اندر فضایل زندگی در شهر آفتابگردانها...

 

١٠ روزیست که پروژه را به دلایل نامعلومی تعطیل کرده‌ام و به انواع و

اقسام استراحت و وقت گذرانیهای مفید و لذت بخش می‌پردازم.

ساعت بیولوژیکی بدنم کلا از کار افتاده! به طوریکه شبا نمی‌تونم بخوابم

و روزا توانایی بیدار موندن ندارم...

چند تا وبلاگ در سرزمین دلنواز بلاگ اسپات هست که مدتیست

عاشقشان شده‌ام به طوریکه در هفته اخیر آرشیو ٣و۴ ساله چند تا

ازین وبلاگها رو با دقت هرچه تمامتر و به صورت شبانه روزی خونده‌ام و

لذت فراوانی برده‌ام... برای سهولت در امر رفت و آمدبا دوستان جدیدم

نیشخند ناچارا یک فقره وبلاگ !!!هم در بلاگ اسپات تاسیس کرده‌ام و هر

  روز ساعتی به آب و جارو کردن آنجا مشغولم.

در فواصل آرشیو خوانی گاهی می‌شینم یک اپیزود از فرندز رو می‌بینم

واین گاهیها در یک هفته اخیر به بیش از ٢٠ اپیزود رسیده است. تعجب

 می‌کنم از من فیلم گریز سریال نبین که چطور از این سریال لذت

می‌برم؟ شاید هرگز به این بخش از شخصیتم اجازه رشد نداده بودم!

دوست دارم فرندز رو که انسانهای احمق بامزه‌ای بنظر می‌رسند ولی

روابط بسیار کلییر و هوشمندانه ای دارند.خلاصه که سرگرمی

آموزنده‌ای است..دست دوست عزیزی که در آخرین ساعات اقامت من

در پایتخت در اقدامی جوانمردانه این دی وی دی ها رو به من رسوند درد

نکنه واقعا.

گاهی آشپزی هم می‌کنم و مثل مامانها بوی مرغ و پیاز می‌دهم حیف

که اینجا دوره پیشرفته مرباپزی نیست والا می‌رفتم که کمالات خانه

داریم تکمیل بشه...چون دیگه چیزی نیست که بلد نباشم زبان

خلاصه که ساعات بیداریم اینگونه می‌گذرد و اگر نبود ٣۶٠ و مسنجر و

مسائلی از این دست، شاید کلا یادم می‌رفت که دانشجوی رشته‌ فوق

لیسانس!!! هستم در یکی از اونیوقسیته های پایتخت و تزی دارم و...

یه جا خوندم که یه فیلسوفی یه چیزی گفته تو این مایه‌ها که

"من بسیار خوشبختم چون هرروز به راحتی می‌تونم کار امروز رو به فردا

بندازم."

من الان شخصا برای وارستگیم حد و مرزی قائل نیستم چون عملا

مساله‌ای به نام دفاع و تز و مقاله و اینها رو از بیخ فراموش کردم...و

آرامش گوسفندی عجیبی بر وجودم سایه افکنده!شیطان

خلاصه که مدتیه همه چیز به طرز مشکوکی عالیه ولی تجربه نشون

داده که معمولا بعد از چنین دوره‌هایی...نیشخند ولش کن بابا!

پ.ن: شهر من! من دیگه کلا به چیزی نمی‌اندیشم. ساری...چشمک   

         

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

فضیلتهای ناچیز...

"می‌گوید: رها کن این روزمره‌گی لعنتی را‌، من تاب دیدن هرز رفتن‌ات را ندارم.

 دست‌ات را به من بده، با من بیا.


می‌گویم: می‌خواهم، اما آرام آرام. باید مواظب باشم پل‌های پشت سرم را خراب نکنم،

که راهی برای برگشت باشد اگر خواستم.

می گوید: پل نیستند این‌ها، چاله‌اند پشت سر تو، باید پر‌شان کنی که اگر برگشتی

دوباره نیافتی، که از این راه برگشتنی در کار نباشد."
...

فضیلت‌های ناچیز مثل آدم‌های نایس خطرناک‌اند٬

ظاهرشان دوست‌داشتنی و حتی منطقی است و می‌توانند فریب‌مان دهند

فضیلت‌هایی از جنس "پل‌های پشت سر..." از جنس مصلحت٬ زرنگی، ترحم٬ احتیاط.

زمان می‌برد٬سخت است٬ اما رهایی از دست این همه فضیلت ناچیزی که دوره‌مان

کرده‌اند می‌دانم که ممکن است.

پ.ن: اگه مجبور باشم فقط با یه صفت خاکستری خودمو معرفی کنم، می‌مونم بین

 "کینه توز"و "محافظه کار"....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

آرزوهای بسیار بزرگ....

 

 «شما هم هنوز در خارجه زندگی می‌کنید؟»

«آری.»

«مطمئناً کار و بارتان خوب است، نه؟»

«برای تامین معاش خیلی کار می‌کنم و بنابراین -بله، کار و بارم خوب است.»

«غالباً به‌یاد شما بوده‌ام.»

«راستی؟»

-این اواخر بارها به‌یادتان بوده‌ام. روزگاری بود که طی آن خاطره آنچه را که به‌ارزشش پی

 نبرده و دور انداخته بودم دور از خود نگه می‌داشتم. اما چون حفظ آن خاطره تناقضی با

وظیفه‌ام نداشت، جایی در قلب خود برای آن باز کرده بودم.»

گفتم: «شما همیشه جای خود را در قلب من داشته‌اید.»

باز در سکوت فرو رفتیم تا اینکه او به‌سخن در آمد: «هیچ فکر نمی‌کردم که هنگام

خداحافظی از این محل از شما هم خداحافظی می‌کنم. از این امر بسیار خوشحالم.»

«استلا، از جدایی مجدد خوشحالی؟ برای من که جدایی بسیار دردناک است. برای من

یکی، خاطره‌ی آخرین جداییمان همیشه غم‌انگیز و دردناک بوده و هست.»

استلا با لحنی بسیار جدی پاسخ داد: «اما در آخرین وداع به‌من گفتید خدا بهمراه، خدا

 از سر تقصیرت درگذرد! اگر این جملات را آنوقت توانستید بگویید حالا هم در تکرارشان

تردیدی به‌خود راه نخواهید داد، آنهم حالا که رنج و عذاب از هر تعلیم و آموزشی قوی‌تر و

مؤثرتر بوده و به‌من آموخته است که احساسات درونی شما را درک کنم. خم شده و

شکسته گشته‌ام، اما امیدوارم که شکل بهتری به‌خود گرفته باشم. همانگونه که به‌من

 توجه و خوبی می‌کردید، حالا هم بکنید و به‌من اطمینان بدهید که باهم دوست هستیم

از روی نیمکت برخاست، برخاستم و به‌رویش خم شدم و گفتم:

 «با هم دوست هستیم.» ............................................................................................................

         آرزوهای بزرگ- چارلز دیکنز

 پ.ن ١: دلم یه کتاب می‌خواد که دلم بخواد بخونمش....داره کسی چیزی؟

پ.ن٢: یه سلام از نزدیک...اومدم یه ٧٠-۶٠ ساعتی بمونم تو پایتخت....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

...........خاموش!

 

یادم تورا فراموش...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

....hArD WorKiNg cOOk

شک ندارم که اگه همت و پشتکاری رو که من در 10 سال اخیر در عرصه طبخ کوکو از

 

خودم نشون دادم در هر زمینه دیگه ای بکارمی بستم قطعا نوبل پرایزی چیزی برنده

 

می شدم...

 

هربار خراب می شه ولی من که بی خیال این غذا نمیشم...نیشخند

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

حوصله کن ری را...خواهیم رفت....

خشی من ادم مهاجرت نبودم، هنوز هم نیستم، اما الان یک سوپاپ اطمینان نیاز دارم که آن روزها نداشتم، شک ندارم که هر روزی که بر سنم اضافه می‌شود اگر نروم، نرفتنی‌تر می شوم از این به بعد، اما آن روزها کاملن راضی بودم از این ماندنم و این روزها نیمه راضی، رفیق من می ترسم از فردا که ناراضی باشم و دیگر کندن محال باشد، پس یک راه فرار، یک سوراخ دعا، یک گوشه ای لازم دارم، که وقتی داغی مغزم زد بالا بروم یک ساحلی چیزی که ارشادگر نداشته باشد،

خیلی وقت بود می خواستم در این باب بنویسم. ولی هی با خودم می گفتم گفتن نداره که دیگه...شاید در 2و3 سال اخیر، یعنی از موقعی که یه کم لیسانس گرفتیم همه مون به این قضیه داریم فکر می کنیم. و من شاید با تک تک دوستای رده اولم ساعتها در مورد این مساله حرف زدم. بازم میگم گرچه گفتن نداره که...

من اصلا آدم مهاجرت نبودم.

اصلا هم از اینایی نیستم که فکر کنم که اگه مثلا نرم سالهای باقیمونده جوونیم روآمریکا زندگی کنم به خودم خیانت کردم.

وقتی هم عکسای رنگ وارنگ دوستامو از کنار ایفل و کوههای آلپ و لیبرتی استچیو و ....می بینم واقعا دلم پر نمی زنه برای زندگی در اونجا...

کلا آدم مادی ای هم نیستم که 2000 یورو دلم رو بلرزونه.

ماشالا انقدر هم چشمم به دنیا بازشده!!! که مطمئن باشم که هیچ جای دنیا خبری نیست و این حفره عمیق توی دلم با تغییر شرایط جوی و قاره ای قرار نیست پر بشه..

اطلاعاتم هم در مورد زندگی در دیار باقی نسبتا زیاده به مدد دوستان. هفته ای حداقل 4-3 ساعتم هم به چت کردن با گوتنبرگ و شیکاگو میگذره...دو تا دوست دارم اونجاها که از دیتیل زندگی روزانه هم خبر داریم.

می دونم که وقتی برم دیار باقی آدما احترام بیشتری برام قائل میشن و یحتمل احساس خوبی از این لحاظ خواهم داشت...

همه اینا رو می دونم. دوستای خوبم هم گفتن که همه جوره پشتم هستن.

 

اما کلا، اصلا و ابدا رفتن انتخاب من نیست ولی باید برم.

 بیشتر که بپرسی ممکنه بغض کنم...

این روهم بپذیر مثل دهها نپذیرفتنی دیگر...

پ.ن: یادت باشد دیگرنگوییم فرار مغزها...بگوییم گریز دردناک اندیشه ها. یا به زبان خودمان بی خیال شدن از جدال بی حاصل از درهای بسته و آرام و بی صدا کوله بار خود را بستن و رفتن...

حالا اینا به کنار...

 

وبلاگ کیوان تو دسته بلاگهاییه که هرروز بهشون سرمی زنم. ولی این پستش محشره.

 

 حیفم اومد باهاتون سهیم نشم. حرف دل همه اونایی که مثل من موندن بین موندن و

 

نموندن...ولی باید نمونن...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

....pEt nEEdeD

 

خوب می شناسمش.

آدم افسرده ای نیست ولی بدجوری شکسته...همینجوری یکریز دو سه ساعت اشک می ریزه و منم خوب می دونم که حق ندارم با کلمات کلیشه ای دلداریش بدم.

چون من اون نیستم.

میگه: "الان به این نتیجه رسیدم که کاش بتونم فقط به داشتن یه حیوون خونگی قناعت کنم...

یه موجودی که با خیال راحت بهش محبت کنم. از ته دل محبت کنم. نترسم از اینکه پر رو بشه. لازم نباشه عشق و محبتم رو پیمونه کنم تا بعدا نزنم تو سر خودم که چرا بی حساب و کتاب نثارش کردی ابله نابخرد؟

 

نترسم از اینکه اگه زیاد تحویلش بگیرم فکر کنه من لابد کور و کچلم یا نقص عضوی چیزی دارم!!!

 

نترسم از اینکه اگه زیاد ناز و نوازشش کنم دمشو بذاره رو کولش و بره.

 

موجودی که انقدر اعتماد بنفس داشته باشه که خودشو لایق این محبت بی ریا بدونه...

 

 

انقدر شعور داشته باشه که بفهمه:" دوسش دارم. فقط همین...""

 

 

پ.ن: هه...قهر

 

   

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

....OnCe uPoN A tImE

 

التماس می کنم مارال التماس می کنم!

خودت را برپانگهدار!

بدون تزلزل، بدون آنکه کمرت قدری دوتا شده باشد،

بدون آنکه خم به ابرو، غم به چهره و نم به دیدگان بیاوری...

 

 

من و تو قصه خوبی بودیم مارال، قصه خوبی بودیم

اما حال

این واقعیت را بپذیر که

هر قصه، سرانجام، ناگزیر، در نقطه یی به پایان می رسد

و این واقعیت را هم، که اگر قصه ای تمام نشود،

قصه ی تازه یی آغاز نمی شود.

 

 

و من و تو

                  در تمام عمر

                                       در اندیشه قصه های نو بودیم

 

                                                                         و آغازهای نو....

 

 

مارال!

تمام شدن، مساله یی نیست

چگونه تمام شدن مساله ماست.

*

*

*

کاری کن که شکسته دل شکسته ات نبینند

                                  کاری کن که دو تاشده بسیار خسته ات نبینند...

 

 

                                                         آتش بدون دود-جلد هفتم- نادر ابراهیمی

 

پ.ن: در زندگی آدم، شبهایی هست که....کاش نباشد...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

یادی از یک سفر...

 

 چند وقت پیشا که بعد از مدتها رفته بودم سراغ کامپیوترم یه فایلی تو فولدر یادداشتهام پیدا کردم که نمی دونم چرا پستش نکرده بودم همونموقعها..

علی ایحال با توجه به اینکه چند وقت پیشا هم یکی از دوستان راجع به سفر به چین و هنگ کنگ  از من سوالاتی پرسید، دیدم بد نیست این پستو بذارم که برای خودمم بسیار خاطره ناکه...

*****************************************

1شنبه بعد از امتحان باز دویدم رفتم سفارت. 15 ساعت تا پروازم وقت داشتم ولی هنوز ویزا نداشتم. ولی مطمئن بودم که میرم...

خلاصه اونروز 2 بعد از ظهر طی معجزه ای مهر ویزا رو رو پاسپورت خوشگلم دیدم...همونجا به خیلیاتون اس ام اس زدم که " ممنون بچه ها به خاطرانرژیای مثبتتون"  ولی فقط جواب یه نفر یادمه که کسی جز عمو صراف نبود:

انرژی مثبت بخوره تو سرت. شیرینی منو کی میدی؟؟؟ <%2پوستر به دوش تو فرودگاه از عموم خداحافظی کردم و رفتم تو بلافاصله مورد عنایت خواهری مهرورز از پرسنل فرودگاه امام خمینی قرار گرفتم که بی هیچ مقدمه ای گفت: روسریتو بکش جلو! بلیطتو پاره می کنما! بعد که من روسریمو کشیدم جلو با حالتی فریادگونه پرسید: تنهایی دوبی میری چیکار؟ جوری که من حس کردم حتما اگه آدم بره دوبی حتما می خورنش!

تو هواپیما که نشستم تازه وقت کردم بعد از یک ماه دوندگی با خودم خلوت کنم و پراسس کنم که کجا دارم میرم. ولی اولش یه ایول به خودم گفتم و یه لبخند رضایت! چون واقعا تنهایی 1000 تا مانع رد کرده بودم تا به اینجا برسم!تشویق

 هنوز هواپیما اوج نگرفته بود که برگشتم دور و برمو نگاه کنم که دیدم بلههههههه! تا جایی که چشم کار می کرد فقط من بودم که هنوز روسری سرم بود....اینهمه خانوم جوون دوبی میرفتن چیکار؟

 خلاصه که همه چیز برای من جالب بود. مخصوصا اون 3-2 ساعتی که تو فرودگاه دوبی بودم به دلایلی فکر می کردم که همه دارن منو نگاه می کنن!!! نیشخند

تو هواپیمای هنگ کنگ که نشستم با خودم گفتم ایول حالا این 8 ساعت پروازو با بغل دستیم انگلیسی حرف می زنم که تمرین کنم واسه اونجا...تو اون پرواز 400 نفری فقط 2 نفر ایرانی بودن که اون آقای دیگه هم کنارم نشست..خیلی جالب بود واسه هر دو تامون. آقایی حدود 50ساله. مدیر عامل یکی از شرکتای خفن در تهران. 37 امین سفر خارجیش بود ولی تا حالا چین و هنگ کنگ نرفته بود. می گفت اونورا فقط 3 بار ژاپن رفتم 1 بارم کره... عینک

خلاصه که نه تنها انگلیسی حرف نزدیم که به من می گفت کمی هم ترکی بلدم با من ترکی حرف بزن ببینم یادم مونده یا نه! ولی کلا چون تجربه سفر خارجی زیاد داشت صحبت کردن باهاش برامجالب بود. هنوزم باهاش در ارتباطم.

بلاخره اونجا که رسیدیم ساعت10:30 شب بود به وقت محلی...نهایتا نزدیک نیمه شب بود که از اون آقای مهندس خداحافظی کردم و تاکسی گرفتم به مقصد دانشگاه محل کنفرانس. اولش که آدرسو به راننده گفتم یه ok گفت و سوار شدم می دونستم که تا مقصد حدود 35 کیلومتر راهه و من حدود30 دلار آمریکا باید بپردازم.

بزرگراههای خلوت رو با آسمانخراشهای زیبایی که در فیلمهای جکی چان میتونین بینین یکی یکی پشت سر میذاشتیم و من هیجان زده بودم ولی نمی ترسیدم.(ولی الان مثلا اگه 10 شب بخوام ازجلوی پارک دانشجو رد شم قالب تهی می کنم!!!) فقط وقتی که راننده با اعتماد بنفس بسیار شروع کرد با من چینی حرف زدن یه کم ترسیدم. اصلا انگلیسی بلد نبود. ناراحت

بلاخره بعد از کمی گم شدن، رسیدم به کمپوس زیبای محل اقامت! استقبال گرم واینا. راهنماییم کردندبه اتاقم..گفتن که هم اتاقیم قبلا اونجا ساکن شده. با خجالت در زدم .

یه دختر چینی با لبخندی خواب آلود درو باز کرد و من خیلی معذرت خواهی کردم از اینکه بیدارش کردم.اسممو بهش گفتم و اینکه از ایران اومدم. اونم گفت که از پکن اومده و اسمشو 4 بار گفت و من یاد نگرفتم. آخرش گفت که سوزان صدام کن....و خوابید. منم بسیار خسته بودم. یه زنگ به خونه زدم و کفشامو درآوردم تلپ افتادم رو تخت....

صبح سوزان بیدارم کرد.."میناااااااا ویک آپ..!" دیرمون شده بود.بدو رفتیم برای صبحانه و سالن کنفرانس.

سوزان همه جا منو به دوستاش معرفی می کرد. منم نهایت تلاشمو می کردم که ایرانی خوبی باشم...

یه سالن کنفرانس بود شبیه اتاق شورای دانشکده خودمون ولی بسیار شیکتر.چند تا پروفسور سخنرانی داشتن. یه کم که گوش کردیم سوزان شروع کرد کم کم با من در گوشی صحبت کردن...از من راجع به دانشگاه و رشته م می پرسید و صمیمانه جواب سوالای منو میداد. تو اون سالن حدود 40نفر پروفسور و دانشجوی  Phdنشسته بودن و من تنها دانشجوی Msc بودم...همه هم جز ما سر تاپاگوش بودن. فقط من و سوزان پچ پچ می کردیم. بلاخره ایرانی بودم دیگه.....چشمک

یه پروفسوری اومد سخنرانی کنه که سوزان ساکت شد و زد به بازوم و گفت که این آقا استاد راهنمای بی افشه. بی افشم الان برای یه دوره چند ماهه رفته دانشگاه دلفت هلند  که من گفتم ونوس جون منم اونجا درس می خونه و باز کلی سر صحبت باز شد...

بعد سوزان پرسید : دو یو هو بی اف؟ و من لبخند شرمگینی زدم و هیچی نگفتم. خجالت

گفت تو چاینا حتی دخترای خیلی زشت هم بی اف دارن.تو که نایسی..آیلشت بدون ماسکرا خیلی بلکه.. .

فیست خیلی کاینده. اسمایلت هم خیلی وارمه... از خود راضیبی اف نداری؟

می خواستم بگم:" ما ایرانیا راستش زیاد دوس نداریم در مورد مسائل خصوصیمون با اجنبی ها حرف بزنیم.

 ولی تو مملکت ما هم دخترای خیلی زشت بی اف دارن.و دخترای نایسی مثل من هم از اونجایی که مطمئنن که دریمز کینگشون یه روزی دیر یا زود سوار بر وایت هرس خواهد اومد! فسیلیتیهای ترنزینتی مثل بی اف می اف! رو فداکارانه به دختران فوق الذکر واگذار می کنند. در ضمن این فسیلیتیها کوالیتی چندانی هم ندارن..."

ولی نگفتم.

سوزان انقدر به من نزدیک شده بود که شبا وقتی خسته و داغون موقع خواب می رسیدیم کمپوس یکی دو ساعت تو تختمون با هم درددل می کردیم. برام از بی افش می گفت. تقریبا به هیچی اعتقاد نداشت.

نه خدایی نه کسی.

 اکثر چینی ها کلا دین ندارن....ولی هم سوزان و هم بقیه چند نفری که در اون 6-5 روز من باشون حرف زدم. به نظر انسانهای بسیار درست و صادقی بودند. 

یه روز که با هم رفته بودیم شاپینگ، سوزان با هیجان فروشگاههای بزرگی مثل نمایندگیهای بوسینی و نایک و اسپریت رو نشون من می داد. یه بار بهم گفت: بوسینی مارک خیلی خوبی برای تیشرتهای مردونه ست.. بعد چشمکی زد و گفت: نمی خوای برای بی افت بخری؟چشمک

وقتی بهش گفتم: ساده ای!!! ما تو ایران بیشتر از اینجا بوسینی داریم...جوراب نایک وبوسینی هم تو پیاده روهای خیابون ولیعصرمون می فروشن!!! خیلی تعجب کرد...تعجب

خلاصه که من برای ابوی و اخوی تیشرت بوسینی اریجینال خریدم و...

یه جا داشتم واسه خودم عطرمی خریدم و یکی از پسرای همراهمون پرسید مگه پرفیوم بای ریلیجن شما فربیدن نیس؟

 (البته قبلشم پرسیده بود مگه حجاب تو دین شما کامپلسری نیست؟) خوب سخت بود جواب دادن به سوالهایی از این دست.

سکوت منو که دید خودش جواب داد که: آی نو..ایت ایز.بات یو دونت کر..

مساله ای که واقعا باهاش مشکل داشتم شباهت بسیار زیاد چینیا بهم دیگه بود. البته خودشون به شدت این مساله رو تکذیب می کنن! مخصوصا آقایون. به غیر از چند نفر اروپایی و یه آقای آمریکایی و من، بقیه همه اهل چین و ژاپن و کره و تایوان و تایپه و خود هنگ کنگ بودن و من خیلی تابلو بودم و تقریبا با همه اون 40-30 نفر در حد معرفی خودمون صحبت کرده بودم. مثلا یکی از اون سر میز صبحانه داد میزد: های مینا!!! گود مرنینگ.

 کلی فکر می کردم خدایا؟ این کدوم بود؟ اونی که کلی اومد پای پوسترم ازم سوال پرسید؟ یا اونی که می گفت از حالا به بعد جز علی دایی یه ایرانی دیگه هم می شناسم!!! یا اون همکلاسی سوزان که دیشب سر میز شام با مابود؟؟؟متفکر ولی الان که عکسا رو نگاه می کنم کاملا یادم میاد که کدومشون کی بود.

اسما هم که همه تو مایه های چینگ چانگ چونگ و لی لو (این واقعا اسم یه دختری بود که کنار من پوستر داشت).

اکثرا هم برخوردهای خیلی خوبی داشتند ولی فکر می کردند که ایرانیا عربن!!! همه هم معمولا از علی دایی می پرسیدن و یکی دو نفر هم نظرمو راجع به رئیس جمهور محبوب پرسیدن...سبز

هنگ کنگ کشور بی نهایت زیباییه. خیلی زیبا... CUHK هم دانشگاهی فوق العاده چشم نواز و زیبا بود.

بعدا که فهمیدم در رنکینگ 2007 رتبه 50 رو داره بین دانشگاهای جهان با خودم گفتم قطعا فیزیک و محیط این دانشگاه نقش چشمگیری در این رتبه بندی داشته. یه بهشت واقعی بود. خیلیاتون عکسامو دیدین.

این دو تا عکس هم با رعایت موازین اسلامی از سطح دانشگاه:

        

 

ولی همه اینا به کنار! اگه کسی ازم فقط یه راهنمایی درمورد سفر به این کشور بخواد فقط بهش میگم که اگه علاقه ای به خوردن سگ و گربه و مار و سوسک و ...نداره حتما کنسرو ببره با خودش والا من بودم که 5 روز با ژله و پرتقال و هندونه و... زنده موندم!!!

خلاصه که هفته اول 25 سالگیم فول آو تجربه های بسیار جالب و زیبا بود. با سوزان هنوز در ارتباطم. هفته پیش میل زده بود که اکتبر داره برای یه دوره 6 ماهه میره شیکاگو که جواب دادم: من اونورا آشنا زیاد دارم. کاری داشتی بگو سفارشتو بکنم!!!

پ.ن1: پست قبلی رو خیلی دوست داشتم. بهترین پستم بود در طول عمر وبلاگ نویسیم.  ولی بنا به ملاحظاتی ورش داشتم.

پ.ن2: بدون من خوش می گذره؟ سوال

 

ادامه مطلب   
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

روز اول پیش خود گفتم...

 

بلاخره حذف شد....نیشخند

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

بعضیا....

 

آدمیزاد دو تا پا داره دو تا اعتقاد...

یکی واسه موقعی که حالش روبراهه و یکی هم واسه مواقعی که اوضاعش داغون و گره

خورده س...

اسم این دومی رو گذاشته دین...

                                                 بعضیا هیچوقت نمی‌فهمن..- کورت توخلوسکی

پ.ن: فردا وبلاگم سه ساله میشه...ممنون که منو می‌خونین...لبخند

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها :