آی خداااااااااادلگیرم ازت!

 

 یکی می‌گفت:

"عارف کسی است که می‌تواند خدا را ببخشد"

               

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

ح س و د هرگز نیاسود!!!(n)

 

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

عیبی ندارد ری را....

.

.
رسمی معمولی‌ست

 آورده‌اند که شِبْلی

خود را به بهایی فروخت،

و من در پیِ میزانِ آن بهاء

خود را به تبسمِ یک فرشته فروختم

تو که می‌فهمی ری‌را

ما عشق را درنمی‌یابیم

همچون گُل ... که عطرِ خویش را.


ری‌را ... همین دیشب

یک ستاره داشت گولم می‌زد !

خودت که می‌دانی

من ساده‌ام.

پرسیدم چه‌کارم داری؟

گفت بیا خوابِ سیمرغ ببینیم.

ری‌را ... من نرفتم

می‌گویند کوهِ قاف جن دارد!


عیبی ندارد ری‌را

یک روز گریبانِ خود را خواهم گرفت

و به او خواهم گفت:

در خوابِ هیچ کبوتری

این‌همه آسمان، گلگون نبوده است!


و من زیر همین آسمان بودم

و من فکر می‌کردم

خوابِ آینه می‌بینم،

اما وقتی که صبح شد

سایه‌ی درختی از دور پیدا بود!

                                            سید علی صالحی - آخرین عاشقانه‌های ری را

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

چرخ برهم زنم ار...

فرشته ای هست که با من زاده شده و همه ی کارها را ممکن می کند.

 صدای بالهایش، آرامم می کند که همه ی قدرت هایم را بازبیابم.

او چهره ی راستین همه ی آن چیزی است که من هستم.

                              

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

من و رویاهای خوش بربادرفته....

احساس رقابت،احساس حقارت است. بگذار که هزار تیرانداز به یک پرنده تیر بیاندازند...

 

من از آنکه دو انگشت بر او باشد، انگشت برمی دارم.

 

رقیب یک آزمایشگر حقیر بیش نیست!

 

 بگذار آنچه از دست رفتنی ست،از دست برود.

 

دروازه های هر امکان انتخاب را محدود کرده است...

 

 بسا که خواستن از تمام امکانات گدایی کند.

 

 اما من آن را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد...

 

 افسوس عزیزم که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد!

 

 پوسیدگی برهرآنچه پنهان شده است،دست می یابد و افسوس به جای می ماند...

 

 دلم می خواهد سخت و باصدا گریه کنم!

 

 بخواب هلیا! تنها خواب تو را به آنچه از دست رفته است ، به من و به رویاهای خوش

 

 برباد رفته پیوند می دهد...بخواب!

 

 دیگر هیچکس نیمه شبها بیدارت نخواهد کرد و آهسته نخواهد گفت:

 

 بیداری هلیا؟!...

 

من دیگر زیر بارانهای تند فروردین و بادهای آذری ننشسته ام که بیایی!

 

 من دیگر نیستم تا به جانب تو بازگردم و با لبخند که دریچه ای ست به سوی فضای

نیلی دوست داشتن، شب را از دیدگان تو بیابم،نیستم تا که بگویم: .......

 

 

                                   باردیگر شهری که دوست می‌داشتم- نادر ابراهیمی

 

------------------------------------------------------------------------------

 

 

پ.ن١: انگشت برداشتم....

 

 

پ.ن٢: کاش بدونیم کاش یادمون نره...که به خدا روزهای خوش عمر بسیار کوتاهند....

در مقایسه با شبهای بی پایان اندوه و حسرت ....به خدااااااا...

 

قدر بدانیم لحظات خوشمون رو......فردا شاید شب باشد به جای روز...

 

 

 

پ.ن٣: این کتابو ندارم اینجا....یه چیزایی یادمه...می‌بخشید اگه....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

هلیای من! به من بازگرد....

 

تو یا انسان-به معنی متعالی آن- نیستی ویا همیشه مسئول سخنی هستی که جایی

 

 

به دلیلی بر زبان رانده ای.

 

 

"گفتیم وگذشت" فرزند ناجوانمردی ست....

 

                                                                 آتش بدون دود- نادر ابراهیمی

 

           

 

پ.ن1: مجموعه ٧ جلدی "آتش بدون دود " رو ٧ تیر ٨۴ از ٧ نفر از بهترین دوستام هدیه

 

تولد گرفتم...

 

تابستان ٨۵ وقت پیدا کردم که برم سراغش...و با لذتی وصف ناپذیر خوندمش....

 

همونموقع چند تا پست راجع بهش گذاشتم...

 

دیروز تو خونه در آخرین ساعات یکی دو ساعتی با دیوان شهریار سپری کردم و بعدش

 

 طبق عادت همیشگی نشستم به مرور جملاتی از آتش بدون دود که های لایتشون

 

 کردم....

 

اگه بگم این ٧ جلد درسی ترین کتابی بوده که در عمرم  خوندم باور می کنی؟

 

الان فهمیدم که "نادر ابراهیمی" هم رفته....

 

روحش شاد...

 

"یک عاشقانه آرام"  و "یک عاشقانه خیلی آرام"................

 

هرگز لحظاتی رو که با "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" به من 20 ساله 

 

 بخشید فراموش نمی کنم...

 

بخواب هلیا.. دیر است...دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر دست هیچکس پنجره ات را..

  

پ.ن 2: دستمالهای مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

......My bEsT OnEs

 

تو هستی. شعر هست...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

...... KeEp iN mInD

 

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

....... NoOnE DifFerS

                                                                           قهر

            

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

نارسیس...!!!

هیچوقت تو زندگیم حتی در بحرانی ترین شرایط، حتی زمانهایی که بشدت اندوهگینم یا

 

از پشیمانی کارهای کرده یا نکرده در مقیاس لیتر اشک می‌ریزم، پیش نیومده که ذره‌ای

 

از علاقه م به خودم کم بشه! قلبنیشخند

 

در واقع همیشه خودمو خیلی دوست داشتم و همیشه از خودم پرسیدم اونایی که

 

  خودکشی می‌کنن پس خودشون چی؟؟؟سوال

 

فقط یه مورد هست که گاهی برای چند لحظه حالم از خودم بهم می‌خوره و اون موقعیه

 

 که از دیدن کسی اصلا خوشحال نمیشم ولی لبخند میزنم و میگم:

 

  منم!!! دلم واست تنگ شده بود. نیستی چرا؟

 

حالا واقعیت پنهان در اعماق دلم اینه که : "کاااااااش که از اول هم نبودی کلاااااا"

 

حالم بهم می‌خوره از این سطحی ترین لایه ارتباطی انسانها و نقش بازی کردن در انجام

 

 ابتدایی ترین وظایف مثلا دوستانه.

 

  می‌دونم که بعضی وقتها هم من ا ون طرف قضیه‌ام.

 

ولی خیلی زود خودمو قانع می‌کنم که خب چیکار می‌تونم بکنم مثلا. راستش حوصله

 

 ندارم با رفتار واقعی با خودم ریویو کنم که چی شد که این آدم از چشم من افتاد و روز

 

 خودم رو تلخ کنم. ساکت

 

 آدمیزاده و عیب و ایراداش...چشمک

 

 شما چی؟

 

         

 

پ.ن۱: ما همه مون بازیگریم.

 

پ.ن۲: خداروشکر تعداد این آدمها در زندگی من خییییییییلی کمه...ولی هست!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :