گریه کباب...

 

می خوابم...بگویید خسته بود....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ۱۳۸۸

پریدیم، پریدیم...

 

یک عمر از دور به من نگاه خواهی کرد...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸

آآآآآخ....

دلم شبهای زمستانی را می خواهد که بابا قبل از خواب سر به اتاقم می زد که کنار در

باز باشد حتما...

شبهایی که تا دیر وقت با رضا پچ پچ می کردیم...

صبحهای روزهای تعطیل که بابا سر صبحانه سیب زرد را با حوصله پوست می کند...

دلم شبهایی را می خواهد که دعا می کردم...

 

دلم قبولی دعاهای مامان رو می خواد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

حتما....

تو فیس بوک پیغام داد:

-شنیدم داری میری...

-بله

- بی خداحافظی نریا! دلم واست تنگ میشه

- حالا مونده تا برم

- با اینکه میری و ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمت ولی واست خوشحالم. اینجا خیلی اذیت شدی...

- آدم بد همه جا هست. آدم باید خودشو بشناسه

.

.

. (مقادیری شوخی و نقل خاطرات...)

- قبل رفتن ببینمت ها....ندیدیم هم حلالم کن...

- بای

- بای بووووس...

 

خیلی وقته آیکونهای مسنجر رو ارزون خرج کسی نمی کنم...چند لبخند هم زورکی

فرستادم...قطعا متوجه شده...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸

گریه های امپراتور...

 

در یک سال و نیم اخیر بیش از هر چیز نیرویم را صرف مبارزه با کینه و نفرت و گاهی از

شماچه پنهان نفرین خودجوش دم غروب کرده ام.

یعنی در 1 سال اخیر من از زندگی خوابگاهی خارج شده و به خانه مستقل منتقل شده

ام،از تز ارشدم دفاع کرده ام، 2-3 مقاله نوشته ام، امتحان تافل داده ام، دو تا شغل

عوض کردهام، شبانه روزی پای نت به این استاد و آن دانشگاه ایمیل زده ام و این اواخر

حتی بینی ام را عمل کرده ام!!! ولی هیچکدام را نه زیاد جدی گرفتم و نه برایشان

دعایی کردم و نه اشک قابل توجهی (بالای 1 لیتر!!!) ریختم...

فقط هنگام نوشتن و خواندن و تکرار آن جملات بود که گویی وزنه به تک تک سلولهای

ضربان ساز قلبم بسته بودند...حیف آن کاغذهای رنگی چسبناک گرد و حیف آینه

قشنگ خانه ام...

گاهی فکر می کنم از همه چیز هم که بگذریم آنهمه بار سهم شانه های هیچکس نبود

من که هیچ...یادم نمی رود بالش خیس و تسبیحی که دائم دستم بود...بله تسبیح!!!

آن روزها آرزویم فقط حفظ سلامت روانی ظاهری بود. یعنی دیوانه نشدن... 

چقدر تنها بودم....مریم حتی گرچه با من ولی در سنگر من نبود...هرگز از او نخواستم

دشمنی بی دلیل کند با کسی. اصلا نخواستم دشمنی کند گرچه دلیلش آفتاب آمد

دلیل آفتاب بود. چقدر آزرده شدم از نظرات روشنفکرانه اش آن روزها...که رابطه های

آدم چنین و رابطه های آدم چنان...تو هیچ حقی نداری و فلان... نمی دانم من اگر جای

او بودم چه می کردم...قطعا شاید راهی که صلاحدید من بود هم به دل مریم نمی

نشست شاید هم...

خلاصه توپ و تفنگ و مسلسل و تانک و خمپاره دست دشمن بود و من حتی یک سرباز

هم نداشتم...گرچه عبور 2 سایه از مقابلم برای کشتن من کافی بود... 

 

بگذریم...کار که به خداحافظی می کشد یاد این چیزها میفتم. یاد نبخشیده ها...یاد

ورمهای قلنبه قلبم.  آن روزها نا توان از بخشش و فراموشی  از خدا می خواستم که

بروم جایی دوووووووور. خیلی دووووووووور. که کسی را نشناسم ....که بینگارم همه چیز

خواب بوده است. آن امنیتی که من نیاز داشتم فقط با فقدان دوست در سرزمینی دور

تامین می شد. اینکه در جایی باشم که مطمئنم سنگ فلاخن هیچ کس به من نمی

رسد...بینگارم  که رااااااااحت باش مینا!!! کسی جایت را نمی داند. 

 

خوب مثل اینکه همین شد... ولی نبخشیده ها که هیچ. بسیاری از تماشاچیان را هم

نمی خواهم ببینم قبل رفتن. بسیاری را....

پ.ن1 : این که به این حال افتاده ام بعد مدتها بیشتر به خوابی که چند شب پیش دیده

ام برمی گردد تا پی ام اس...

بهم گفت: وقتی میری بالا ببین سایه 100 نفر زیر پاته....

نمی فهمم یعنی چی...

پ.ن 2: به هیچ سوال شفاهی در مو رد این پست پاسخ داده نمی شود...

پ.ن 3: راستی امام حسین تو کمر کسی هم می زنه؟ 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳۸۸