دردم نهفته به زطبيبان مدعی....

             

پ.ن: گاه  باری که می‌تونه دوش یه نفرو خورد کنه ممکنه شونه های دو نفرو نوازش

بده....بیلیو می!!!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

سحرم دولت بيدار به بالين آمد.....

اینم از ۸ جون......

صبح که رفتم چک میل کنم دیدم یه آقای (احتمالا آقا!) چینی (احتمالا چینی

بهم میل زده که:

 کانگرجولیشن دیر مینا.....!  مقالت اکسپت شده......

به همراه یه دعوتنامه خفن برای ارائه مقالم در چین  ......

ولی بقیهشو گوش کنین.....

این کنفرانسی که مقالمو پذیرفته برای ارائه مخصوص دانشجویان دکتراست.....

و من اگه نتونم ثابت کنم که دانشجوی دکترام (که نیستم) مسلما نمی‌تونم برم اونجا.....

از اونجایی که هیچکدوم از اساتید دانشکده حاضر نیستن چنین دروغی رو به جامعه

 علمی دنیا بگن من فعلا هیچ امیدی ندارم به سفر به سرزمین چشم بادامی ها......

خلاصه اینکه دعا کنین واسم....

پ.ن۱: نکته جالبش اینه که درسته که من دانشجوی ارشدم ولی این کار پایان نامه

لیسانسم بوده که پذیرفته شده...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

دريغا!!!!تو انصاف اگر داشتی.......!

دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید

 دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید

 آی همسایه ی زندانی من!

 ضربه ی دست مرا پاسخ گوی

 ضربه ی دست مرا پاسخ نیست.

 تا به کی باید تنها، تنها

 وندر این زندان زیست 

ضربه هرچند به دیوار فرو کوبیدم

 پاسخی نشنیدم

 سال ها رفت که من

 کرده ام با غم تنهایی خو

 دیگر از پاسخ خود نومیدم.

 راستی، هان! چه صدایی آمد؟

 ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی؟

 ضربه می کوبد همسایه ی زندانی من

 پاسخی می جوید

 دیده را می بندم

 در دل از وحشت تنهایی او می خندم.

                                         مصدق

 پ.ن۱ : حالم خوب نیست...چند روزیه....حتی سفر به شهر آفتابگردانها هم افاقه نکرد...

اما خوب میشم...می گذره.

 پ.ن۲: این تاریخ میلادیه هم حسابی سرکارم گذاشته ها....

 پ.ن۳: حوصله م سر رفته....چقدر از من امتحان می‌گیری؟

 تمومش کن مهربون....

دیگه رو صبر من حساب نکن......

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

يار دبستاني من.....

وقتي با حرارت و خشم در مورد بچه‌هاي دربند حرف مي‌زدي، با احتياط سعي

مي‌كردم آرومت كنم....ولي بلد نبودم كه...اصلا من كي‌بودم كه؟

وقتي چند بار ديدمت اون بالا، با وجود احترام فوق العاده‌اي كه براي خودت و  انديشه هات قائلم، دنبال راهي مي‌گشتم كه يه جوري بي خيال بشي.

اما ديگه دير شده بود. هم براي من و هم براي تو. تو ماههاست كه شبا از درد

بي خيالا بي خوابي.

ديروز صبح زود داشتم مي‌رفتم سركلاس كه جلوم سبز شدي. داغون 

بودي. مثل يه نوار حرفاتو با دور تند پخش كردي.

نمي‌‌دونم چي تو چهره بهت زده من ديدي كه

 صداي هميشه متينتو بلندتر كردي:

 مينا اصلا شوخي نمي‌كنما...!!!!خداحافظ...!

 و من احمقانه ترين جمله ممكنو تحويلت دادم.

      " مواظب خودت باش!"

گذشته بود اون روزايي كه بايد مواظب خودت مي‌بودي،

خودتو به خواب مي‌زدي و با چشماي بسته راه

مي‌رفتي....الان ديگه خدا بايد مواظبت باشه...

.همون خدايي كه ساعتها بلد بودي در موردش حرف بزني.

چي كار كردي با خودت پسر جان؟؟؟ مگه آدم با زندگی

 خودشم از این شوخیا می‌کنه؟

من از اين چيزا هيچي نمي‌فهمم. درست! ولي به هيچ بهايي

 نمي‌خوام دوست بی نظیری مثل تورو از دست بدم.

به هيچ بهايي نمي‌خوام حتي يه روز خبري ازت نباشه...

خواهش مي‌كنم ارزش خودتو، انرژيتو، جوونيتو، قلبت و

 انديشه هاتو  بفهم.....اين خواسته خيلي از دوستاته.....

بذار بزنن داغون کنن کوزه تو....فدای سرت....

   بدجوري نگرانتم. بعد از مدتها دارم دعا مي‌كنم.

پ.ن1: مدتها بود كه سر پرسودات نميذاشت واسم كامنت بذاري.

ولي نمي‌دونم چرا الان از اين مساله اينقد غمگينم؟

پ.ن2: خدايا!!! نذار اذيتش كنن.......

 پ.ن ۳:  سعدیا با تو نگفتم که مرو از پی دل؟؟؟

        نروم باز گر این بار که رفتم رستم......!!!

بدینوسیله مراتب تاسف عمیق خود را از متعلقات پست قبلی اعلام می‌کنم. 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

اول قرار نبود عاشقان را بکشند...

 كار بدي كردم. مي‌دونم.

 

زدم زير حرفي كه 2 سال پيش در جمع 200 نفر گفته بودم.

اونايي كه اون موقع بهم خنديدن و گفتن" شعار ميدي" تا امروز پاي قراري كه من گذاشتم ايستادن و من خودمو كشيدم كنار. 

 هرچي با خودم كلنجار رفتم، ديدم نمي‌تونم.

نمي‌تونم برم تو جمع افرادي كه گرچه به واسطه يه حس مشترك قديمي و مقدس برام عزيزن، ولي هنوز بعد از اين همه سال حس مي‌كنم كه منو نپذيرفتن با اينكه دوسم دارن.

گرچه روابط جديدم نشون ميده كه من اونقدرا هم نپذيرفتني نبودم!  

هميشه در رفتارم حتي با نزديكترين افراد زندگيم، نوعي احتياط و مرز رو رعايت مي‌كنم. نمي‌دونم اين ويژگي حسن منه يا عيبم. مثلا وقتي مي‌دونم كه كسي روحيه ش 180 درجه با من متفاوته، يا در اون لحظه خاص، درحالت روحي بسيار متفاوتي از من به سر مي‌بره،  نهايت تلاشمو مي‌كنم كه با رفتارم كمكش كنم.

 وقتي طرف داره از خوشحالي پرواز مي‌كنه، پابپاش مي‌پرم. حتي اگه در اون موقعيت دلم فقط گريه بخواد. 

 در مقابل اگه يه روز من بسيار شادم، سعي مي‌كنم شاديمو فرياد نزنم تا اون خودشو غمگينتر حس نكنه.

 در اين موقعيتها خيلي از خودم فاصله مي‌گيرم. ولي به نظرم در مقابل 99 درصد افرادي كه باشون سروكار دارم بايد اين موضع رو اتخاذ كنم تا روابطم در دراز مدت آسيب نبينه.

گاهي رفتن تو اين قالبا برام خيلي سخخخخخته..... 

 هميشه به نظرم بزرگترين بي احترامي به آدما اين بوده كه قبولشون نكنيم اونجوري كه هستن. اونجوري كه بزرگ شدن. البته تا مرزي كه رابطه شون با آدما از اين مساله متاثر نشه.

يعني وقتي يه دوستي، احترام منو داره، تبريك تولد منو فراموش نمي‌كنه، و به قدري مهربونه كه منو تا حالا نرنجونده، ديگه خيلي بي انصافيه كه من بهش خرده بگيرم كه مثلا چرا تو خلوت خودت، تو زندگي خصوصيت ، فلان رفتارو داري؟ چرا روحيه ت اينجوريه؟ تازه خرده گرفتنم هم علني نباشه و فقط به صورت يه سري رفتارهاي خشك و ناجور خودشو نشون بده. 

من دورويي رو زود مي‌فهمم و هيچي اينقد اذيتم نمي‌كنه. 

حق نداريم افراد رو  با يك نگاه سرتاپا بسنجيم و مثلا اگه از رنگ جورابشون خوشمون نيومد چهره ترش كنيم واسشون.

صداقت و اعتماد اصل اول يه رابطه دوستيه. دوست يعني كسي كه بي قيد و شرط دوست داره. فقط به خاطر خودت. با همه خوبيا و بديات. تا هميشه. والا اگه به خرده گيري باشه كه هركي مي‌تونه يه كتاب بنويسه در مورد ايراداي دورو برياش. 

تقریبا مطمئن بودم که این دفعه با هیچ نگاه معنی دار و سکوت تلخی مواجه نخواهم شد. دیگه خیلی وقته که مواجه نشدم.... 

ولی بعضی از خاطره های قوی خیلی خوب بلدن به روابط ضعیف ضربه بزنن.... 

من اونروزایی که به حمایت احتیاج داشتم کنار گذاشته شده بودم. تو جمع دوستای خیلی خوبم هیچی برام نبود جز سکوتی که با حضور من برقرار می‌شد. 

ولی کاش این خاطرات این چند روز اخیر هم به من حمله نمی‌کردن تا می‌تونستم باز مثل این اواخر با حضورم خنده های بی امان رو به جمع هدیه کنم. کاش.... 

من معمولا خیلی دیر از کسی می‌رنجم. ولی اگه رنجیدم خیلی کم پیش میاد که بتونم دوباره درای دلمو به روی کسی باز کنم. 

این ویژگی مطمئنا عیب منه.....

همه تونو دوس دارم. همون جوری که هستید.

الان که فکر می‌کنم می‌بینم اون حس مشترک مقدس و قدیمی اجازه هر گله ای رو به من داده.... 

به امید سالهای بهتر....دوستیهای شیشه ای.... شفاف مثل شیشه نه شکستنی......پس مثل الماس.

 

پ.ن۱: دوست تو، يك 8033 اي....

پ.ن۲ : به خدا من بیشتر از همه یادم بود...حتی بیشتر از خارجیا! دلم پر می‌زد. پگاه شاهده. دوستون دارم زیاد....

پ.ن۳: حنا جونی ببخشید اگه قشنگ نبود. یادت هست همکلاسی؟    

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :