..............کافيه

ریشه در گل فرو رفته بود. گل به او خندید....

ریشه دلش شکست. غصه خورد . خم شد. دق کرد و مرد....

در دلم کسی گفت:

گل اگر به ریشه خود خندید تیشه نمی خواهد.......

                                  

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

گندم خوب کاشته ای، فصل درو می رسد مارال!

                            

محبوب من مارال!

آه اگر این گریستن نبود، این اشک ریختن، زار زدن، سراسر گونه ها را به غمبارش قطره ها سپردن نبود، حالیا سالیان سال بود که اثری از انسان بر جای نمانده بود، و انسان، گرگ هاری شده بود، ددی، خونخواره یی، وحشی مستبدی، و انسان باز گشته بود به عصر توحش نخستین، عصر عقرب، عصر خشکسالی روح.

محبوب من مارال!

اگر این اشکباران به هنگام نبود، بیندیش که چه به روز انسان آمده بود و می آمد:

عصر پارینه سنگی دل، عصر آهن عاطفه، عصر مفرغ احساس...

اگر این سرریز حوض بلورین اندوه نبود، انسان هر گز انسان نمی شد، شاعر نمی شد، نقاش نمی شد، نمی رقصید، نمی خندید، نمی پرید، نمی دید...

بی اشک، محبوب من مارال! آسمان آسمان نیست، مهتاب مهتاب، روح روح، و گل احساس، بی قطره های شبنم غم، تمامی طراوتش را از دست می داد، و به ورق مقوای خاکستری تبدیل می شد.

بگوییم خدایا! حق است که تنها به این دلیل که انسان را از نعمت خون گریستن بر خوردار کردی، تو را بنامیم، بستاییم، بپرستیم...زاهد افتاده ی در گاه تو باشیم.صوفی محتاج در یای محبت تو باشیم.

خداوندا! هرگز نمی پرسیم که چرا عذاب را به آن حد رساندی که به های های گریه محتاجمان کنی. نمی پرسیم. فقط سپاس می گوییم که از پی هر عذاب، توان و رخصت گریستنمان دادی.

خداوندا! جز حق گریستن، بلند و با صدا گریستن، با طنین گریه دیوارهای خشونت را فرو ریختن، از تو هیچ نمی خواهیم، هیچ...

مارال  بانوی من!

نوشتم، چون قادر نبودم که بیایم و خبرت کنم که یلماز را هم کشتند.

                                                                      آلنی

                                نادر ابراهیمی- آتش بدون دود- کتاب هفتم

پ.ن1: هر چقد زور زدم که در چند جمله بنویسم که آلنی و مارال و یلماز چه کسانی بوده اند، نتوانستم. سخت است معرفی قهرمانان داستانی که در هفت جلد قطور با آنها زیسته ام، در این عرصه تنگ....

پ.ن2: تو خود فرموده ای اندر دل بشکسته جادارم...

بگو که می رسد ، می رسد، می رسد فصل درو...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

از عشق سخن باید گفت........

از عشق سخن باید گفت

همیشه از عشق سخن باید گفت.

عشق ترجیع بندی است که هیچ رجعتی در آن نیست. عشق تکرار نامکرر است.

بی عشق، خانه حقیر است،

محله خاموش است،         شهر افسرده است،     فضا تنگ است، دنیا تاریک.

بی عشق در هیچ سنگری سربازی نیست، در هیچ نبردی فتحی.

دوست داشتن خوب است، عشق، اما عالی است.

دوست داشتن آرامش است، عشق غوغا است.

دوست داشتن دریاست

عشق، آتشفشان همیشه زنده روح.

بی عشق، جهان قبرستانی است همه قبر هایش خالی خالِِِی؛ باغی بوته هایش، درختهایش، همه خشکیده و پژمرده.

بی عشق، چشمه بی آب است.        قلب بدون راز.

بازگردیم به سوی عاشقانه زیستن؛

 اما عشق را همه میل تن به تن ندیدن.

از نگاه به نگاه، رد پای عشق را بهترازهر کجای دیگر می توان یافت؛

 از ضربه های آهنگرانه یی که بر سندان قلب می کوبند...

                                   نادر ابراهیمی- آتش بدون دود- کتاب چهارم

                             

پ.ن : این کتاب انقدر بزرگه که منو کاملا احاطه کرده، تاریخی و فرهنگی و حماسی و سیاسی...حاوی درسهایی ساده و عجیب از زندگی ترکمنها...

شعربالا در ابتدای فصلی آورده شده که" آلا" یکی از مبارزان ترکمن از بیماری سل لا علاج و کشنده یی که بر جان محبوبش"آیلر" سایه افکنده اطلاع پیدا می کند وهمچنان بر ازدواج با وی پا می فشاردو با او به گفتگو می نشیند:

- حتی یک لحظه هم گمان مبر که از تو چشم بپوشم آیلر!  یک لحظه یک لحظه هم گمان مبر که از سر راه روحت کنار بروم آیلر.!

فقط لبخند بزن و در لبخندت بگو: آنچه تو را بس است، مرا هم همان بس است آلا....!

                        

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

سفری که بر نگشتم....

این دنیا نیست که زیر پای مغروران شکست خورده می لرزد....

این پای خود آنهاست که استواری دنیا را تاب نمی آورد....

پ.ن۱: دارم (آتش بدون دود) می خونم با لذت. امشب رسیدم جلد سوم...

پ.ن.۲: من دوباره پلی تکنیکی شدم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :

گویم دلا قرار تو با ما چنین نبود .....یاد آیدم که در دل عاشق قرار نیست!

دوستان باز دهن می بندند              چشم بندان به چه فن می بندند

یاد ایام قفس خوش که مرا              پر گشودند و دهن می بندند

پای گلچین نتوان بست ولی             نای مرغان چمن می بندند

تازگی داشت که نای بلبل              با سر زلف سمن می بندند

نافه چین زکه جوییم که پای           از غزالان ختن می بندند

بلبلان ناله که مرغان چمن            عهد با زاغ و زغن می بندند

کهنه کارند حریفان هشدار             دست یاران کهن می بندند

هان، جوانان بسر راه وداع           بار و بندیل وطن می بندند

شهریارا چو به باغ آمده زاغ         بلبلان لب زسخن می بندند

......................................................................

نخیر...! مثل اینکه نمیشه هیچ کاردیگه ای با این روزا کرد...باید فقط بشینم و بشمارمشون...

امروز گوشیم زیاد زنگ خورده...قصدشون البته احوالپرسی بود بیشتر...!:

 اون پرونده ای رو که به تپه های خنک کوههای ولنجک سپرده بودم، گویا گم شده...پیدا میشه مسلما...!(بابات نمرده! رفته مسافرت!برمیگرده...)

البته گمشدن این پرونده به معنی خداحافظی با شبهای رویایی زاینده رود هم هست...خب چاره چیه؟ فعلا تهرانو ازم نگرفتن.. همه چی هفته دیگه معلوم میشه...دیگه واقعا این انتظار پدرمو در آورده...تو هیچ مرحله ای از زندگیم اینقد سرنوشتم نامعلوم نبوده...همیشه خودم با قدرت وقاطعیت نتیجه رو رقم می زدم اما این بار هر اتفاقی ممکنه...

هرکسی داره تو یه گوشه ای، رو جاده زندگی خودش قدم می زنه هر جوری که دلش می خواد...اما من این گوشه ایستادم و دارم خفه میشم...بیشتر از همیشه احساس تنهایی دارم...اینجا تقریبا هیچ دوستی ندارم...دوستی که بشه رو وقتی که به من میده حساب کنم...یکی همیشه یه عالمه حرف و شکایت از نامزدش داره که رفته کانادا...اون یکی دیگه چیزی نمونده که وقتی زنگ میزنم خونه ش دخترش گوشیو ورداره و بگه مامان! بیا خاله میناست....! اون یکی ...اصلا دنیاهامون باهم فرق داره و مسیرمون...همدیگه رو دوس داریم ولی دغدغه هامون کاملا واسه همدیگه بی معنیه...من به زندگی اونا می خندم اونا به زندگی من..بازم جای شکرش باقیه که هنوز این دوستارو دارم...آخ! چی میشد الان سپید جونم اینجا بود..؟

.......................................................................

دینگ...دینگ..یه sms دیگه...

Mina jooni salam…man hafteye dige daram miram holand.kaash teh boodi mididamet…  :_*

پ.ن 1: حمیرا داره می خونه : به دنیای ستمگر هنوزم میشه خندید...

          

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها :