بار دیگر شهری که دوست...

 

خوب یکی نیس به من بگه تو که جنبه و آمادگی جسمانی شو نداری بیخود میکنی

جوگیر میشی از ساعت ۴ بعد از ظهر روز ٢٨ اسفند تازه خونه تکونیتو شروع می کنی!

دلم می خواست خونه رو برق بندازم و بعد برم شهر آفتابگردونها....

 

نتیجه این شد که الان تقریبا تصویرمو می‌تونم رو کف آشپزخونه ببینم.

شیشه ها هم در نوع خودشون آینه شدن و آینه ها رو که دیگه نپرس!

تضمین می کنم که هیچ تار مویی از هیچ رنگ و جنسی در هیچ ناحیه ای از

منزل ممکن نیست پیدا بشه.

 

کمدا مرتب،مقاله ها و کتابها و کاغذ پاره ها وسی دی ها همه سرجای خودشون و الی

آخر...

عدسهایی رو که سبز کردم و یه دو سانتی قد کشیدن متاسفانه محکوم به فنا

هستن چون از فردا کسی نیست که با مهربونی ونوازش دستمال روشونو (که تکه ای از

شلوار جین پیار سالمه)  نم کنه.

 

میخواستم ماهی هم بخرم بذارم توخونه برم ولی دیدم دیگه اصلا انصاف نیس... 

 

چمدونم رو هم بستم...سنگین شد یه کم...مگه میشه آدم عروسی پسر خاله ش

باشه و ٣ رنگ کفش نبره باخودش؟ 

 

عروسی اون دو نفرو هم نگو دیگه... همین قدر بگم که ١١ ام فروردین وقتی

جلوی تی وی دارین کانال عوض می کنین وبه صدا وسیما فحش میدین بدونین که مینا

 تازه سفرشو از استان آ.غ شروع کرده و پس از عبور از آ.ش و اردبیل و گیلان و مازندران

 هنوز به گلستان نرسیده... آدم مگه چند بار عروسی می کنه؟

 (منظور از آدم در اینجا دوست آدم است که جمعا می شوند دونفر و با خودم یه نفر!!!)

 

علی ایحال من الان در اقصی نقاط بدنم احساس کوفتگی شدید دارم و تقریبا هیچ

امیدی به اینکه ۵ بتونم  بیدار شم و به بلیط ساعت ٧ برسم نیست...

با این وجود به چند نفر از اشخاص حقیقی و حقوقی سپردم که بیدارم کنن ولی جز

آژانس سر کوچه به بقیه امیدی نیست...

 

من رفتم. سال نوتون مبارک...

 

پ.ن١: دیدن اینهمه سپهر یکجا دل منو حسابی قلقلک داد...ماچ

پ.ن٢: برآنم که فیس بوک رو ترک کنم برای مدتی!

پ.ن٣: یه ١٠ سالی باید بگذره تا من بتونم در باره ٨٧ بنویسم...

پ.ن۴: سالی که میاد ١٣٨٨ اِ....

پ.ن۵: ....دستتو بگیرم بیارم اینجا بگم من اینم...همین.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : از شادیهایم

BIG girls dont CRY.....

 

 زمستونا همیشه پشتشون بهاره....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : برای فرزندم

....dAmlA DamlA

 

می گم:  چی؟

می گه: دیگه تا همیشه خدا هر چی تو بگی....برگردم؟ بمیرم؟ بمونم؟ چی کار کنم؟

 

**************************************

می‌گم: هر کاری می خوای بکن من که به تو اعتماد دارم!

می خنده. قهقهه می زنه.

یعنی داشت به من می‌خندید؟

 

**************************************

می‌گم: از ٧ تیر بدم میاد.

می گه: راه دیگه ای نداریم آخه الان.

با بغض می گم: نمیشه از من بگذری؟

و یکباره همه اشکهای انباشته شده ام قل می خورن روی گونه هام...

همه صبوریهامو  باد یکجا می بره... همه توداریامو...همه گذشت مهربانانه مو...

اشکام دیگه تموم نمیشن.

همه چی تموم میشه جز اشکای من...

از اشکام یه کمی می ترسه...

یه کمی احساس گناه می کنه..

ولی لبخند تصنعی مو جدی تر می‌گیره...

 

**************************************

٧ تیرو خیلی وقته رد کردیم.

سال داره تموم میشه اصلا.....

ولی تموم نمیشن که...

 

پ.ن: معنی لیبل: قطره قطره...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧

......katlanırım bu yazgıya

 

Kara haber tez duyulur unutsun beni demişsin

Bende kalan resimleri mektupları istemişsin

Üzülme sevgiceyim bir daha çıkmam karşına

Sana son kez yazıyorum hatıralar yeter bana

Unutma ki dünya fani veren Allah alır canı

Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca

Kurumuş bir çiçek buldum mektupların arasında

Bir tek onu saklıyorum onu da çok görme bana

Aşkların en güzelini yaşamıştık yıllarca

Bütün hüzünlü şarkılar hatırlatır seni bana

Unutma ki dünya fani veren Allah alır canı

Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca

Kırıldı kanadım kolum ne yerim var ne yurdum

Gurbet ele düştü yolum yuvasız kuşlar misali

Selvi boylum senin için katlanırım bu yazgıya

Böyle yazmışsa yaratan kara toprak yeter bana

Unutma ki dünya fani veren Allah alır canı

Ben nasıl unuturum seni can bedenden çıkmayınca

پ.ن: لینک یوتیوب

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

8 = 21-29

 

خیلی زود رفتی...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

ِDark cHOcOlAtE......

 

       حسابت تا همیشه خدا از همه عالم جداست....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧

....ََAn Exciting Trip

          

 

 "  Revenge is a dish best to serve  cold... " 

 

پ.ن1: فکرنمی‌کردم بتونم اما تونستم. لبخند

 

پ.ن2: ای سفر مرا ببررررررررر...

 

پ.ن3: بابای....

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : تجربه کردم

جنگ با خویشتن کن ار مردی....

 .

.

.

.

 

 پشت سر مرده اگر یک دریا آب هم بریزی به قانون هیچ خدایی

 

 برنمی‌گردد....

اشک که جای خود دارد....

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧

لیک از پای و با زنجیر...

 

داشتیم امروز فکر می کردیم که حسین طفلک ما الان کجاست آخه؟

تو انفرادی چطوری روزاشو شب می کنه؟

ردیف و میزون که نیست. می دونم.

اصل حالش چطوره؟

همون سوالایی که خودش از ما می پرسید....

 

گفتیم زنگ بزنیم از مهدی بپرسیم ببینیم چه خبر؟ میشه رفت او ی ن

ملاقات حسین؟

خونه مهدی اینا کسی گوشیو ورنداشت...

بعد رضا زنگ زد. گفت صبح ریختن خونه شون هر 3 تاشونو گرفتن.

اون دو تارو عصری لطف کردن آزاد کردن ولی مهدی رفته اوین....

 

خونه شون تو کوچه روبرویی ماست.

همسایه ایم.

 بوی خوش آزادی حتی تا اینجا نرسیده بود....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

....ُSend me a postal card from everywhere

 

".....Life is defined by fortunes...Mostly by those are lost"

 

 

"The Curious case Of Benjamin Button

لطیفترین فیلمی بود که تو عمرم دیدم...خییییییلی ازش لذت بردم...

کاش بلد بودم بیشتر بنویسم.....

دلم می خواد 10 بار دیگه ببینمش.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها : برای فرزندم