برایت خبرهای خوشی آورده‌ام...


       سوار خواهد آمد              سرای رفت و رو کن

       کلوچه در سبد نه             شراب در سبو کن...!


پ.ن۱: اگه من به این زودی پام به اینجا نرسید سال نو تون مبارک...

ایشالا سال خیلی خوبی داشته باشین....سر دعای سال تحویل منو فراموش نکنین...

کسی می‌تونه تصور کنه که من چقدر خوشحالم از تموم شدن سال ۸۶؟

 خیلی خوشحالم....

حتی عیدای بچگیم هم اینقدر خوشحال نبودم....

پ.ن۲: این عکس قشنگ رو هم همکلاسی عزیزم حامد از ۷ سین امسال دانشکده گرفته.

 دیدم خالی از لطف نیست شما رو هم در این عکس زیبا شریک کنم...

مخصوصا ۸۰۳۳ ایهای عزیز که قطعا نوستالژ!!!خواهند شد به یاد ۷ سین سال ۸۴...

پ.ن۳: رفتم. خداحافظ! 

      

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

شهر من! من به تو می‌اندیشم نه به تنهایی خویش...


           حوصله کن ری را...
                                              خواهیم رفت....

   پ.ن۱: ۳ ماه...

    

  پ.ن۲: به کابوس بی اس پی هم می‌اندیشم گاهی...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

معصومیت از دست رفته (4)


پرده اول: سرم را می‌اندازم پایین و می‌گویم: چقدر؟

         می‌گویی: خیلی...!!!

         و من بازهم: خیلی یعنی چقدر؟

         می‌گویی: خیلی یعنی زیااااااد!!!

         من: خیلی یعنی چقدر زیاد؟؟؟

         می‌گویی: خیلی یعنی خیلی زیااااااااد!

 و من حالا معنی خیلی را خیلی خوب می‌دانم.
 
 پرده دوم:
می‌خندیم...خنده‌های ابلهانه بی ا مان...آن هم بعد از دوره‌ای که من صبح و ظهر و شب گریه شبانه نوشیده‌ام و بس...

باورم نمی‌شود که می‌خندیم...خیلی می‌خندیم...با شادی و غرور..شاید کمی و ابلهانه...یکی در حد خود زنی و دیگری در حد لبخندی سنگین و پر رنگ...یکی هم در حد من...

ولی می‌خندیم...
می‌گی: باورت می‌شد یه روز...؟
می‌گم نه به خدا...

می‌گی: یادم باشه به مامانم بگم که میشه...بگم دیدی شد؟ ما تونستیم.
می‌گم: البته ما فرق می‌کنیم...تذکر مامانت بجا بود...ولی بیا و نگو هنوز...

یادمون باشه برای بچه‌هامون تعریف کنیم....همینجوری تربیتشون کنیم!(قربون پسر خوشگل خنگم برم!!!)
می‌خندیم و باز بی امان...

 بعد تعریف و تحسین و تمجید از خودمان که عجب انسانهای بزرگ خوبی هستیم!
ولی یک چیز مزخرفی ته دلم می‌گفت که نمی‌شود...نمی‌ماند. نمی‌توانیم...
با قانون طبیعت نمی‌توان جنگید....

او هم نمی‌جنگد...پس نشد...می‌دانستم نمی‌شود...
من هنوز نجنگیده‌ام...من وارد میدان نشده‌ام...ولی در این چند روز جای جای دلم پا بپای تو سوخته...

نمی‌دانم...نمی‌توانم...
نمی‌توانم نه اینکه یعنی نمی‌خواهم...

یعنی آن چیزی که باید از درون برخیزد و هدایتم کند...نیست دیگر...تمام شده است....به یغما رفته است...

کاااااااش اینجوری نمی‌شد....البته چیزی هم نشده....
دوباره غم عارفانه!!!!به جای شادی ابلهانه....

رنگ لبخندها عوض شده است...من از این مرحله گذار بیزارم!
تمام شد....

پرده سوم: نشد...

پ.ن۱: این داستان!!!! مخاطبین خاص خودش را دارد...کامنت نذاشتین هم نذاشتین...

پ.ن۲: شخصیتهای دوپرده متفاوتند...

پ.ن۳: می‌خوام کم کم از شعر برم سمت داستان....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

مرگ هم مانند عشق سهمگین است...


آدم های کوچکی که می خواهند ادای آدم های بزرگ را در بیاورند ، سکوت می کنند .

 سکوت ، کار ِ ادم های بزرگ است . اگر آنقدری بزرگی که می توانی سکوتت را تا گور

 ببری ، سکوت کن .. اگر نه ، سکوت کردن از آدم های کوچکی مثل تو ، یک آدم ِ کینه

 جو می سازد که از تمام ِ عالم و آدم طلبکار است و تقصیر ِ تمام مشکلاتش را گردن ِ

این و آن می اندازد .

------------------------------------------------------------------------------------------
ماههاست که خانه دیگری ساخته‌ام در سرزمین بلاگفا....خانه‌ای که قرار بود بساط را از

 اینجا جمع کنم و آنجا پهن کنم و اینجا تعطیل...

ما قسمت نشد...اینجا خانه آشنایم باقی ماند و آنجا شدخلوتگاه واقعیم...مثل مردی

که زن و زندگی دارد و لی دلش مدام پیش معشوقه ایست که در کوچه‌پس کوچه ای

منزلش داده... و مدام هراس دارد از برملا شدن این راز.. آخر مرد شریفیست!

و آواز در کوچه‌های خلوت شب دست در دست معشوقه....

اولین پست را که آنجا نوشتم حس کردم دارم با خودم شوخی می‌کنم...مطمئن بودم

که حذفش می‌کنم. ولی نکردم...آجر به آجر رفتم بالا و...برایم عجیب بود که برخی

روزها تعداد کامنتهایم به دو برابر کامنتهای اینجا رسید....همه غریبه...اولش همه از این

 کامنتها بودند که به منم سر بزن...وب جالبی داری...!

ولی همسایگانی یافتم دوست داشتنی و مهربان...آنقدر مهربان که گاه در اینجا هم به

 من سرزده‌اند...ولی هنوز کسی از اینجا آنجا را ندیده....خانه‌ام را کسی نمی‌شناسد..

عادت مزخرفی دارم از قدیم. که همیشه با همسایگان وبلاگم ارتباط غیر مجازی برقرار

می‌کنم...دوست ندارم برایم یک لینک باشند فقط. البته همسایگانی که خیلی

همسایه باشند..

معمولا سعی می‌کنم علایقشان را کشف کنم و اگر بتوانم گاهی با هدیه تولدی چیزی

 غافلگیرشان کنم.

الغرض سرتان را درد نیاورم! در یکی از کوچه‌های بلاگفا همسایه‌ای دارم که به شدت

بیمار است...برایش دعا کنید. دختر جوان ۲۲ ساله‌ای که ۶ ماه پیش دکترش بهش گفته

 سعی کنی از این ۳-۴ ماه اخر نهایت استفاده را بکنی....ولی هنوز نفس می‌کشد.....

چند بار قرار گذاشته‌ام که ببینمش ولی در ساعات آخر پشیمان شده‌ام...دلم نمی‌خواد

 ببینمش...می‌خوام یه لینک بمونه برام. آدما وقتی لینکن مهربونترن...چهره‌شو

نمی‌خوام ببینم که یه عمر یادم بمونه...

چند بار با پیک براش کتابی چیزی فرستاده‌ام...

دخترک عجیب منتظر مرگست...می‌گوید بوی خاک می‌دهم بانو...(به من می‌گویدبانو)

می‌گوید به خاک نزدیکم...می‌گوید هر روز صبح که بیدار می‌شوم با خودم می‌گویم یا

امروز روزآخرست یا فردا....

ولی چه شبها که با جمله‌ای مرا ساخته...

می‌گوید: چه فرقی دارد؟ هم تو می‌روی هم من...هر دو دیار باقی....ولی تو بمان

 بانو...تو که می‌توانی بمانی بمان....

و من برایش توضیح دادم که نمی‌توانم...فقط جنس اجبارمان برای رفتن متفاوت است.

یکی دو روز که آپ نمی‌کند عجیب نگرانش می‌شوم. می‌ترسم امروز همان فردای

مزخرف باشد...

می‌خوام ببینمش ولی نمی‌خوام ببینمش...

دوستش دارم...دوستم است...برایش دعا کنید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

امروز مینای دیگرم...


                                             

               

                      

                     چرا هیچوقت نخواستم یه ساز یاد بگیرم؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

...عشق بالاتر از هر چیزی باعث آزار می‌شود...


...اما همیشه چیز اشتباهی اتفاق می‌افتاد و درست زمانی که او فکر می‌کرد کسی را

یافته که می‌خواهد بقیه زندگیش را با او بگذراند همه چیز تمام می‌شد.

بعد از مدتی او به این نتیجه رسید که مردها فقط درد و رنج و ناامیدی با خود می‌آورند و

 کشنده زمان هستند...
                                                                       ۱۱ دقیقه - پائولو کوئلیو

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

خسته از هیچ....



آخرش من یکی از همین ۳شنبه ها از استرس کارهای انجام نداده و پشیمانی از لهو لعب و
 
بازیگوشی هفته گذشته و شرمندگی دکتر در ساعت ۱۱ سه شنبه و مسائل جانبی ناگفتنی

 جان به آقای خدا تسلیم می‌کنم و خلاص....

پ.ن۱: تو خوووووووبی...من بی شعورم!

پ.ن۲: نمی‌خوام بنویسم ولی خییییییلی عصبی و ناآرومم امروز....

پ.ن۳: دونقطه آخ....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

انسان بودم...


- مگه بهت نگفته بودم؟

- گفته بودی...

- مگه نمی‌دونستی؟

- می‌دونستم...ولی اشتباه کردم.

- وقت اشتباه کردنت بود....


پ.ن: ........همینه اسم این دنیا...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

 


دوست خوبم مهسا (دست نوشته‌های یک مهندس پزشکی فهیم!) منو به یک بازی وبلاگی

 دعوت کرده که باید ۷ تا از ترانه‌های مورد علاقه‌مو بنویسم. البته انتخاب ۷ ترانه از بین

ترانه‌های مورد علاقه کار سختیه و بستگی داره به مود آدم تو اون لحظه. ولی من هم مثل

 مهسا اولین ۷ ترانه ای رو که به ذهنم رسید می‌نویسم:

۱. ترانه (unutma ki dünya fani) از muazzez ersoy :

Kara haber tez duyulur unutsun beni demişsin
Bende kalan resimleri mektupları istemişsin
Üzülme sevgiceyim bir daha çıkmam karşına
Sana son kez yazıyorum hatıralar yeter bana

Unutma ki dünya fani veren Allah alır canı
Ben nasıl unuturum seni? can bedenden çıkmayınca

Kurumuş bir çiçek buldum mektupların arasında
Bir tek onu saklıyorum onu da çok görme bana
Aşkların en güzelini yaşamıştık yıllarca
Bütün hüzünlü şarkılar hatırlatır seni bana

......................


۲. ترانه A rainy night in Paris از Cris de Burg:

It's a rainy night in Paris,
And the harbour lights are low.
He must leave his love in Paris
Before the winter snow;

On a lonely street in Paris
He held her close to say,
"We'll meet again in Paris
When there are flowers on the Champs-Elysees.
 
۳. ترانه (واسه من گل نفرست) از نبی زاده:
 
واسه من گل نفرست   دیگه دوست ندارم

 نمی‌خوام گذشته ها رو باز به خاطر بیارم.....

۴. ترانه (دو ماهی ) از گوگوش:

ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود          خالی از اشکای شور از غم بود و نبود

 پولکامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ      آسمونمون یکی خونمون یه قلوه سنگ

خوابمون مثل صدف پر مروارید نور                پر شد این قصه ما توی دریاهای دور
...........
خنده‌مون موجا رو تا ابرا می‌برد                  وقتی دلگیر بودم اون غصه می‌خورد.....
..........
همیشه تک می‌زدیم به حبابای درشت        تا که مرغ ماهیخوار اومد و جفتمو کشت...

دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب           دیگه نوبت منه سایه‌ش افتاده رو آب

۵. من همه ترانه‌های مهستی رو دوست دارم کدومو بنویسم؟
 
شاید اگه دائم بودی کنارم   یه روز می‌دیدم که دوست ندارم

دارم میرم که تا ابد بمونم     سخته برای هردومون می‌دونم.....

۶. من همه ترانه‌های معین رو دوست دارم...کدومو بگم؟

نگفتم دل من بی اعتباره؟ اگه عاشق بشه پروا نداره؟ بگو گفتم یا نگفتم؟

۷.  و بلاخره ترانه (از برت دامن کشان رفتم ای نامهربان) از مرضیه:

از برت دامن کشان   رفتم ای نامهربان  از من آزرده دل کی دگر بینی نشان رفتم که رفتم....

شمع بزم دیگران شو  جام دست این و آن شو 

هرچه بودی هر چه بودم بی خبر رفتم که رفتم..

با دل زودآشنا گشتم از دامت رها  بی وفا بی وفا بی وفااااا رفتم که رفتم...!!!!

*******************************************************

     منم ۷ نفر از دوستای وب نویسمو به این بازی دعوت می‌کنم:

         مریم (تیررس)  ُمینا(یه مینای دیگه!)   شهلا(سرشت)  دختر یخی   و:

ونوس(ونوووووس جونم)   علی   و   رضوان ....(۳۶۰ نویسهای خفن...!) 

پ.ن: البته آهنگهای مورد علاقه منو پگاه بهتر می‌دونه چون با من زندگی کرده و گاه به مدت

یک ماه فقط زمزمه یک ترانه رو از من شنیده و دیوووونه شده گاهی...

مثل:
مگه دوسم نداشتی ؟ چرا رفتی تنهام گذاشتی؟ عزیزم آشتی آشتی....!!!! 


 و:  aama ben seni cok severdim amaa ben senin icin olurdoom aama ben...aama ben.
پ.ن۲: این قالب مدیریت جدید پرشین بلاگ بیچاره‌م کرده....مثلا الان هر کاری می‌کنم

نمی‌تونم عنوان بذارم واسه پست....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

شعر خدای منست...


 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش...

پ.ن:

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

تقصیر کسی نیست...


"ای دوست!
                     این روزها با هر کسی دوست می‌شوم

احساس می‌کنم
                            آنقدر دوست بوده‌ایم

                                           که دیگر وقت خیانت رسیده است!!!"

پ.ن۱: پارک پردیسان...و پسر بچه‌ای که لپش رو کشیدم و دوستان خووووووب...  

پ.ن۲:..واندوهی که در اوج شادی بهم حمله می‌کنه گاهی.....

 سرفه شبانه به جای گریه شبانه و داروهایی که هوشیاریم را می‌دزدند.....

خوب نمی‌شوم چرا؟ با هر رنگ سوپی!!

پ.ن۳: اون شعر بالایی فکر می کنم از حسین منزوی باشه...همینجوری...

پ.ن۴: اسم اینجارو چی بذارم؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :