صد سال و يک هفته تنهايی.....

ملاصدرا می گوید:

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

بر سفره تنهایی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند....

پ.ن1: این چند روز همش دلم خواسته حرفامو با صدام به کسی منتقل کنم نه

 با انگشتام...ولي گوش پيدا نمي‌كنم...

آخرشم پريشب درونی ترین لایه قلبمو با انگشتام توضیح دادم برای دوستی که

 خدا می‌دونه چند تا اقیانوس بینمونه..حرفامو از شب فرستادم به روز...

ولي سبك شدم...

پ.ن2: بيا ديگه عروس...خونه رو گلخونه مي‌كنم برات..

 

  

نویسنده : مینا ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

به راه پر ستاره مي كشانيم

مرا ببر مرا ببر

                 اميد دلنواز من!

               ببر به شهر شعرها و شورها.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

اي رفته زدل، رفته زبر، رفته زخاطر.....

بعد از ناهار جلوي تلويزيون داشت خوابم مي‌برد و با خودم فكر مي‌كردم

 عجب آهندلي شدم....عجب تواني داشتم و خودم خبر نداشتم...

بيدار كه شدم ، همه ستوناي دلم فروريخته بود....

خوابتو ديدم...چرا نگم؟

تو خواب حس مي‌كردم كه دارم خواب مي‌بينم كه اون ور خيابون وايسادي

و داري دست تكون ميدي و لبخند مي‌زني بهم....چشامو با تمام توان باز

نگهداشته بودم و خودمو رسوندم بهت....با اون لبخند شيرين جديت گفتي:

 بازم كه دير كردي! مي‌دوني از كي اينجام؟

بهت زده نگات كردم. گفتم: مگه تو ....؟ اخم كردي و گفتي: كي گفته؟

گفتم : يادت نيست ؟خودت گفتي. توضيح دادي. قبول كردم...

گفتي: خواب ديدي...

يه چيزي ته دلمو قلقلك داد...پرسيدم: يعني هنوز...؟

 گفتي:.....چه جورم....! پرسيدن داره بعد اينهمه سال؟

گفتم: با من بسيار بگوي...از من بسيار بپرس...

پرسيدي. گفتم. پرسيدم. گفتي.

بعدش پرسيدي: چمدوناتو بستي؟ چيزي نمونده ها.....

....رفتيم و رفتيم و رفتيم.....اون لحظه همه دنيا تو دستم بود و با كمال

 ميل و رغبت حاضر بودم بميرم. نمي دونم چرا اين اتفاق نيفتاد.

...................................................................

چشامو كه باز كردم واقعا عاجز بودم از رويارويي با واقعيتي كه داشت بروبر

تو چشام نگاه مي‌كرد....قلبم درد مي‌كرد. همه چي خراب شده بود...

هرچي رشته بودم پنبه شده بود....گريه كردم...ولي سبك نشدم.

خواهش مي‌كنم ديگه به خواب من سفر نكن....اصلا توانايي ندارم. اصلا....

برو تو خواب همونايي كه مونس بيداريشوني...

 بذار زندگي كنم. بذار آهندلي كنم...بلاخره يه جوري ميشه ديگه...

پ.ن۱: من دارم با تمام قوا آينده مو خراب مي‌كنم... خودم مي‌دونم.

        تو كه خراب نمي‌كني. خودم خراب مي‌كنم....

پ ن۲: دیدی داستان هم بلدم بنویسم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

از دوستان جانی مشکل توان بريدن...

آخرين دوستي كه در شهر آفتابگردانها واسم مونده بود هم 4شنبه شب طي جشني به يادماندني عروس شد و با همسرش به ديار باقي( از نوع تورنتو...!) شتافت....

ديگه وقتي ميرم اونجا هيچ دوستي ندارم....ديگه هيچوقت قرار نيست رضا داد بزنه: گوشي رو وردار شيداس.....

عوضش به تعداد دوستام در ديار باقي افزوده شد....

عروسي، يه عروسي آذري به تمام معنا ...! بود. اشباع شدم از موسيقي ديارم....جاي همه دوستداران موسيقي ديارم رو خالي كردم.

يه حزن شيرين، يه آرامش كوتاه و يه شعف تكان دهنده...!!! اينا احساساتي بودن كه مدام بينشون سوئيچ مي‌كردم. مضافا اينكه بودن در جوار سپيده و آيدين خودش دنيايي داشت. چقدر دلم مي‌خواست در مورد اشكالات معماري دنيا باهاشون صحبت كنم! ولي نه مجالي بود و نه دلم ميومد عيششونو منغض كنم. خيالم از بابت سپيده هم آسوده شد...

اصلا پايه نبودم برگردم تهران. اونم در اين ايام غيبت كبراي پگاه دلنوازم.....

مي‌ دونين كه...دفتر ايام هجران بسته شد...ما 3 تا كه از اولش يه نفر بوديم الانم بازم قراره بشيم يه نفر....

پ.ن1: تو هرگز گريه مستانه كردي؟؟؟!

پ.ن2: من موندم و تو موندي و ناباوريامون.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

سرم خيلی شلوغه....!!!

 

براي پروژه يكي از درسام قراره كه از تلفظ  20تا كلمه فارسي استفاده كنم...

كلمه هارو همينجوري و تصادفي از روي دادگان استاندارد انتخاب كردم

 ولي بعدش كه دقت كردم ديدم عجب كلمه هاي جالبي...! يعني اگه

مي‌خواستم آگاهانه انتخاب كنم يحتمل همينارو انتخاب مي‌كردم...!

ببينيد مي‌تونيد با اينا يه داستان بسازيد؟

پاييز، روشن، وهم، طرف!!!!، ماه بانو ، حيف، همراه، تو!!!، هوا، گذشته،

 فكر، فروغ، هنوز، فردا، فراموش، دست، دوست، ديروز، نروژ!!!!، و بلاخره

  هوشنگ.....!!!!!!!!! 

پ.ن1: من اين آقا هوشنگ رو نمي‌شناسم به خدا...اگه مي‌شناسين

 ازش بپرسين تو فال من چي‌كار مي‌كنه؟!!

پ.ن2: خب خداروشكر مشكل پست قبليم حل شد....ما داريم ميايم نروژ...!!!

پ.ن3: دستتو بده فالتو ببينم جوون...!

پ.ن4: من چقدر بيكارم..!!!!چقدر آپ مي‌كنم....

 

  

نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

اي سفر مرا ببر زين ديار پر ملال......

مي خندم و ميگم نه...!

  

آمريكا؟ دوره....! 

  

كانادا؟ سرده!!! 

  

اروپا؟ ديگه نه....!!!! 

از چي دارم فرار مي‌كنم؟ مگه ديگه جايي براي ترس مونده؟ 

   وقت زيادي هم ندارم....اگه به فكر خودم نباشم..... 

 صدات چقدر خوب ميومد...ببخش كه اينقدر چلچراغ نشونم ميدي و من باز

بيراهه ميرم...مي‌دونم كه منتظر افتادنم نيستي....تو از اونا نيستي....

تو بيشتر از من نگران تصميمات سرگردان مني. 

و بعد برمي‌گردم سر جاي اول....چه فرقي مي‌كنه؟ سالي يه بار ميام پدر و

 مادرمو مي بينم ميرم.... 

فرقي داره از كجا بيام؟ از این سر دنیا یا اون سرش؟ 

   اين روزهاي نامهربان و ماههاي هيچ و سالهاي پوچ رو تحمل مي‌كنم....

 واسه هدفي كه هدف نيست يه مفره فقط. تا برسم به مكان و موقعيتي كه

 تعيين خواهد كرد اين بار بر چه بايد صبور باشم... 

  پ.ن1: يادت باشد ديگر نگوييم فرار مغزها، بگوييم گريز دردناك انديشه ها. يا

به زبان خودمان بيخيال شدن از جدال بيحاصل با درهاي بسته.... 

 پ.ن2: سفر كه گريه ندارد....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

زخمی باغ عدن......)):

دیروز غروب داشتم خوشحال و خندان می‌رفتم سر قرارم با بچه ها که یهو تو

 میدون ولیعصر مشمول طرح مبارزه با بد حجابی شدم....!

خانمه هر چی نگاه کرد دید نه آرایش دارم ونه مانتوم کوتاهه...! گفت: شلوارت

 کوتاهه...روسری تو بکش جلو....

منم یه چشم گفتم و کار به جای باریکتر نکشید.....

به قول حسین منم سیلی دولتو خوردم.....سیلی پرمهر دولت مهرورز.....

دولتی که دغدغه اش اصلا این چیزا نبود.....

پ.ن: يک دم زحقوق مدنی دم بزن ای زن.....این دام سیه سلسله.....

این شعر شهریار از دیشب ولم نمی‌کنه......

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

ديريست.....

  دلم یه نامه می‌خواد......خیلی 

پ.ن: ۲ مرداد تولد ۲ سالگی وبلاگم بود.....دیشب یادم افتاد...  

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

حال که آمده اي بمان.....

حالا که آمده ای دیگر نمی‌خوابم!

 چقدر بیداری بهتر است

وقتی منتظر کسی نیستی......

پ.ن: .....................................

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

ويران سرای دل را گاه عمارت آمد....

دیشب نگار اومده بود پیشم...

تا دیر وقت بیدار بودیم و برق هم که قطع شد دیگه در حضور دو تا شمع! ادامه دادیم.

نگار گفت و پرسید و شنید....

خوبیش این بود که من نیاز نبود زیاد حرف بزنم گرچه موضوع صحبت فقط من بودم!

 آخه حرفی نداشتم که...آخرش هم کل اشتباهات ۶ سال اخیر منو

 در یک نکته خلاصه کرد! ولی به ظهور تغییرات بنیادین در من ابراز

امیدواری نمود!

در یک ماه اخیر کارایی انجام دادم که از خودم بسیار خرسندم!

اول اون مینای غبار گرفته رو شکستم . رفتم تو و خودمو تو یه قلعه ۷ در پیدا کردم.

بعد اومدم بیرون. چند سال اون تو بودم؟ هوا لازم داشتم....

دیگه برنمی‌گردم اون تو...که منتظر بشینم نوری از جایی بتابه اونم نه هرجایی...

حیف این مینای تازه س که داره میاد بالا...دوسش دارم.

 خیلی شفافه.

می‌خوام قدم بزنم. نفس بکشم و منتظر هیچکس نباشم.

می‌خوام مهربون باشم.

عجب ستمی کرده بودم.

چه سالهایی سوخت!

 چقدر رهایی حس خوبیه....

پ.ن: گل تازه, شعرنو , ......مي‌خوام!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

رفت تنها آشناي بخت من....!

صبح زود امروز ونوس برگشت هلند. نشد ببينمش قبل از رفتن.

 ايندفعه كلا فقط دو ساعت همديگه رو ديديم. اشك هيچكدوممون هم بند

 نمي‌اومد...

رفت تا يه سال....

كجا رفتن اون شبهاي تابستوني خوابگاه كه سرمو مي‌ذاشتم رو پاش و اون

 تند تند اشكامو پاك مي‌كرد؟

 شبايي كه با هم " قطعه گمشده " مي‌خونديم واسه بار n ام....

پ.ن۱: روزگار اينسان كه خواهد بي كس و تنها مرا 

            ترسم از آن كه نيايد سايه هم دنبال من

پ.ن۲: بهترين دوستام هميشه ناشبيه ترينها بوده اند به خودم....

  

نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

آه ای خدای عالم! تا کی غم صبوری؟

لويذا گفت: خوشا به حال اقليما كه دو عاشق دارد در يك آن!

قابيل گفت: من بر آنچه مي‌خواهم اصرار مي‌ورزم. همانطور كه هابيل بر

 خواسته هايش اصرار مي‌ورزد. تو نيز برو چيزي بياب و بر آن اصرار بورز تا

 مال تو باشد.

    سه گانه روز اول عشق_ آدم و حوا( محمد محمد علي)

پ.ن1: بي انصافا! مگه انتخابي براش گذاشتين؟ بره به كوه و دريا و جنگل

اصرار بورزه؟

پ.ن۲: چشمت روشن پگاه! غم دوري تو بلاخره كامپيوتر منو با اينترنت

آشتي داد.

پ.ن۳: مال من مي شي؟ اگه اصرار بورزم چي؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

حيف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد....

صبح تا بیام چشم باز کنم پگاه با چمدونش پریده بود سمت مشهد.

من موندم و خودم. من و یه کامپیوتر بی اینترنت پر از مقاله های کلاسترینگ و

ویولت...که ابدا حوصله شونو ندارم!

من موندم و تی تایمای تک نفره که نمی‌دونم چرا هنوز بهش عادت نکردم.

دلم می‌خواد پگاه تهران باشه و دم غروب بعد از تی تایم تنهای من اس ام اس

 بزنه که :تو شامتو بخور من دیر میام. یا تو شامتو بخور من شام می‌خورم میام.

 یا هرچی!ولی بیاد بلاخره که.

باشه و سه ساعت با تلفن حرف بزنه و من حوصله م تموم بشه.

باشه و ۵ تا فیلم ببینه پشت سرهم و اصلا اصلا حواسش به من نباشه.

باشه و با لپ تاپ بیاد سر تی تایم. من چایی سومو خورده باشم و اون هنوز دست

 به اولی نزده باشه!

باشه و من ازش بپرسم : ماکارونی درست کنم یا لوبیا پلو؟ و اون  پای تلفن چشاش

 برق بزنه و من لب خونی کنم که ماکارونی! (ولی بفهمم که منظورش اینه که چرا

می‌پرسی احمق؟مگه جوابمو نمی‌دونی! (؛) ولی دفه بعد بازم بپرسم!!!

باشه و در مورد پلانهای زندگیم ازش مشورت بخوام.

حتی! دلم می‌خواد که خونه باشه و هوا یهو دو نفره بشه و پگاه زود خوشگل بشه

بره بیرون و سه ساعت بعد برگرده و باز دو ساعت بشینه پای تلفن.

حتی دلم یه چیزای دیگه هم می‌خواد! بی تلبیت! 

پ.ن : زیاد غصه تنهایی منو نخورین. شنبه برمی‌گرده! عاشقه دیگه! حرجی نیست

 بهش! D:

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

چو مستم کرده ای مستور منشين....!

حوا گفت: " يكبار شد از خداي بپرسي چرا باري را كه تحمل آن بر كوهها و آسمانها

و زمين گران آمد بردوش ما نهاده است؟"

آدم فرياد زد:" نه! نپرسيدم!"

حوا نيز فرياد كشيد:" چرا؟"

آدم فرياد زد: " اينها جزو اسرارند.اگر اندكي بيشتر بدانيم شعله ور مي‌شويم."

حوا با فرياد گفت:" پس تا وقتي كه جاهليم در بهشتيم؟"

                                                             سه گانه روز اول عشق_ آدم و حوا (محمد محمد علي)

              

پ.ن: مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

حوا زنی بود از جنس آدم....

خدای در احوال آدم اندیشید....پریشان حالی اش را دریافت.

روزی, شبی, کسی نداند به چه زمان , فقط یکی دو ساعتی مانده

 به غروب جمعه! رخوتی ناگهانی بر آدم مستولی کرد. آدم به ناگاه

بر زمینی هموار یله شد. هنوز چشم دوخته بود به طاووسی که زیر

 درختی بال و پر می‌گشود برای طاووسی کوچکتر و ظریفتر.....

دانست آن دو برای هم آفریده شده‌اند.

ناگاه صدای فرشته ای را شنید که به او نزدیک می‌شد و می‌گفت:

نام من حواست.....

نگاهش کرد. از دیگر فرشته ها زیباتر بود.

                                       سه گانه روز اول عشق- آدم و حوا (محمد محمد علی)

پ.ن: من تازه دیشب فهمیدم که با دات آی آر باید بیام اینجا....

خوشحالم...کلا!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :