آيا حديث حاضر غايب شنيده‌ای؟

در دو صورت می‌تونم بشینم پای درس:

۱. یا استاد انقدر خفن باشه که شبا از استرس خوابم نبره...(مثل ترم پیش)

۲. یا تعداد روزای باقیمونده تا روز امتحان کمتر از نصف تعداد انگشتای یک دست

باشه....!

در غیر این صورت محاله بیشتر از نیم ساعت دووم بیارم پای جزوه و کتاب.

مخصوصا اگه استاد انقدر مهربون و باشخصیت باشه که فکر کنه تو باشخصیت تر از

 اونی که درساتو سر وقت نخونی...و همش بهت بگه: اصلا به خودت فشار نیار!

پ.ن : تازه اینا در صورتیه که به درس مذکور علاقه داشته باشم.....

پ.ن۲: لازم به ذکره که من به شدت به رشته‌م علاقه مندم و اینا....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

می خورده ای دوش ای پسر...! چشمت گواهی مي دهد....

راستش حرفی ندارم....

پ.ن : این دومین باره که منتظر رسیدن یک تاریخ میلادی ام....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

گر از گفتن ببندم لب نه خاموشم.....

متن نداره زندگیم این روزا....

پ.ن۱: اینکه این روزا در پلی تکنیک و ایضا جامعه چی می‌گذره چیزی نیست

که من در موردش نظری نداشته باشم....

پ.ن۲: آدم وقتی که هیچگونه فعالیت علمی انجام نمی‌ده و به جاش هیچ کار

ارزشمندتری هم نمی‌کنه معلومه که باید حالش از خودش بهم بخوره..

این روزا کلاتعطیلم....البته در آرامش خوبی هم به سر می‌برم....

پ.ن ۳: لبریز از گفتنم نه نوشتن....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی؟؟؟؟

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

                    بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

پ.ن۱: میگن قبل از اینکه بتونی کفشای یه نفرو بپوشی حق نداری در مورد راه رفتن

 اون قضاوت کنی....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

عمر بگذشت و حديث تو به پايان نرسيد....

دیشب دلم عجیب گرفته بود که حتی با هیچی باز نشد.

هیچی نتونست آرومم کنه .

 با تمام وجود دلم می‌خواست پیش سپیده و آیدین بودم......

............................................................................................

رامین میگه: وقتی سوار هواپیما میشی که بیای اینجا انگار که سوار

ماشین زمان شدی. تا برسی خیلی چیزا تو زندگیت عوض شده....

چه خوبه که تنهایی تنها مفهوم مشترک تو همه فرهنگهاست. با رفتن

 به حتی هیچ جای دنیا! هم مفهومشو از دست نمیده.... پس خیالم از

 این بابت راحت! دیگه چی می‌مونه؟

واقعا که! من چقدر بی شعورم که گاهی یادم میره زندگیم چقدر شیرینه!

پ.ن: دود می‌خیزد زخلوتگاه من        کس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟

       با درون سوخته دارم سخن        کی به پایان می‌رسد افسانه‌ام؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :

دست وپا گم کرده‌ای ديدم دلم آمد به ياد....!

گفتم چگونه عاشقان را می‌شناسی؟

                                   گفت از نگاه مات و رنگ از رخ پریدن.....

پ.ن: خوبم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
تگ ها :