به روزگار جواني، چنانكه افتد وداني....!

همیشه همینطوریه شاید....

همیشه از بین همه اتفاقا اون اتفاقی میفته که بدجوری منتظرش نیستی... !

دقیقا وقتی فکر می کنی که تکلیف همه چیزوروشن کردی وگذاشتی

کنارو یه عالمه فایل اجرایی غیر قابل ویرایش تو ذهنت داری یهویه

جریانی شبیه گردش خون تووجودت راه میفته وهمه برنامه هاتو

ویروسی می کنه....

دیگه هیچکدوم از سلولات از تو فرمان نمی برن...ذهنت که جای

خودشو داره !

از لج خودت موضوع یکی از سمینارای درسیتو مدلسازی   Attention

 

انتخاب می کنی ....تا بلکه سردر بیاری ازاین تیکه ازسیستم

کنترلی مغزت که اخیرا داره بدجوری لنگ می زنه...

 

بعد که یکی دو تا مقاله می خونی تازه می فهمی که اتفاقا مال

 

 تو خیلیم توپ کار می کنه فقط تنظیم نقطه کارش دست تو نیست.

 

حداقل الان که ویروسی شدی...قلبت هم ...! دختر ساده 24 ساله!

ولی نگران نباش...این ویروسم پاک میشه میره. به نظر نمیاد که قصد

 اینو داشته باشه که این سیستم فرسوده رو کلا یه باره نابود کنه و

ازنو بنا کنه...

بهتر، استوارتر، خوشحالتر....ولی نه مهربانتر....که حتی اگه می خواست

نمیتونست.

فقط بعدها شاید مثلا در 60 سالگی ، یه فایل تصویری غبار گرفته

خوش نقش ته هاردت پیدا می کنی ازیه دختر 24 ساله با یه مداد

آبی خیلی خوشرنگ ، با یه قلب مهربون، خیلی مهربون که یه سایه

گنده، خیلی گنده افتاده رو قلبش و سنگینش کرده....سایه ای که

ویروس شد. یه ویروس دوست داشتنی....

 و سیستم  Attentionای که اون روزا بهتر از همیشه کار می کرد....

پ.ن 1: سخته...خیلی سخت....قبول اینکه داره تموم میشه شروع

 نشده...باید مهربونیمو خفه کنم. بازم بازم بازم........

پ.ن2: پردازش سیگنالهای سایه ت، شده کارچشم من....امروز

سایه ت سنگین شده بودا....

ولی صدای پات ازسرزمین یار و دیارت میومد....برمی‌گردی؟

زود برمی‌گردی....!

                     

پ.ن3: کاش امشب خوابگاه بودم....دلم برای دیوارایی که خودمو بدون

سانسوراونجا خالی می کردم تنگ شده....

پ.ن۴: تو شهریار مارو نمی‌شناسی....:

                                            جنگ با خویشتن کن ارمردی....!

 

  

نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

رفتن و بيهوده خود را کاستن....

چشامو می‌بندم.باز می‌کنم.....هنوز خسته‌م.

نمی دونم الان چشام خسته ترن یا انگشتام....شایدم خودم از هردو خسته ترم.

انتظار ندارم کارام کم باشه یا تموم باشه...ولی کاش پیش بره.....

فردا کلاس الکترو فیزیو دارم. آخرش از استرس این کلاس من می میرم. ..

پ.ن۱:

از جلسه هفته پیش الکترو این یادم میاد که استاد بعد ازمرور کلی فرمول و عکسای

 خفن گفت: همه اینارو بریزین دور.

مهمترین تفاوت سلولای قلب با بقیه سلولای بدن در اینه که سلولهای قلب

از ما فرمان نمی‌گیرن.....

قشنگ گفت....! همین برام بس بود....

پ.ن۲: آدما میان و میرن. بعضیا برام مهم میشن ولی دوست داشتنی نمی‌مونن...

با تو هم که نمیشه حرف زد. شاید از بداخلاقی منه! ولی یادت باشه...درسته که این

 روزا داری رو هوا راه میری از خوشحالی...خیلی دوست دارم.خیلی ممنونتم .خیلی گلی.

ولی منو اینقد ازبالا نگا نکن. بذار گاهی گریه کنم.

گاهی یادت بیار که مقایسه من با خودت از مقایسه چای با آب پرتقال هم بی ربط تره....

فقط ازم نپرس با تو بودم یا نه.

پ.ن۳: درد جانکاهیست درد خواستن....

                         

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

هيچ اشکال ندارد که تو مجنون باشی...ليکن اشکال در اينست که باور نکنم....!

نمی‌خوام بگم که آتیش زدن عکس کسی که احتمالاشخص دوم مملکته اونم جلوی

چشای خودش کار خوبیه... حتی اگه مهمون ناخونده باشه...

ولی خوب می‌فهمم که مهرورزی با دانشجو  معنیش کشوندن چندتا آمبولانس به

 دانشگاه نیست...

پ.ن: اینارو دیروز یاد گرفتم:

۱. امیرکبیر بانشاط ترین محیط دانشجوییه....

۲. ایران الان بازترین محیط سیاسی و فرهنگی و همه چی...رو داره....وواقعا آمریکا و

 دوستاش چقد بی تربیتن که نمی‌فهمن این چیزارو...!

۳. استادی دانشگاه کسوتیه که اصلا بازنشستگی نداره ...حتی اگه بعضیا تصمیم

بگیرن که بعضی اساتید دیگه نباید پاشونو بذارن دانشگاه....

۴. مرگ بر دیکتاتور یعنی همون مرگ بر آمریکا.....معنی دیگه ای نداره....!

پ.ن۲: یاد اون سید خندان بخیر....آزادی یعنی آزادی مخالف من....

                      

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

دنيا را بد ساخته اند.....

دنیا را بد ساخته اند.....

کسی را که دوستت دارد دوست نمی‌داری.

کسی را که دوست می‌داری دوستت نمی‌دارد....!

و کسی راکه هم دوستش داری و هم دوستت دارد به حکم تقدیر هرگز به هم نمی رسید.

پ.ن۱: روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر.

پ.ن۲: در انتظار تو تاکی تاکی تاکی...این روزهای خالی ورق خواهد خورد؟

پ.ن۳: در تو چيزی ديده ام ناگفتنی!......اين همه محنت پی آن می‌کشم!

پ.ن۴: این آخرین حرفست اما ناتمامست.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

سر زلف تو نباشد سر زلف دگری.....!از برای دل ما قحط پريشانی نيست....

تو هر سن و موقعیتی که باشی هر توجیهی که واسه خودت تراشیده باشی...

اینکه حس کنی در جایی نیستی که باید و یا شاید حتی لیاقت اون موقعیتی رو

 که ازش ناراضی هستی نداری...خیلی حس تلخیه.....خیلیییییییییییییی......

پ.ن: آدما عوض نمیشن....فقط بزرگ میشن.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :