عمر من خدای را...! لحظه ای درنگ کن...!

از در پژوهشکده که اومدم بیرون دلم می‌خواست هرچه زودتر برم یه جایی که چهره

 ناراضی دکتر رو فراموش کنم. آخرش شرمنده ش شدم. دیدی؟ همه نیرنگام رو شد

واسش...!

تنها جایی که اون دور و بر به ذهنم رسید انتشارات دارینوش بود...چنان به سمتش

 پرواز کردم که آمادگی داشتم همه کیف پولمو خالی کنم! ولی بسته بود....

 از شرمندگی دکتر که بگذریم اصلا باورم نمیشه که این هفته تموم شده....

باورم نمیشه که پروژه‌هام فعلا تموم شده....حالا با هر کیفیتی!

باورم نمیشه دیگه تب ندارم...صدام شبیه صدای خودم شده باز...

باورم نمیشه که دارم عادت می‌کنم به فرسودگی...انقد که دیگه فرسوده‌ام نکنه...

باورم نمیشه که اون چند تا خرچنگ بدترکیبی که هر شب موقع خواب به ذهنم حمله

می‌کردن امشب دیگه زنده نیستن...

هفته خیلی سختی رو گذروندم...

فردا جمعه س...می‌خوام برم مهمونی! تو جمع گرم و مهربون خانوادگی.....

 ولی  پس فردا بازم شنبه س!

 پ.ن۱: در یک ماه اخیر که به شدت آندر پرشر بودم برخی از د وستان شرمنده‌ام

 کردن....

کاش بتونم جبران کنم....

پ.ن۲: به قول بابا هنوز خیلی مونده خدا رو بشناسی...

پ.ن۳: میگه تو همون مینای ۱۹ ساله ای که من ۶ سال پیش دیدم...

خوشحال بشم یا ناراحت؟باید بهش می‌گفتم محض احتیاط خودتی!

پ.ن۴: خانه بخت.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

گرچه تب استخوان من کرد زمهر گرم ورفت....

 

Seni Cok Özledim
Gece Gözlüm Benim
Gemilere Bin Gel
Yine Gidersin
Sonbahar Ruzgari Kirarken Dallari
Ayri Düsen Yaprak
Yasarmi Söyle??
Olsaydim Olsaydim
Ben Yagmur Olsaydim
Düsseydim Bulutlardan
Kiprikte Dursaydim
Olsaydim Olsaydim
Ben Ruzgar Olsaydim
Esseydim Denizlerde
Kalbinde Uyusaydim
Unutuldummu Ben
Unutuldummu Ben
Seviyorsan Bulutlari Tut Gel Yine Gidersin
Seviyorsan Denizleri Gec Gel Yine Gidersin

  

نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

امشب حال مرا تو نمي‌داني....

كاش الان مي‌تونستم با يكي حرف بزنم. نه دروغ گفتم! كاش الان يكي پيشم بود كه بدون اينكه من حرفي بزنم مي‌فهميد چي مي‌خوام بگم ...بعد خودش شروع مي‌ كرد به حرف زدن...

مي‌گفت: تواشتباه نمي‌كني مينا....تو الان كار ديگه‌اي نمي توني بكني خب...تو داري از درست ترين راه ميري....مي‌گذره خب...بايد عادت كني...

قبلا از اين آدما داشتم در كنارم....نه يكي كه چند تا...ولي همشون رفتن...حتي به اينجا هم ماهي يكبارم سر نمي‌زنن...

اينايي كه موندن نياز دارن چيزي بشنون تا بتونن چيزي بگن...

پ.ن1: ببين از كجا به كجا رسيدم.....به خدا اگه برات بگم شاخ درمياري...خودمم باورم نميشه...

من خيلي قوي‌ام...با هر چيزي مي‌تونم كنار بيام. هركسسسسسسسسي رو مي‌تونم فراموش كنم. شايد با تحمل رنجي در ابعاد خدا... ولي مي‌تونم....آخه تونستم...

ولي خودمو اصلا اصلا اصلا نمي‌تونم فراموش كنم...حتي اگه بميرم!

پ.ن2:شبيه چنين سردرد ويران كننده‌اي رو فقط يكبار به ياد دارم....خرداد83 تو شمال...  

پ.ن3: خداياااااااااااا! چرا عادت نمياد كه با خودش غفلت بياره؟

پ.ن4: ......مي‌دوني الان دلم چي مي‌خواد؟ يه سفر...يه سفر بي بازگشت...كه خودمو توش گم كنم!

پ.ن5: قرمزي چشاي من تو هيچ مداد رنگي نيست...

پ.ن6: الان توانايي دارم كه تا پس فردا پ.ن بنويسم...!

پ.ن7: تو توانايي آن را داري؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

دلم، اين سرخ صبور....

عشق به كارهاي ابلهانه منجر مي‌شود و پول به ازدواج....

                                                   يك ضرب المثل آلماني

پ.ن1: كسي حرفي داره؟

پ.ن2: باشه! مگه من گله كردم؟ من كه عادت دارم. بار اول نبود كه...

بار چندم بود راستي؟ از كدوم سمت بشمارم؟

پ.ن3: از ترحم تو بيزار...من خودم سنگ صبورم!

پ.ن4: دلم سخت از اين خشك مردم گرفته ست

                به سوي تو با چشم تر خواهم آمد....

پ.ن5: هيچكدوم از اين تو ها تو نبودي! دو نفر ديگه بودن...

پ.ن6: خدايا شكرت....همینشم خوبه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

اي ستاره‌ها، ستاره هاي خوب و پاك...!

امشب هرچي فكر مي‌كنم مي‌بينم كه ديگه از ستاره‌ها سوالي ندارم....

پ.ن1: نخواست كه نخواست!

پ.ن2:سلام خدايا...من برگشتم. منو يادته؟

 رو هيچ رقمه نميشه پيچوند... DSP پ.ن3: پروژه

روم نميشه سر اون بزرگ مرد شريف و صبور رو كلاه بذارم....

  

نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

تحمل کن اگه حتی....

روزام داره سخت مي‌گذره....سخت سخت سخت...

اين راهي رو كه براي گذروندن روزام انتخاب كردم و دلايل محكمي پشتش بود و هست هنوز هم! به شدت داره فرسوده‌ام مي‌كنه....ولي از اين فرسودگي با كسي حرفي نمي‌زنم. چون كلا با كسي حرف نمي‌زنم. فقط دارم چاه مي‌كنم تو دلم...

بگذريم! پروژه فازي با ياري شبانه روزي و آسماني يك 8033 اي بسيار مهربان و باهوش به طرز آبرومندانه‌اي رفع و رجوع شد. فرشته‌اي كه من تنگ حوصله رو با موسيقي و نسكافه تا صبح بيدار نگهداشت و... چه جوري ازت تشكر كنم؟

 راي بار n ام به اين نتيجه رسيدم كه من كلا به درد كار علمي نمي‌خورم و مجموعه‌اي از تصادفات منو تا اين جا كشونده. به اين نتيجه رسيدم كه با اين اوضاع فوقش بتونم ازدانشگاه كابل پذيرش بگيرم اونم با نيرنگ بازي...

 خلاصه كه اگه هفته بعد پروژه DSP رو تحويل بدم و بعدش تا آخر مهر هم با پروپوزال و سمينار درگير باشم، بعدش تازه BSP شروع ميشه....عجب زندگي زيبايي!

 بعدش بايد ديگه بشينم تكليف خودمو با ديار باقي مشخص كنم....

پ.ن1: ...............................................................

 پ.ن2: آخرين چي‌توز موتوري در جوار پگاه.

پ.ن3: خستگي فقط يه كلمه است. فرسودگي هم....

پ.ن4: چرا دلتنگ باشم؟ تو هستي. شعر هست!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

نوازش كن منو مادر...كه فرزند تو غمگينه!

kimler üzmüş birtanemi?
kimler inciltmiş?
kimler kıymış kıymetlimi?
kimler ağlatmış?
neden küsmüş bu
dünyaya benim sevgilim?

dinle beni gözbebeğim
bak gözlerime
dinle yavrucuğum
hayat bir masaldır
kurtlarla kuzular birlikte yaşar
bazan geçmez günler
bazan akşam olmaz
bazan unutursun
bazan mümkün olmaz


hiç kimse anne kadar
üzülmez ki bir damla gözyaşı dökerken
kim koparıpta verir sana kalbini
anne gibi bebeğim
hiç kimse anne kadar sevemezki
birtanem cennet kokulum benim
gurur duyarım canımı veririm sana
iste yeter bebeğim
kimler üzmüş birtanemi
kimler inciltmiş
dinle  beni gözbebeğim
...............................................ne oldu söyle

پ.ن: بره از گرگ سياه حرفاي خوبي شنيد

    
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

ديگه وقت رفتنه...

زندگيم پر شده از صفر ويك...به خدا راست ميگم...

 ين فصل از زندگيم هم داره تموم ميشه...

 فصلي كه يه سال طول كشيد...

 ديگه كم كم بايد برم از اينجا....

 همچنان از دوستان جاني مشكل توان بريدن...

ولي هميشه بريدن واسه يه طرف سخت تره تا اون طرف....

من مدتيه كه همش نقش اين طرفو دارم...

پ.ن1: يك منهاي يك مساوي صفر....

 پ.ن۲: من اصلا نمی تونم بهت کادوی آبی ندم...اصرار نکن!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

من وقت ندارم....!

دختران خوب دفترچه خاطرات دارند....

                                      دختران بد که وقت ندارند...

                                                  یک ضرب المثل خارجی!!!

پ.ن: لازم به ذکر نیست که در عصر اینترنت دفترچه خاطرات یعنی چی!!!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

نامردها به بهشت نمی‌روند...

يكي از 8033ايها امشب عقدشه....

دو تا از 8033 ايها رفتن شمال ....

3 تا از 8033 ايها رفتن مشهد كنفرانس فازي.

 به علاوه يكيشون (قربونش برم ) كه مقاله داره اونجا و لي راهش يه كم دور بود نتونست بره مشهد واسه ارائه...

يكي از 8033 ايها هم اينجا 3 روزه كه داره دور خودش و اين تراكتور مي‌چرخه....

اما براتون بگم:

12 نفر از8033 ايها به همراه يكيشون كه از ديار باقي اومده دوستاشو ببينه امروز

 رفتن گلابدره...بعدشم رفتن تجريش آش خوردن....من اونجا مچشونو گرفتم...!

دمت گرم عمو صراف!!! حيف كه دو بار باهات همكلاسيم والا....

خيلي نامردين! ( به استثناي رامين!)

بذار خودم برم ديار باقي...! نميام هيچكدومتونو ببينم...!

پ.ن۱: هر سه نفري كه 1 نفر حساب نميشن عمو...من و عطيه و سارا بوديم....

پ.ن۲: عجب روزی گذشت امروز بهم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

...

گرسنه ام به دیاری که نانش ارزان است.....

پ.ن:

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

يه روز منم می‌فهمم....

من به خودم مي‌گويم كه اين انسانها،

حتي با احساس ترينشان،

 حتي سرگردان ترينشان در انديشه،

آري حتي معروفترين و دانشمندترينشان هم نتوانستند آگاهانه يا غير آگاهانه

از اين غريزه فرار كنند. غريزه اي كودكانه و ساده:

نوشتن به منظور جبران جبران ناپذير....

                                                              فراتر از بودن- کریستین بوبن

پ.ن ۱: باید سرعتمو کم کنم....کم کم دارم تو کار زمان دخالت می‌کنم.

اوی...! ترمز...! تصادف می کنیا...! این دفعه دیگه حتما می‌میری...

پ.ن۲: شایدم اصلا پیاده شم کلا...یه خاطره خوب از رانندگی با عینک

پ.ن۳: حال من خوب است. اما تو باور کن.....

  

نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

حسود هرگز نياسود...

ديشب شنيدم...

به گوشم رسيد. خيالت راحت....

فقط مي‌خوام بگم به هيچ عنوان بهت اجازه دخالت نميدم ديگه اين دفعه...

مطمئن باش! اون دفعه هم اشتباه خودم بود...

تو خيلي وقته كه ديگه دوست من نيستي ولي تا حالا سنگ پرت نكرده بودي

طرفم...

ولي مطمئن باش كه هرگز نمي‌توني جلوي برخي از اتفاقات طبيعي زندگي

منو بگيري....

چه از اين سمت بخواي سنگ پرتاب كني، چه از اون سمت....

با اون ژست مهربون خوش قلب خيرخواهت....

مگه دست توئه؟

پ.ن: حالم خوب نيست ابدا....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

.......

ما مي‌خواهيم كه دوستمان بدارند.

"خواستن " در اين جمله زيادي است.

 بهتر است بگوييم: در آرزوي آن هستيم كه دوستمان بدارند. صميمانه و

ساده لوحانه در آرزوي آن هستيم كه دوستمان بدارند. اما در باور و روياي

 مان اشتباه مي‌كنيم. آنچه در واقع آرزويش را داريم اينست كه ما را ترجيح

 بدهند- دوست بدارند، بلي، ولي" كمي بيشتر از ديگري"، ترجيحمان دهند.

ما عشق و ترجيح را با هم اشتباه مي‌گيريم.

   عشق و تعالي را،

             عشق و آرامش را.....

                                       " موتسارت و باران" – كريستيان بوبن

 

 

پ.ن: آدمي به محبوبهايش چيزهاي زيادي هديه مي‌كند: كلام، آرامش، لذت.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :