آري آری زندگی زيباست....!

گاهی سکوت

                     مانند عنکبوت

                                      آنگونه بر گلوی سخن می‌تند که من

                          اندیشه می کنم

                     دیگر درون سینه سرودی نمانده است....

اما دوباره عشق....

                                  این حس ناشناس

                                                             از راه می‌رسد....

پ.ن۱: از آنجایی که من برای اولین بار در زندگی آکادمیک دچارپدیده عبور معدل

 ازمرز ۱۷ شده‌ام لذا بدین ترتیب مراتب شادی و بی جنبه‌گی خود را اعلام می‌دارم...

دوستانی که در جریان سوابق تحصیلی من بوده‌اند احتمالا در این شادی با من

 شریک خواهند بود.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :

سلام اي كهنه عشق من! كه ياد تو چه پابرجاست....

 

بعضي از آدماي تنها، بعضي از آدماي خيلي تنها و خيلي غمگين، به حضور خدا تو زندگيشون اعتقادي ندارن....يعني شايد خدارو گم كردن، ولي خودشون نظرشون اينه كه خدا گمشون كرده و بهشون اعتقادي نداره...

كسي چه مي‌دونه؟ شايد اون روزي كه خدا داشته ستاره‌ هاي آدمارو تو آسمون مي‌چيده، يه لحظه حواسش پرت شده و ستاره‌هاي اونا از گردونه افتاده بيرون و يه جايي گم و گور شده.

بعد از سالها ، خدا كم كم يادش مي‌افته به بنده‌هاي گمشده‌اش و چند تا فرشته‌ رو مامور مي‌كنه كه برن و ستاره‌هاي گمشده رو پيدا كنن. فرشته‌ها ميرن ولي بعضياشون بازم دست خالي برمي‌گردن و ميگن نبود كه نبود....( مثل من كه خيلي وقتا خيلي چيزا رو پيدا نمي‌كنم و قسم مي‌خورم كه نيست! ولي پگاه مياد و پيداش مي‌كنه...!)

با اين تفاوت كه: خدا مگه بيكاره خودش بره دنبال ستاره‌ها؟ اگه فرشته‌ها ميگن نيست يعني نيس ديگه....! و اين ميشه كه يه عده رسما از ليست خدا خط مي‌خورن. اصلا هم تقصير خدا نيست.

ولي...! بقيه‌شو گوش كن...همين آدمايي كه به خدا اعتقاد ندارن، به وجود مرغ آمين معتقدن.

گاهي كه انقدر تنهان كه مجبور نيستن به خاطر اشكاشون به كسي توضيح بدن، دست مي‌كنن تو دلشون و زخماي دلشونو نوازش مي‌كنن. آه مي‌كشن و چشاشون خيس ميشه، اونوقته كه با تمام سلولهاي عصبانيشون! آرزو مي‌كنن كه كاش مرغ آمين الان همين دور و برا باشه و آهشونو ببره بالا پيش خدا. پيش همون خدايي كه بهش اعتقادي ندارن....! 

وچون خدا هم مرغ آمين رو خيلي دوس داره، بار سنگينشو ورداره و به جاش چند تا بسته كوچولوي شادي بذاره به جاش و با يه نفس ملكوتيش بفرسته پايين ...

ولي....ولي چون اين آدماي نگون بخت تو گردونه خدا نيستن، مرغ آمين كه برمي‌گرده پايين، ديگه اونارو نمي‌شناسه.

 همينه كه خدا به جاي آه اونا، براي كسايي شادي مي‌فرسته كه اصلا آه نكشيده بودن....

پ ن1: يادمه سيمين تو يكي از نامه هاش به جلال نوشته بود كه آمريكاييها اصلا غصه دنيارو نمي‌خورن چون معتقدن كه با هر آه، يه قطره از خونشون حروم ميشه.

مگه آدم چقدر خون داره؟ بشين حساب كن مهندس....

پ.ن2: قربون اون دونفري برم كه اين روزا به دليل مسائل ويژه! ديگه زياد وقت نمي‌كنن بيان اين دوروبرا.

جاي ردپاتون خاليه....ايشالا زندگيتون هميشه ويژه باشه. مثل خودتون....

پ.ن3: دارم فکر می‌کنم می‌شد امروز امتحان بیو اینسترومنت رو از این هم بدتر داد؟  الکترونیک بلد نیستم دیگه...چی کار کنم؟ کجا برم؟ 

 

 

  

نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :

دل گمراه من چه خواهد کرد ؟با بهاری که می‌رسد از راه....

دیشب خوابیدم و خواب دیدم تو آمدی....

پشت پرده پلکهایم پر از تصویر تو شد...

کنارم نشستی ولی حیف که قلک سکوت را نشکستی....

نگاهت می‌گفت که بی تابیهایم را درمی‌یابی.

گفتم: ممنون که هنوز یاد مرا در سر داری.

و با اینکه کلامم بی پاسخ ماند دوباره پرسیدم:

چقدر از روزگارم خبر داری؟

افسوس...! هیچ نگفتی. سکوت شاید عزیزترین کلام تو بود.

                                                               .....................

سکوت شاید عزیزترین کلام تو است....

پ.ن۱: رفتم. برگشتم. خوبم. در اون سرزمین دور هم خبری نبود..

جز چند امضا....

پ.ن۲: یکی از دوستای عزیزم که شاید بهتر باشه لینک وبلاگشو اینجا نذارم!

همیشه در فصل بهار و به قول خودش همزمان با جفت‌گیری حیوانات اهلی ووحشی

دچار حالات عاطفی-هیجانی غیرقابل وصفی می‌شد که گاه به هم اتاقیهایش هم

 سرایت می‌کرد... 

خداوند را صدهزار مرتبه شکر که امسال مشکل از بیخ و بن حل شده....

پ.ن۳: گرسنه‌ام به دیاری که نانش ارزان است......

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :