پلی تکنیک خواهران..پلی تکنیک برادران!

هیچوقت نه حوصله فعالیت سیاسی رو داشتم و نه دانششو...

همیشه هم با دوستایی که میرن سراغ این کارا بحث و جدل می‌کردم که قدر جونیتونو

بدونین و از این حرفا...   

اون روز سال ۸۴ که نتیجه انتخابات اعلام شد یادمه نگار تو اتاقمون سرشو تکیه داده بود

 به دیوار و آهنگ وطن پرنده پر در خون داریوش رو گوش می کرد.

یا اون روزی که حسین  تو دانشگاه منو دید و گفت که احضار شده به دادگاه انقلاب...

ولی اعتراف می‌کنم که هرگز این قدر احساس خفقان سبزنکرده بودم.

-------------------------------------------------------------------------------------------

پرده ۱: ۸ بعد از ظهر - جلوی تئاتر شهر 

 منتظر دوستام هستم...روی اون مبلمان سیمانی گرد نشستم و از دور دارم به گشت

ارشادی نگاه می‌کنم که خانمهای میانسال رو حتی!!! به دلایلی که من نمی‌فهمم

می‌کشونه توی ون...موقع اومدن از توی پارک دانشجو اومدم تا باهاشون برخورد نکنم.

آخه با اینکه مانتوم نه تنگه و نه کوتاه  و نه آرایش خاصی دارم!  جوراب نپوشیدم و اون

دخترکان سیاهپوش متولد اواخر دهه ۶۰ با اون مردان کلاه کجی مخوف چکمه پوش سبز

کاملا حق دارن منو ارشاد کنن که موجب تبرج نشم!!!

روی ونشون نوشته: پلیس امنیت اخلاقی...

عجب امنیتی که من شعور درکشو ندارم لابد که روزی چند بار با دیدنشون به شدت

عصبی میشم...عجب امنیت آهنینی که با یه جفت جوراب من به خطر میفته.

پرده۲: نگهبانی خوابگاه

یک دستگاه کامپیوتر با مانیتور ال سی دی دراختیار نگهبانی خوابگاه قرار گرفته که

تاخیرها و غیبتهای شبانه رو به صورت آنلاین وارد سایت کنه. این در حالیه که ما هنوز در

سایت خوابگاه دانشجویان ارشد و دکترا یک عدد سیستم ردیف نداریم ال سی دی

پیشکشمون!

پرده ۳: ساعت ۱۱ شب مکالمه من و نگهبان!

ببخشید خانمِِ...من معذرت می‌خوام ولی به ما هم دستور دادن از بالا...

اگه با آقایون تشریف میارین باید بیان اینجا امضا کنن و نسبتشونو با شما بنویسن. حالا

ایندفعه اشکال نداره ولی کلا حواستون باشه...

و من شرمنده آقای دوست میشم ! و معذرت خواهی که دیگه نیا تو کوچه پلیز . همینجا

خداحافظ. و یاد ایام مهدکودک میفتم که هروقت عموم میومد دنبالم مسئول مهد کودک

ازش کارت شناسایی می‌خواست.

پرده ۴: دیشب - حیاط خوابگاه

توزیع غذا در خوابگاههای دخترانه توسط خانمها- دیگه آشپزهای مرد هم وارد حریم امن

 دختران نمیشن.

پرده 5: امروز صبح- مرکز بهداشت دانشگاه

یک آقای دندونپزشکی بود که کارش خیلی خوب بود. یادمه ونوس جونم قبل از رفتن کلی

رفت پیشش و چند تا دندون پر کرد و اینا...

صبح رفتم که ازش وقت بگیرم.

- نه خانم ما این اینجا برای خانمها دندونپزشکی مجزا افتتاح کردیم. دیگه ایشون

 مریضهای خانم رو ویزیت نمی‌کنن. خانم دکتر....هستن خدمتتون.

پرده 6: حوصله ندارم در مورد گرونی بنویسم فعلا!!!

-------------------------------------------------------------------------------------------

و من یاد کتاب بادبادک باز میفتم که پارسال داشتم می‌خوندم و تعجب می‌کردم که

طالبان چطور دستور داده که آقایون باید با شلوار فوتبال بازی کنن و....

اصلا و ابدا اون روز رو دور نمی بینم....          

پ.ن۱: یادت بخیر سید خندان....گریه

پ.ن۲:

استاد شهریار یه شعری داره:

کسی در این جهان افزون نماناد             به دنیا بیش ماندم خوار گشتم!

شاید منم نباید ۷ سال تو پلی تکنیک می‌موندم که خفت و خواری دانشجو رو اینجوری

ببینم. ویرون شد پلی تکنیک سالهای قبل از ۸۴....

 

کاملابی ربط نیشخند:  قالب رو مجبور شدم عوض کنم. قالب قبلی دیگه فونت همیشگی رو

ساپورت نمی‌کرد! این قالب قشنگه ولی در حد بلاگ دخترای دبیرستانیه خجالت

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

??? wHat Is yoUrS

      

اشکای من گوله گوله

                      می چکن تو ماهیتابه

                                             همه دود میشن میسوزن

                                                                          شام من گریه کبابه...!!!       

     

                  

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

تموم شد. نشد؟ (2)

تمام!

پرداخت از طریق pinpad....

در وجه درآمدهای اختصاصی دانشگاه امیرکبیر!

 اولش گریه شبانه بود...گفتم نمی‌خوام. در محکمه وجدان داشتم له می‌شدم.

اگه علاقه وافر خونواده م به علم و دانش نبود!

بعدش به چندین نفر باید جواب می‌دادم که: حالا که اینجوری بود چرا نرفتی الکترونیک

بخونی؟

بعد عادت کردم. ولی امروز بازم بغض...

رویای دفاع تا شهریور...

پ.ن۱: سایه ای هم زانچه بودم نیستم!

پ.ن۲: آقای خدا! غلط کردم که به این آجرهای قرمزی که دارن می‌کننش با اون تابلوی آبی

دوست داشتنی علاقه نشون دادم. بذار برم یه گوشه این دنیا خودمو گم کنم.

پ.ن۳: صدای مهربان بابا : جمع کن بیا یه مدتی قبل از...

 

پ.ن ۴: با این وجود حال من خیلی خوب است...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

که من سلطان عشق و شهریار شعر ایرانم....


این پستو خیلی وقت پیش می‌خواستم بذارم ولی خداییش می‌خواستم در مورد نظرم به اطمینان برسم بعد...

شهریار رو از موقعی می‌شناسم که خیلی بچه بودم..

یادمه وقتی که برادرم رضا تازه به دنیا اومده بود و من کلاس اول دبستان بودم برای مدتی رفته بودیم خونه مادربزرگم...داییم که بشدت شاعره! و اون موقعها که خیلی جوون بود زیاد صحبت شهریارو می‌کرد که اون موقعها تازه از دنیا رفته بود...

بعد که به دوره راهنمایی رسیدم و به قول فروغ شعر شد خدای من...هر موقع میرفتم خونه مادربزرگ مستقیم سر کتابخونه دایی بودم و دیوان شهریار و اشعار سیمین و رهی معیری و فرخی یزدی و...

داییم یه دیوان شهریار فارسی خیلی قدیمی داشت که همه اشعار فارسی رو داره(چاپ دهه ۴۰) دبیرستانی که شدم هر شب حداقل دو سه ساعتی رو با این کتاب سپری می‌کردم و به جرات می‌تونم بگم که شاید به اندازه یک دهم اون ساعات هم دیوان حافظ بدست نگرفتم...

یکی از آرزوهای بزرگم این بود که این کتاب مال خودم بشه که بعدا شد...

داییم چون با یکی از دوستان صمیمی شهریار(استاد آغاسی) دمخور بود اطلاعات دقیقی از زندگی شهریار داشت . همیشه با هم می‌نشستیم و ساعتها در مورد اینکه فلان شعرو کی و کجا و با چه زمینه‌ای سروده صحبت می‌کردیم و هنوز هم حتی...

وقتی شنیدم کمال تبریزی داره سریال شهریارو می‌سازه خیلی خوشحال شدم. (کل استفاده من از تلویزیون محدوده به اخبار ۲۰:۳۰ و سریال شهریار) چند قسمت اول به دوستان اس ام اس می‌زدم که ببینید و اینا...همه اشعارو بدون استثنائ حفظ بودم و با شهریار جوان می‌خوندم...!

ولی همون قسمتای اول با مشاهده چند سوتی گنده در این سریال با خودم فکر کردم کمال تبریزی یا هدف خاصی داشته یا...خیلی بعید بود که بدون مطالعه اقدام به ساخت این سریال کرده باشه...

چند ناهماهنگی بزرگ که در حد خودم متوجهش شدم رو اینجا میارم تا تروخدا اگه من اشتباه می‌کنم بگین:

۱. در کودکی شهریار نقش مادربزرگی که خودش خان ننه خطابش می‌کنه بسیار پررنگه...در دیوان اشعا ترکی هم شعر طویلی به این اسم داره که من هر وقت می‌خونم اشکم سرازیر میشه:

خان ننه هایاندا قالدین ؟      بئله باشیوا دولانیم   

                                                          

  نئجه من سنی ایتیردیم      داسنین تایین تاپیلماز.... 

(ادامه ش با ترجمه اینجاست. من خوشم نمیاد به فارسی ترجمه ش کنم!)  

   

 در این سریال کوچکترین سخنی از این مادربزرگ به میان آورده نشده....

۲. مرگ لاله که دختر صاحبخونه و قوم و خویش دور شهریار هم هست در سریال خیلی عجیب و غیر واقعیه...

در ابتدای دیوان قدیمی استاد آورده شده که لاله حتی تا اون شب جدایی شهریار و ثریا زنده بوده و اون شب که شهریار تا صبح بیدار بوده و می‌لرزیده لاله براش چراغ روشن می افروخته و بخاری علم می‌کرده!

اون شعر بیداد رفت لاله بر باد رفته را هم بعدها در ایام کهنسالی شهریار سروده نه بلافاصله بعد از مرگ دور از واقعیتش در سریال!

۳. در اینکه ثریا دو بار به شهریار مراجعه کرده باشه (یکبار در جوانی و یکبار در میانسالی) و هر دو بار هم چنان بیرحمانه ریجکت شده باشه خیلی شک دارم...

یعنی تا اونجایی که اطلاع دارم یکبار اومده اونم در بستر بیماری شهریار در پیری و اون شعر معروف آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا.... اونموقع سروده شده...

۴. شهریار بعدها از سر ناچاری ازدواج می‌کنه با نوه عمه ش!

که شواهد حاکی از اینه که اصلا و ابدا هم اینقدر که در سریال نشون داده شده عاشق و دلباخته زنش نبوده که هی تو خونه پشت سرش راه بیفته و شعر بخونه!

 خودش در شعر (سویله گوروم ۵۰ یاشین نه نسبتی ۳۰ یاشا!!! (اسم دقیقشو نمی‌دونم !!)) به این مساله اشاره داره...

۵. بماند سوتیهای عظیمی که راجع به زندگی ملک الشعرا و عارف قزوینیه...

خلاصه که اینا مونده بود رو دلم باید می‌گفتم!

اون عکسی رو هم که دلم می‌خواست نتونستم آپلود کنم!!! ناچارا اینو داشته باشین...

                             

پ.ن: سن یاریمین قاصدیسن! اگلش سنه چای دمیشم!!!!  

کاملا بی ربط : راستی تئاتر غولتشن ها رو حتما برید. معرکه ست!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

لب نیوز...!!!


عرض کنم خدمت دوستان گرامی که چند ماهی بود فایلهای ویروسی به عنوان پروپوزال!

وارد آزمایشگاه ما شده‌بود! اینجانب که تا حدودی بزرگتر از بقیه پژوهشگران هستم   

بارها به سایر دوستان نوتیس داده بودم که آدم اگه بخواد این فایلها رو اپن کنه کل

زندگیش ویروسی میشه و اینا...

ولی نهایتا کار به جایی رسید که خود اینجانب هم در مقابله با این ویروس ناتوان شدم

و نتیجه این شد که آن بزرگ پژوهشگر مغرور آن مهربان صبور و آن مشاور من در تمامی

امووووور! در حال جمع آوری بار و بندیل خویش است تا به شهر و دیار رود و رخت سپید

 عروسی را به وجود خویش مزین کند!

لازم به ذکر نیست که ما در این لب ۳و ۴ نفر بیشتر نیستیم! خانم دکتر که مادریست برای

خودش! صبا دیر میاد و عصرا زود میره...اینم از وضعیت عروس خانم...

گفتنی است که یکی دیگر از پژوهشگران قدر مستقر در لب ما در آستانه پرواز بسر می‌برد

 و گرچه خودش میگه آخر سال!!!ولی از من نشنیده بگیرید که مطمئنم قضیه تا آخر

تابستان رفع و رجوع خواهد شد و یه شیرینی دیگه خواهیم افتاد ان شاااااءالله....

در این میان تشخیص اینکه پرتقال فروش کیست اصلا ربطی به آی کیوی شما خواننده

گرامی ندارد.

لذا در طی هفته آینده می‌توانید برای صرف شیرینی با تی تایم!!!به این پژوهشکده

 مراجعه نمایید!

واقعا باید به دکتر سین تبریک گفت که در تربیت دانشجویانی چنین چند بعدی!!! موفق

شده است.  آمریکای جهانخوار چی فکر کرده پیش خودش؟ هرگز چنین نیست که

محققان پرتوان ایرانی مثلا!!! فلوریدا  را به سنت پیامبر خدا ترجیح دهند.

همه که مثل استاد دیاموند ما نیستند که در آخرین جلسه اینجانب را مورد خطاب قرار داد

که : تا درگیر تشکیل زندگی نشدی بشین یه مقاله ژورنال بنویس!!!

پ.ن: سپید پوش شدن دلت مبارک بانو

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

زنی که با قرص خورشید...


زنی که با قرص خورشيد          شبی درآمد به خوابت

کجاست اکنون که ديگر             نمی‌دمد آفتابت؟

دو چشم مست سياهش         دو بيت از يک غزل بود

که خوشتر از آن نخواندی          ميان صدها کتابت

گرسنه عشق بودی                 برهنه آشنايي

چه مهربان ميزبان شد              به جامه و نان و آبت

چو نامه‌ای می‌نوشتی             نوازشی پاسخت بود

خطا چه کردی که ديگر              نمی‌نويسد جوابت؟

خطا ولی از دو سو بود              که هيچکس بی خطا نيست

خطای تو اين که هستی           خطای او انتخابت!!!
                                                                               سيمين بهبهانی

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

آهو نمی‌شوی بدین جست و خیز گوسپند...!


کی میگه ساختن سخته و ویرون کردن آسون؟

من الان چند روزه که به طور جدی می‌خوام اینجا رو ویرون کنم و نمی‌تونم....

کلا احساس عوض شدگی می‌کنم بسیار...نمی‌دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت...

ولی به هر حال هیچکدوم نیستم...

خالی از هر حسیم...تهی از هر شعری...

اصلا و ابدا حوصله کتاب خوندن ندارم..مثل بز از جلوی نشر چشمه و انتشارات هاشمی رد میشم.
البته قشنگیه بهار به جای خود...

دیشب آرشیو روسریای آبی و سفیدمو!!! گذاشتم کنار.

مدتیه که به رنگهای دیگه هم احساس علاقه می‌کنم. تا حدی که روسری قرمز رو به آبی

ترجیح بدم....یه کم نگران کننده نیست؟

لازم به ذکر نیست که با هیچ وعده وعیدی دیگه نمی‌تونم خودمو به علم و دانش علاقمند
کنم!
مثلا تلقین به اینکه من عاشق نوروساینسم و اینا...

که آقای خدا چه آی کیویی زده در کدینگ مخابراتی بدن...! اونهمه آی کیو زده ولی...

ولش کن!

از شما پنهان نیست که هر چی بیشتر می‌گذره بیشتر از وبلاگم بدم میاد...

۲۰۰ و اندی پست از ۲۰۰ و اندی روز از زندگیم....

خود پابلیشی روی وب!

واسه خودمم تا یه جایی جالب و مفید بود ولی الان کلا احساس سبزی دارم نسبت به اینجا...

بعضی از زوایای دیدی رو که گاهی شرایط  به من تحمیل کرده بوده رو الان اصلا قابل توجیه

نمی‌دونم....

شاید اصلا فلسفه این کار در این بوده که بفهمم:

که آن نماند و این نیز هم نخواهد ماند....

پ.ن۱: به قول دوستی:

حتی هم اویی که از جان و دل دوستت دارد، درعمق وجودش تو را هم ارز خود

نمی داند…چرا که او مرد زاده شده و تو زن!

پ.ن۲: از آدمای خوب که بیشتر باید ترسید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

ای دختر بهار! حسد می‌برم به تو...


اردیبهشت ماه 
                              یعنی زمان دلبری دختر بهار...

پ.ن۱: سپاس

پ.ن۲: من دل شکن نباشم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

خر مهربان من....!


روزگاری این ارابه را
                             خری تنبل با خود می‌کشید 


                                       او همان خر  مراد بود و ما نمی‌دانستیم!!!
                                                                                                                          
      تازیانه‌اش می‌زدیم
                                   ناسزایش می‌گفتیم
                                                                   اما بی فایده بود


                                        او نای راه رفتن نداشت....
 

 امروز همان ارابه را
                          اسبی سرکش با خود می‌کشد
                         
                                       نوازشش می‌کنیم
                                                                   التماسش می‌کنیم!!!
                                          
                                                        اما بی فایده است
                                                                             

                                                      او بی افسار می‌تازد
                                                          
                            

            خر مهربانمان را کجا گم کردیم؟

                                                                                      واهه آرمن

پ.ن: اینجا تو آزمایشگاه من تو قسمت خودم یه کم دکوراسیون دادم....چند تا شمع و

کارت واینا...یه خر کوچولوی چوبی هم هست!

از این خرای غلتان مال اتاق بچه که تو کارتونای خارجی دیدیم...

من به شدت به این آقای خر  که با ماژیک آبی رنگش کردم علاقه و وابستگی پیدا کردم

و تا حالا هم آزاری ازش ندیدم!!!

 خلاصه که دوستش می‌دارم..!!!

    

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :