریحش شوکهای ناخوشایندی به روحم وارد کرده.

ولی دیشب در چند لحظه دیرگذر متوجه شدم که حداقل 90% از دغدغه های من به جای آنکه در حقیقتی ریشه داشته باشه، به برداشت من از اون حقیقت برمیگرده.

 البته خب خیلی سخته که این بزرگترین گناه رو ترک کرد. من الان حتی نسبت به این پروانه زیبایی که کنار مانیتور نشسته، کلی رای و نظر تو ذهنم دارم.

 (دیدی ناخودآگاه گفتم زیبا!) چه برسه به اینکه بخوام مسائل اساسی رو بی خیال شم!ولی حداقل راهو پیدا کردم و خود راه بگویدت که چون باید رفت....حالا کی باید رفت نمی دونم.

دیشب نمی دونم چرا داشتم زندگیمو در این 4،5 سال اخیر مرور می کردم. شاید به خاطر اینکه این روزا بوی کنکورهمه جا پیچیده و من کلی نوستالژ شدم.یادش بخیر......! در این مرورتقریبا به همه دوراهیهایی که ازشون عبور کردم ، خیلی فکر کردم. گاهی از انتخاب برخی از مسیرها بشدت حس پشیمانی برجانم

سایه افکند و پریشانم کرد.... ولی اعتراف می کنم که دراینجا به شدت، نقش عتقاداتم روکمرنگ می بینم. چرا نمی تونم عمیقا بپذیرم که همه این مراحلی که برام اتفاق افتاده، بهترین حالت ممکن بوده؟

"نادرابراهیمی" در" آتش بدون دود " می نویسه:

 انسان هرگاه دربرهه هایی اززندگی، به یک دوراهی برخورد کند و پس از اندیشه بسیار یکی از دو راه را بر گزیند، بعدها هرگاه که نگاه به گذشته می افکند، تا ابد فکرخواهد کرد که راه دوم بهتر بوده...!

 ولی نیچه به دادم رسید...! اصلا من چرا باید نظربدم که راه بهتر یعنی چی؟

پ.ن: اسم اينجارو عوض کردم فعلا تا تخته شدن....!

مرا هزار اميدست و هر هزار توووووويی. خوشحالي؟؟؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

شمع من.....

 

       

 

شمع من با دگران انجمن آراسته ای؟          

                                             تا مراسوزدل افزوده و جان کاسته ای

آتشین سوز دلم چون نگدازد چون شمع 

                                             که به کام دگران انجمن آراسته ای

فتنه ننشسته درایام تو ازنو برخاست  

                                            نه عجب ازتو که خود فتنه نوخاسته ای

عذررسوایی خود خواهم اگر باردهی

                                           گرچه صد بارتوخود عذرمراخواسته ای

ای پریچهره به دیوانگیم افزوده است

                                           هر چه از سلسله زلف سیه کاسته ای

ماه من آنچه بر اندام تو ناموزون است

                                           پیرهن پاره مهری است که پیراسته ای

شهریارا چه شبی روزی ما شد یارب

                                          چشم درروی که بگشوده و برخاسته ای؟

                                       

                                                                       استاد  شهريار

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

ترسمت پای پيچ خويش شود آنهمه دامها که گستردی........!

 

                                

 

دیگر هیچ چیز مرا به سوی بلندیها نمی کشاند، زیرا من این بلندیها را خوب می شناسم. می شناسم و خواستارشان نیستم،

 برای اینکه در آن بالا دیگر نمی توانم دیده به سوی بالاتر بیفکنم.

                                                                             نیچه

.........................................................................................

من الان دقیقا تو روزایی ام که گفته بودم  به بهای بعضی چیزاحتما تحملشون می کنم.....من دارم این کارو می کنم....ولی.....

از وقتی اومدم خونه هنوزکارمهمی نکردم......دلم واسه حس مهم بودن تنگ شده.....نمی دونم چرا حس می کنم که دیگه تموم شده همه چی....

ولی مطمئنم که حتی اگه اینطوریم باشه باید از یه جایی شروع کنم...... و می کنم. من اصلا عوض نشدم. ولی همه چی جز من چرا؟ !!!......

اینجا گاهی اتفاقاتی میفته که من تا حد جنون عصبانی میشم...ولی میترسم از روزی که دیگه نه تنها ازاین چیزا عصبانی نشم، بلکه بهشون لبخند هم بزنم.

 مامان میگه: از همین حالا منطقی رفتار کن. تا بوده همین بوده....(به قول حسین" تا بیده همین بیده....!")

ولی من اینروزا همش خواب معامله گوسفند می بینم.

فعلا که خطر رفع شد......ولی میترسم اونروز دور نباشه......دیگه از هیچی تو دنیا اینقد نمی ترسم.

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

وه! چه پيکی هم خبر آورده از يارم خداياااااااااااااااااااااااااا.........!

 مروز صبح بيدارم کردن که پاشو مهشيد اومده دم در.....البته می دونستم که از ديشب

 اومده اينجا و امشب داره ميره.....

باورم نميشد دوستای خوبم و خود مهشيد جونم! توسط مهشيد برام هديه تولد بفرستن.اونم

 چی؟  بخش دوم نامه های سيمين و جلال در دو جلد قطور.....

تا مهشيد رفت و کاغذ کادو رو با ولع باز کردم بهش حمله بردم.........ولی امروز مهمون

 بوديم وخيلی نتونستم پيش برم......

ولی از فردا ميخوام دست از دنيا بکشم و اين کتابو بچسبم....اگه دنيا از من دست

 بکشه.....!!!!

حتما رد پای پررنگ اين کتاب به اينجا هم کشيده ميشه......منتظر باشين....

خلاصه اينکه به نظر شما بهترين لحظات عمر آدم لحظاتی نيست که داره با لذت کتاب می

 خونه؟؟؟؟

پ.ن: من شرمنده که اين ديوارای آبيم اينجوری از قواره افتادن.....

به هر حال اگه پيشنهاد مودبانه ای در مورد تخته کردن اينجا به نظرتون ميرسه....استقبال ميکنم....!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

مرگ مانند عشق سهمگين است........

 

اون قدیما ، گاهی با مریم و نگار درمورد خوشحالی و خوشبختی صحبت می کردیم.

 یادمه یه بارنگار به نقل از یه آدم مهم یه چیزی تو این مایه ها گفت: خوشبختی یعنی اینکه درزمانی که می خوای در مکانی باشی که دوست داری.......

 

من از دوشنبه اومدم خونه.......تا مدت نامعلوم..........از برق چشمای بابا معلومه که حضورم در اینجا خیلی بجاست بعد از این همه مدت......

به هدف این اومدم که این تابستونو یه کم استراحت کنم و انرژی ذخیره کنم تا مهر....البته بیشتر استراحت فکری.

از استراحت جسمی حس بیزاری دارم حتی...!

ولی مگه دست از سر خودم ورمیدارم؟؟؟

 

دیروز تولدم بود. ممنونم ازهمه دوستایی که با تلفن و آف و اس ام اس یادم کردن. البته چند نفراز دوستام خبری ازشون نشد و یه چند نفر دیگه که اصلا منتظرشون نبودم زنگ زدن....

شاید همیشه تو زندگی بهتره منتظر کسایی باشم که منتظرشون نیستم........!(شما دارین وبلاگ یه فیلسوف 24 ساله رو میخونین...!!!!)

 در مجموع دیروزروز قشنگی بود.

 

ولی امروز باخبر شدم که یکی از بهترین دوستای دبیرستانم مادرش رو از دست داده.....

 وقتی وارد مجلس ختم شدم، زبونم منو تنها گذاشت و سهمشو داد به چشمام.....

وقتی "یاسمین" رو برای مدتی طولانی در آغوش گرفته بودم ، نه زبونم در دهان چرخید و نه در اعماق ذهنم جمله ای که بار تسلی داشته باشه، یافتم.....

منی که سنگ صبور سالهای نوجوونیش بودم، امروز برای آروم کردن دوستم از دیوارهای اتاقش هم ناتوانتر بودم. فقط دستاشو گرفتم و اشک ریختم......

از وقتی برگشتم همش دارم به این فکرمی کنم که خدایا! از دست من چی برمیاد؟؟ از خودم بدم اومده.....

دارم به این نتیجه میرسم که برای خوشبختی کافی نیست که موقعی که میخوای در جای دلخواهت باشی.....

باید عزیزانت هم درزمانی که میخوان در جایی باشن که میخوان.........

 

خدایا!  خاک چطورمی تونه اون دریای ناب مهرمادرانه رو بپوشونه؟؟؟؟

پ.ن : من دیگه خسته شدم بسکه طول سطرا و فاصله بینشون رو تنظیم کردم....

به نظرمنهم اینجوری خیلی خسته کننده ست ولی پرشین بلاگه دیگه.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

دلم از نام خزان می لرزد زانکه من زاده تابستانم......

            

به کوه که می روی

                    مرا به نام فرياد کن

                                 ميلاد معنايی غير از اين نيست...!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

مرا به همه بادهايی بسپار که گذارشان به سمت تو می افتد....

 

روز 5 شنبه وقتي از سرجلسه اون امتحان كذايي! اومدم بيرون،  همونجا دم در دانشكده پزشكي دانشگاه شهيد بهشتي بي هيچ محاكمه اي خودمو تبرئه كردم و  پرونده مو سپردم به نسيم خنك تپه های ولنجك  بي اينكه حتي از خودم بپرسم كه" چرا سايه اي هم ز آنچه بودي نيستي؟؟؟" .........

 

 مي دونستم كه اون نسيم نمي تونه خيلي دور بره.....و من فقط اگه يه بار ديگه گذارم بيفته اونجا بازم مي بينمش..... مي بينمش؟؟؟؟

 

حتي چند دقيقه بعدش كه بابا زنگ زد چيزي به خاطر نمي آوردم، گرچه دروغ هم بهش نگفتم......

 

نمي دونستم چرا اينقد با خودم مهربون شدم....به هر حال خيلي از خودم ممنونم.

 

وقتي رسيدم، هيچي از خواب وسوسه انگيز تر نبود. بي اينكه بدونم چرا كتاب " فرسودگي " كريستيان بوبن روكه از ماهها پيش به امانت دستم بود گرفتم دستم كه احتمالا ورقي بزنم و زودتر خوابم ببره...

 

ولي نا خود آگاه از اولش شروع كردم و هر لحظه بر هوشياريم اضافه تر شد و تا آخرش رفتم. و من قبل از خوندن اين كتاب "فراتر از بودن " رو شاهكار بوبن  مي دونستم......

 

تمام جملات رو با چشمام بلعيدم و با تمام وجود دلم مي خواست از ابتدا تا انتهاي اين كتاب رو هايلايت كنم. اين چند تا جمله اي رو كه ميارم به سختي

 

انتخاب كردم. بايد كتابو بخونيش....من كه دلايل محكمي براي مهربون بودن با

 

خودم پيدا كردم....

 

. گمان ميكنم كه در زندگي جز شمار محدودي "آري" در اختيار نداريم و پيش

 

از رها كردن آنها بايد با تعداد نامحدودي "نه" حفاظتشان كنيم.

 

. نوشتن به سان يك كولي است كه به فواصل زماني نامنظم نزد من اتراق مي

 

كند و بي خبر مي‌رود. اين حق اوست.

 

اين حق ابتدايي كساني ست كه دوستشان مي دارم كه بي هيچ توضيحي مرا ترك

 

گويند، بي‌آنكه براي رفتنشان دليل آورند، بي‌آنكه در صدد تلطيف آن با دلايلي كه

 

همواره كاذب است، برآيند.

 

از كساني كه دوستشان ميدارم هيچ چيز نمي خواهم . از كساني كه دوستشان

 

مي‌دارم جز اين نمي خواهم كه رها از من باشند و در باره آنچه كه مي‌كنند و

 

آنچه نمي‌كنند، هرگز به من توضيح ندهند و البته از من نيز هرگز چنين چيزي

 

نخواهند. عشق جز با آزادي همپا نمی شود....

 

.آدمهاي كه در مورد همه چيز نظر دارند آدمهايي مضحكند.

 

. بر سر در سه گوش كليساي جامع اوتون(در فرانسه)، تصويري از عدم تقارن هست.

 

 

تصويري كه نشاندهنده صحنه توزين روحهاست. دو كفه ترازو در حال عدم

 

توازن آشكار هستند .بر كفه سمت چپ شياطين با تمامي خشم خويش فشار

مي‌آورند، بي آنكه بتوانند كفه ديگر را از پايين تر ماندن باز دارند. چرا كه اين

 

كفه به سبب لطافت روحي كه در آنست وزن افزون تري دارد.

...................................................................................................................................................................................

 

همين الان كه دوباره كتابو ورق زدم دلم مي خواست 1000 تا جمله ديگه رو هم با خودم بيارم اينجا.....

 

از ترجمه بي نظير "پيروز سيار " هم نميشه سخني به ميان نياورد.

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :