آنکه رسوا ساخت مارا پيش کس رسوا مباد.....

میگی :

آزادش کن. بذار روحت خودش دنیا رو بگرده.... با انگشتت راه نشونش نده....

پ.ن۱:      

گفتی.

باور کردم.

تکرار کردی.

شک کردم.

قسم خوردی.

 فهمیدم که دروغ می‌گویی.

پ.ن۲: دلم عکس خوب می‌خواد. از اینایی که پیدا نمیشه....

پ.ن۳: هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست.......

    

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

به یادت که می افتم، می آیی کنار دلتنگیم می نشینی…..

شماره خیابونا داره میره بالا. 2، 10، 26، 38، اینجا دیگه باید پیاده

شم.امشبم دیر رسیدم  خونه…اصلا نفهمیدم امروز چطوری گذشت.

از اول مهر تقریبا هرروز همینجوری میگذره ومنم خیلی خوشحالم.

 دلم میخواد کسی کاری به کارم نداشته باشه وهمینجوری بگذره تا

همیشه. زمان هم که کار خودشوانجام میده.

امشب نه رفته بودم میرداماد، نه دیروقت بود، نه خوابگاهی بود که

 قرار باشه برگردم اونجا، نه بارون می بارید ونه من کفش پاشنه بلند

 پوشیده بودم و نه کسی بود که بهم اصرار کنه که پیاده روی کنیم ومن

 تردید داشته باشم؛ ولی هیچکدوم از اینا باعث نشد به یاد تو نیفتم!

تو میگی که محل زندگیت انقد قشنگ و رومانتیکه که آدم شاعر میشه

 میگی ویوی پنجره اتاقت هرروز منو به یادت میاره….

ولی من همینجوری بی هیچ! به یادت میفتم…

وقتی تاکسی های سعادت آبادو میبینم،

وقتی کسی برای یه راننده تاکسی یا سوپری محل به اندازه یه استاد

 دانشگاه احترام قائل میشه،

وقتی کسی فرمای بی اهمیت نظرخواهی رستورانا و فروشگاهارو با

احترام ودقت پر می کنه،

 وقتی تلسکوپ جلوی دانشکده تونو میبینم،

             وقتی تو یه جمع دونفره، کسی یادش میره که لیوان چای پرحجم تر

ما               مال منه.

             وقتی از چیزی میترسم، یادم میفته که اگه تو بودی میگفتی: بهش

ح             حمله کن…

وقتی کسی از خدای خودش حرف می زنه، یاد خدایی میفتم که تو

فیزیک پیداش کرده بودی... همونی که بعدا باهم گمش کردیم....

وقتی با کسی بشدت اختلاف عقیده دارم و با خودم میگم: چطور

میشه این آدموتحمل کرد؟

یادم میاد که این اختلاف عقیده ها در مقابل اختلاف عقیده هایی که

 من و تو داشتیم، هیچ هم نیست...ولی دوستی نزدیکتر از همدیگه

هم نداشتیم.

وقتی کتاب " قطعه گمشده" یا " خاطرات آدم و حوا" رو می بینم....

 وقتی کسی از صبح چیزی نخورده ولی بازم اشتها نداره که شامشو

 بخوره...

وقتی کسی با یه مخ حسابی مجبوره جایی بره سرکار که به اندازه یک

 میلیونم تواناییها شم نیست....وبا آدمایی که اصلا حرفشو نمیفهمن

مهربون وصبوره...

یادم نمیره روزی که با روحی خسته وکبود برگشتی... زنگ زدی که بهت

ویزا ندادن...من نتونستم خوشحالیمو مخفی کنم...ولی تو می خواستی

بری " به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایت..."

یه روز دیگه زنگ زدی و گفتی که به یه جای نزدیکتر رضایت دادی...

مگه برای من فرقی می کرد؟

و بلاخره یه روز ....هفته دیگه دارم میرم....

................................................................

دیگه بقیه نداره

................................................................

پ.ن۱: دلم برات تنگ شده ونوس جونم...خیلی. همین.

پ.ن۲: از سو تفاهم پیش اومده شرمنده م...

           

                             

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

به گامهای کسان می‌برم گمان که تويی....

دیگه از اینجا خوشم نمیاد....

کاش بشه برگردیم به زمانی که میل و اس ام اس و از این چیزا

نباشه.....

اگه دلت واسه کسی تنگ شد پاشی بری احوالپرسیش.......

وقتی تلفنت زنگ می‌زنه ندونی کیه...! نتونی ريجكت كني.....

مجبور باشي گوشيو ورداري...ممكنه مامانت باشه ....!

اونم نه تلفني كه تو جيبته....تلفني كه يه سيم بش وصله....

صدای زنگشم نتونه هرچیزی باشه....هر چرت وپرتی.....

یه روز زنگ درو بزنن و پستچی واست نامه بیاره....

پ.ن : درسته که کیفیت ارتباطات الان خیلی شگفت انگیزتر از

 گذشته س ولی کمیت هیچی.... فقط به سایه ای از کسانمون قانعیم...

میدونیم زنده ن چون گاهی سایه شونو تو نت می‌بینیم یایه صدای کوتاه

اس ام اس گاهی ازشون خبر میاره....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :