کاخت نگون باد ای فلک!!! با من چه بد تا می‌کنی...

 

 داشتم می رفتم سمت سینما عصر جدید...ساعت ٧ قرار داشتم...

"آواز گنجشکها" رو قبلا دیده بودم...به شوق دیدن یه دوست دوباره  دعوتشو پذیرفته

بودم....

میدون فلسطین بودم که موبایلم زنگ زد...زیاد مایل نبودم جواب بدما....

می‌دونستم به هر حال اونی که پشت خطه  قرار  نیست خوشحالم کنه...

سلام و احوالپرسی و... "راستش قضیه اینه که...."

پوووووووووووووووووووووووف......................حالمو خیلی گرفت. با همه اعتماد بنفسم..

دم سینما که رسیدم فولی داون بودم....

 

خب آقای خدا! بر نامه دیگه ای نداری؟  نشستی اون بالا که همش بزنی تو پر ما دیگه؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧

دلگرمی...

می‌گوید:

"دنیا به عیار است

دل به کسی نده

دل تو گرفتنی است.."

 

پ.ن: مثل اون ابلهی که به نوک انگشت طرف نگاه می‌کرد نه به ماه!!!دلم می‌خواست

 بپرسم آخه دل من تا کی گرفتنی است؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : آه

çek git…

Bıktım bu yalnızlıklardan,        

Sebepsiz haksızlıklardan,                            
Zorunlu ayrılıklardan…                                                    Gereksiz
 çekip gitmekle,                     
Dert üstüne dert bindirmekle,                         
Kirildim kalp hırsızlardan…

Ne inancım kaldı bu aşka,
Ne de sancım var,
Ne inatla kalbimi kırdın,
Ne kazancin var…

Yurek az cok kendine geldi, gidecek yer var                                 Onumuzde kos koca bir yil, cosacak yer var


Tıkadın bütün yollarımı, sana verdiğim yıllarımı,
Biriken tüm imkânlarını, alıp çek git…
Sana verdiğim son hediye, beni bir daha üzme diye
Gezegendeki son gemiye, binip çek git…

                                                                                                Serdar Ortaç

" از اینهمه تنهایی، از حق کشیهای بی دلیل و از جداییهای اجباری به تنگ اومدم.

از ترک شدنهای بی توجیه، از سوار کردن درد بر روی درد و از غارتگران قلب خسته

شدم.

دیگه نه این عشق رو باور دارم و نه به خاطرش درد می‌کشم...

فقط نفهمیدم چه سودی بردی از آنهمه پافشاری و لجبازی در شکستن قلب من؟

دلم کم و بیش خودشو پیدا کرده...حالا جاهایی رو می‌شناسم برای رفتن...

و در مقابل خودم یک سال کامل و دست نخورده می بینم که می‌تونه پر از نشاط و

شادی باشه...

تو که همه راههای منو بسته بودی، همه سالهایی رو که به پات ریختم با همه اونچه به

خاطر تو از دست دادم همه رو یکجا بردار و برو...

آخرین هدیه ای که می‌تونم بهت بدم اینه که منو هرگز نبینی....

سوار آخرین کشتی سیاره شو و بروووووووووو....

 

پ.ن : دوست جان این ترانه رو از استانبول واسه من سوغاتی آورده بود....این شبها که

با همیم متوجه شدیم که هر شب حداقل ٢٠ بار این ترانه رو با مشتهای گره کرده و یک

سری حرکات گوش می‌کنیم...نیشخند

نمیدونم شما از خوندن متنش چه حسی دارین ولی این ترانه ابدا غمگین نیست و

شدیدا مفرحه حتی...

بالشخصه انرزی عجیبی به من القا می‌کنه....در حد پرواز و ایناااااعینک

میذارم لینک دانلودشوبه زودی....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧

حرفهایی از این دست...

عشق یعنی نزدیک شدن و احترام یعنی حفظ فاصله...

رابطه انسانی اخلاقا سالم رابطه ای است که توام با عشق و احترام است. یعنی فرد در

عین آنکه به شوق نزدیک شدن به محبوب پاسخ مثبت می‌دهد، اما باید هنر حفظ

فاصله را هم بداند و پاره ای حریمها را درنوردد.

در واقع یکی از مهمترین راههای نزدیک شدن به دیگری آنست که فاصله هایی را با او

رعایت کنیم. و این صورت دیگری از "پارادوکس عشق یا محرمیت" است. تو فقط وقتی

می‌توانی به محبوبت به معنای واقعی نزدیکتر شوی که هنر رعایت فاصله با او را بدانی.

در واقع تو در هر رابطه ای باید بکوشی نقطه تعادل بین عشق و احترام را که متناسب با

آن رابطه خاص است کشف کنی.

هنر رابطه ورزی هنر کشف آن نقطه تعادل طلایی است.

                                     برگرفته از مقاله پیوند عشق اثر نوزویک ترجمه آرش نراقی

پ.ن : خوندنشو به همه توصیه می‌کنم.

        ممنون از دوست خوبی که لینکشو برام فرستاد.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
تگ ها : وبگردی

گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.....

 

 گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند               گفتا به چشم هرچه تو گویی چنان کنند

گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت               گفتا در این معامله کمتر زیان کنند

گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه             گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند

گفتم صنم پرست مشو  با صمد نشین        گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

گفتم هوای میکده غم میبرد زدل                 گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند

گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است       گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند

 گفتم زلعل نوش لبان پیر را چه سود           گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند

گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود       گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است              گفت این دعا ملایک خفت آسمان کنند

پ.ن: یه اخلاق بدی که دارم اینه که نمیتونم فال نخرم...چشمک

       

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :

سرتو بالابگیر...من تحملم کمه!

پرده اول:

(مدتیه که هفته ای دو روز با پگاه ناهار می‌خورم...)

می پرسه. نمیگم. بغض که می‌کنم می‌فهمه که چی باید بپرسه که جواب بدم. که

مجبور شم جواب بدم.

میگم:" پگاه من اگه روزگاری صاحب یه دختر شدم حتما زنده به گورش می‌کنم"

میگه:"احمقی دیگه. چرا آخه؟ خاله قربونش برهقلب"

میگم:"از سر جاهلیت که نه. بخاطر خودش!!!"

خنده

یه چند ثانیه ای شلیک خنده..همه دارن مارو نگا می‌کنن!

********

پرده دوم:

 می‌گویم: آدمها یا باید خوش شانس باشند یا باید شجاع ...

واضحست که ما باید شجاع باشیم...

چیزی نمی‌گوید.

بعد با خودم فکر می‌کنم شجاعت به چه دردم می‌خورد وقتی که آنقدر خوش شانس

نیستم که بتوانم در کنار آنهایی که دوستشان دارم آنطور که دلم می‌خواهد زندگی کنم!

اصلا انصاف نیست. اینهمه جبر جغرافیایی. اینهمه مرز. اینهمه اجبار.

*****

پرده سوم:

از مزایای آتش سوزی خوابگاه دختران دانشگاه علم وصنعت اینست که دوست جان آدم

میآید و در خانه آدم رحل اقامت می‌افکند تا مدت نامعلومی...

و آدم شبها زود می رود خانه بس که کسی منتظرش است...

ولی این شبها دوست جانم هم می‌گوید:

"اصلا نمی‌فهممت. از چی داری صحبت می‌کنی؟" یا

 "به نظر من زودتر دفاع کن! تا وضعت از این خراب تر نشده!"

ولی دیشب چه بی امان خندیدیم. مثل آن روزها....

****

 پرده چهارم

شوخی ندارم با کسی.

اگه دختر دار شدم احتمالا به خاطر حقوق بشر و این صحبتها نمی‌تونم زنده بگورش کنم.

چون احتمال این که در ایران زندگی کنم ضعیفه.

ولی مجبورم یادش بدم که وقتی همه و همه پشتشو خالی کردن،

 وقتی شدیدا به حمایت نیاز داشت و هرکی بهش رسید فقط و فقط سرزنشش کرد،

فقط گفت "اول و آخرش تقصیر خودته"

"تو همش داری شلوغش می کنی "

و "من کی گفتم؟"

وقتی نزدیک دفاع ارشدش بود و ...

زنده بمونه، تز شو بنویسه، سرکار بره، 1000 تا فرم رو با دقت پرکنه برای رفتن

بزرگ، شبا با صدای خوشحال و ردیف با من که مامانشم حرف بزنه.

باید یادش بدم که زندگی Ctrl+z نداره. حواست باشه. گاهی وقتا آدم از save کردن

پشیمون میشه و گاهی هم از saveنکردن...گریه

(مرز این گاهیا رو امیدوارم تا اون موقع فهمیده باشم!چشمک)

باید یادش بدم هر موجود زنده ای که اومد نشست کنار آدم و دستشو گرفت و ازسر

وکولش بالا رفت لزوما آدم نیست. شاید که گرگ...

باید یادش بدم با گرگها tea Time نذاره...اگه نمی تونه ساکت بمونه و هرچی تو دلشه

میریزه بیرون.

باید یادش بدم "آن کس که دشمن نیست شاید که دوست نباشد"

 

خیالم از بابت سپهر راحته چون آقای خدا از همون اول یه لطف بزرگی بهش کرده و یه

سلسله اعصاب حسی زاید رو براش بلاک کرده !نیشخند

 

*******

پ.ن: با وجود همه اینا، هرگز دلم نخواسته که کاش پسر آفریده می شدم. بی تعارف،

تا حالا هم مردی ندیدم که دلم بخواد جاش باشم.

شاید یه روز دلم بخواد..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧

داده های خود یکایک پس گرفت...

بعضی آدم‌ها حضورشان نامحسوس است، قطره‌ای‌ست، باریک است.
 
بی آن ‌که حواس‌ات باشد راه‌شان را می‌کشند می‌آیند توی زنده‌گی‌ت، بعد فکر می‌کنی
 
 حالا را بگذار بمانند، هر وقت خواستی بیرون‌شان می‌کنی، در را رو‌شان می‌بندی.
 
 نمی‌شود اما، یک‌جورِ عجیبی نمی‌شود هیچ‌کارشان کرد.
 
می‌خواهم بگویم اصلن مثل یک سم، یک سمِ رقیق، وارد خون‌ات می‌شوند. آغشته‌ات
 
می‌کنند. این‌قدر اما دوزشان کم است که هی خیال می‌کنی هر وقت بخواهم ترک‌شان
 
می‌کنم، خودم را ترک می‌دهم. اما یک‌هو چشم باز می‌کنی می‌بینی مسموم شده‌ای.
 
 تمام تن‌ات را سم گرفته، تمام رگ‌هات را. حالا نه می‌شود سم‌زدایی کنی‌ت، نه
 
 می‌شود بی‌آن زنده‌گی کنی.
 
اصلن همین جاهای زنده‌گی‌ست که آدم باید حواس‌اش را جمع کند. که بی‌خودی
 
خیال‌اش از بابت خودش راحت نباشد.
 
 که بی‌خودی خیال نکند هر چیزی دوره و زمان و سن و سال خودش را دارد و این‌ها.
 
نه. انگار دنیا منتظر نشسته ببیند از چی داری حرف می‌زنی، چی را داری انکار می‌کنی
 
که بردارد همان را صاف بگذارد جلوت، بعد تکیه بدهد عقب ته‌خندی بزند و همین‌جور
 
نگاهت کند، عاقل اندر سفیه.
                                                                        برگرفته از وبلاگ آهو خانوم
 
پ.ن١: میگن سیگارم اینطوریه...زبان
پ.ن2: اینو که خوندم یادم افتاد که شهریار ما میگه:
داده های خود یکایک پس گرفت             عادتم داد و خمارم کرد و تریاکم نداد

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧

شاعر نشدی وگرنه می‌دانستی...

امروز صبح که از خواب بیدار شدم، اولین کاری که کردم کندن اون دو تا کاغذ نارنجی و

صورتی از روی آینه بود...

هر چی فکر می‌کنم می‌بینم بقیه ش دیگه فقط و فقط دست خودمه...

بعد مسیر خونه تا دانشگاه رو دلم می‌خواست پرواز کنم فقط... بس که یه ناحیه‌ای در

قلبم خوشحال بود و صورتی....قلب

بعدش فکر کردم مگه بهشت چقدر می‌تونه مطبوعتر و خواستنی تر از پاییز خیابون

 فلسطین باشه در این هوا...؟چشمک

خلاصه که این بار هم ما را به سخت جانی خود  این گمان نبود....

 

پ.ن: زندگی خیلی عجیبه...خیلی...خیلی ها.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

...

                         

جناب آقای سر هرمس مارانا می‌فرمایند:

اهالی اسکاتلند رسم کارایی داشتند. روزهایی بود از سال، که رضایت‌مندی‌شان از

روزگار، آن‌قدر کاهش پیدا می‌کرد که می‌نشستند در خانه، برای عزیزان‌شان نامه‌ای

می‌نوشتند و از آن‌ها می‌خواستند که برای‌شان بنویسند برای چه دوست‌شان داشته‌اند

 و می‌دارند. نامه‌ها را پست می‌کردند. می‌نشستند به انتظار. جواب‌ها که می‌رسید،

آن‌ها را اول چند بار می‌خواندند. آن‌قدر که حلاوتش رسوب کند در دل‌شان. بعد، نامه‌ها را

جایی پنهان می‌کردند تا هر بار که دل‌شان گرفت از خاکستری‌ِ دنیا، دوباره بروند سراغش

 و روح‌شان را جلا بدهند به مهری که پیدا و پنهان بود در لابه‌لای خطوط. ‌

البته واضح و مبرهن است که این رسم، سال‌ها است که در آن دیار از خاطره‌ها رفته

 است. نگردید بی‌خود در این ویکی‌پدیاهای‌ بی‌خاصیت‌تان.

 

پ.ن: اینه که باید اصلن یه کارخونه تأسیس کرد که برای همه‌ی اونایی که دوست داشته

 شدن،خواسته‌شدن،ستایش‌شدنِ خون‌شون پایین افتاده آدمای اسکاتلندی تولید کنه.

 این‌جوری دنیا پر می‌شه از آدم‌های اعتماد به نفس‌دار. آدم‌های سرشار. آدم‌های

 آروم....لبخند

 

 اصلن هر آدمی باید ستایش‌گر خودش را داشته باشد. زن و مرد که ندارد هیچ، کوچک و

 بزرگ و پیر و جوان هم ندارد...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧

مینا هنوز می‌نویسد...

برده داران زمانه چوب حراجم زدند       چوب اول که برآمد خود خریدم خویش را

توی این مدتی که اینجا ننوشتم یه جورایی احساس تنهایی می‌کنم...

البته که نوشتن را ترک نکرده‌ام و در سرزمین بلاگ اسپات می‌نویسم و دست بر قضا

زیاد هم خوانده می‌شوم و در همان روز اول پست جدید کامنتهایم مرز ٢٠ را رد می‌کند.

ولی آنجا مینا نیستم...اینست  که دلم تنگ می‌شود برای خودم...برای اون ٧ و ٨ تا

کامنت اینجا..برای کسایی که منو می‌شناسن...

خواننده‌هایی که اونجا دارم همه وبلاگ نویسان بسی حرفه‌ای هستند..و خوانندگان

اینجا دوستانی که دوست دارند بخوانند مرا فقط و اکثرا ساکتند...

روزی که تصمیم گرفتم اینجا رو تعطیل کنم از حاشیه ها به تنگ آمده بودم...اینکه هر

کسی هر برداشتی از نوشته هام می‌کرد و اون مفهوم رو به جمعی تسری می داد...

ولی به این نتیجه رسیدم که نباید لذت خوانده شدن را فدای رنج داوریهای ابلهانه کنم.

اینست که وب نویسی با هویت واقعی شهامت می‌خواهد...

وشاید به همین دلیل است که 500 و اندی بازدید روزانه در آن خانه مخفیم شادم

 نمی‌کند.

ولی چاره ای نیست هنوز.

لذا نوشتنی ها را اینجا خواهم نوشت و ننوشتنی ها را آنجا..زبان

در این مدت که ننوشتم علاوه بر تشویقهای دوستانم برای نوشتن دوباره، در واقع مساله

 دیگری بود که مرا هر چه بیشتر به سوی اینجا کشوند...و پذیرفتم که به قول حامد وبلاگ

 در زندگی آدم بسیار مهم است...عینک

توی فرم تقاضانامه یکی از دانشگاههای آمریکایی یه سوال با این مضمون دیدم که :

دو یو هو اِ پابلیک وب پیج ویت یور آون آیدنتیتی تو اکسپرس یور سلف ...؟

قطعا منظورش 360 و فیس بوک و اینا نبودنیشخند 

لذا دوباره می نویسم. نوشتن گاهی معجزه می آفریند و من  به معجزه های کوچک

ایمان دارم...لبخند 

پ.ن: راستی عوض شدما!!! دیدین بشناسین پلیز!!!خجالت

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧

گفت آن چیز دگر نیست دگر...

من غلام قمرم غیرقمر هیچ مگو
پیش من جز سخن و شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنباند که بلی جز گل سر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پر نقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :

(:

               به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد    

       تو را در این سخن انکار کار ما نرسد    

 

             اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند  

                          کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد            

 

               به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز   

        به یار یک جهت حق گزار ما نرسد 

 

              هزار نقش برآید زکلک صنع و یکی     

 به دلپذیری نقش نگار ما نرسد   

                  

                      هزار نقد به بازار کائنات آرند                 

                          یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد            

  

         دریغ قافله عمر کان چنان رفتند    

            که گردشان به هوای دیار ما نرسد

     

                  دلا ز طعن حسودان مرنج وواثق باش      

  که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

 

                                چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را              

         غبار خاطری از ره گذار ما نرسد

 

                          بسوخت حافظ وترسم که شرح قصه او       

                    به سمع پادشه کامکار ما نرسد       

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :