از اکیناوا (2)

 

دیروز رفتم با اریک صحبت کردم! به شدت خواب آلود بودم هاااااا....

شروع به صحبت کرد با لهجه شدید فرانسوی....اوووووه....یعنی انگلیسی رو تصور کن با

تلفظ "ق" به جای همه "R" ها....جنقال اپقوچ...سقبلیوم...اکسپقیمنتال! 

با تمام وجود داشتم گوش می دادم! خیلی از حرفاشو نفهمیدم ولی جواب همه

سوالهامو گرفتم...از فردا قراره شروع به مطالعه و شبیه سازی کنم..."رودریگو" ی برزیلی

قراره کمکم کنه...

اینجا دو نفر برزیلی هستن. یکی پاکستانی، یکی بلژیکی و یکی بلغارستانی و یکی

هم ازکره جنوبی تا اینجایی که شناختم. یه دختر شدیدا بد عنق هم کنار من نشسته

که نمی دو نم کجاییه...

امروز شیوی زود تر  اومد خونه. من موندم که خودم تنهایی برگردم. پیاده اومدم.

حدود یه ساعتی راهه. امروز هوا بهتر بود. گرچه هنوز روی خورشید خانم اینجا رو ندیدم!

مسیر دانشگاه تا خانه فوق العاده بود. شکوفه های گیلاس و آناناسهای کال روی

درخت...دریا هم که با من می آمد...یک فروشگاه بزرگ صنایع دستی نزدیک خونه دیدم

که وسوسه شدم برم تو...پر از ظروف شیشه ای زنگی بود که مشابهش با تنوع

کمتری در خانه هنرمندان خودمان موجود است. ولی غرفه گوشواره و انگشترش بود که

منو از خود بیخود کرد و بلاخره یک جفت گوشواره کریستال به قیمت نسبتا گزافی خریدم

که بسیارررررر دوسش دارم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸

از اکیناوا (1)

پریشب نزدیک نیمه شب رسیدم اینجا. 

همه چیز سفر درست پیش رفت. هر 3 پرواز و مسیر فرودگاه تا محل اقامتم. 

حدود 1 ساعتی با تاکسی راه بود از فرودگاه تا آنجا. دو چیز در بدو ورود توجهم را جلب

کرد:

شهر بسیار بزرگتر از چیزی بود که فکر می کردم و هوا سردتر...

"شیوی" دختر استرالیایی چینی الاصل همخانه ام دم در ساختمان منتظرم بود.

26 ساله،دکترای داروسازی دارد از دانشگاه سیدنی و برای یک دوره پست دکترا

اینجاست. نامزد هم دارد البته. ملاحظه می فرمایید که مردم چقدر در زندگانی جلو

هستند! :پی

خانه به همان لوکسی بود که در عکسها قبلا دیده بودم. شیوی اتاق با تخت کوئین را

اشغال کرده بود و من در اتاق دیگر ساکن شدم. همه چیر مرتب بود دوشی گرفتم و

خوابیدم. شیوی یک موبایل برایم گذاشت که فردا صبح هر وقت بیدار شدم زنگ بزنم

بیایند دنبالم. 

علیرغم خستگی زیاد نتوانستم زیاد خوب بخوابم. حدود 1 بعد از ظهر تسویوکی آمد

دنبالم. با ماشینی بسیار فاخر که آخر نفهمیدم اسمش چیست. 

اینجا اسمش SeaSide House هست. آزمایشگاهی بسیار زیبا با نمای کامل رو به

اقیانوس آرام... بسیار زیباست. همه چیز عالی...

دیروز بعد از ساعت 6 با بچه های لب رفتیم یک رستوران ژا پنی. کمی برنج و سبزیجات

خوردم. بد نبود. 

هنوز با استادم حرف نزده ام. دیروز خوش آمد گفت و قرار شد امروز تاک کنیم که هنوز

نیامده سراغم من هم نرفته ام! سرم به خاطر بیخوابی درد می کند. امروز صبح هم

چون می خواستم با شیوی بیایم 6:30 بیدار شدم و کلا هم زیاد خوب نخوابیدم. با

اتوبوس آمدیم. خوب شد تنها نیامدم ...اتوبوس سوار شدن تشریفات خاصی دارد اینجا.

به محض سوار شدن دستگاه دم در شماره ای روی کاغذ صادر می کند برای هر مسافر.

و روی بردبالای سر راننده میزان کرایه هر مسافر تا مقصد نهایی اتوبوس درج می شود.

موقع پیاده شدن شماره و کرایه به ماشین تحویل داده می شود. بسیار هم گران. برای

مسیری که 10دقیقه هم طول نکشید حدود 3 دلار! یعنی فرض کن از میدان آزادی تا

میدان انقلاب!  

توی آزمایشگاه همه سردند تقریبا جز تسویوکی. ولی بیرون از اینجا هر کسی اعم از

نگهبان و کارگر و...که مرا به عنوان یک فرد جدید می بیند حتما لبخند می زند و تعظیم

می کند حتی! :))

استرس دارم! اریک چرا صدام نمی کنی؟؟؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸

امیدم را مگیر از من خدایا....

 

نه که بخوام بگم از اشتباهات گذشته م درس نگرفتم...ولی اگه دوباره تو برخی شرایط

باشم بازم اشتباه می کنم. این معنیش اینه که مثلا اگه من یه بار یه سیب سمی از دست

کسی گرفتم و مسموم شدم این دلیل نمیشه که...

می گیرم. گاز می زنم. شاید  شیرین بود و کال نبود و لک نداشت ...

اگر نه هم که .....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸۸

Giden Günlerim Oldu....

 

سفر تعبیر تمام ترسهاست....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

Global Citizenship....

مدتیه دارم به شهروندی دنیا فکر می کنم...

به پیدا کردن همفکرایی که بتونن در طولانی مدت خلا حضور همخونامو کمرنگ کنن. باید

دنبال این جور راهها بگردم...

می تونم؟ 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸

فولاد آبدیده ورقه شده ولی چاااااق ....

 

دیروز با یکی از دوستان ساکن آمریکا چت مفصلی کردم...خیلی وقت بود که پای صحبت

هم ننشسته بودیم . کلا آدم باهوشی میدانمش هم در درس و هم در زندگی. بعد از

حال واحوال شروع به طرح مسائل جاری زندگیش کرد و نظر منو خواست...من هرچی به

نظرم می رسید گفتم و بعد از حدود دو ساعت به نتایج و جمعبندی های خیلی

متقنی!!!رسیدیم. بعد از همه در فشانیهای من با اشاره ملایم ومحتاطانه ای پرسید

خوب! تو چه خبر...؟ اشاره بسیار پوشیده ای کردم به آنچه که در 2 سال و نیم اخیر بر

من گذشت...

دستش درد نکند که می دانست و بیشتر نپرسید. آخرش هم بعد از کمی ستایش

من!!! که البته بسیار بجا بود و نیاز داشتم، گفت فولاد آبدیده شده ای دیگه میناااااا! 

*******************

خوبم. چمدان هنوز نخریده ام...کلی خرید دارم هنوز...کوتاه کردن مو و اصلاح ابرو از

هیجانات هفته آتی هستند. اگر از تنبلی و نارضایتی از روند آمادگی علمیم بگذریم فقط

می ماند اینکه چاقم فقط!!!! هیچ هم حس رژیم نیست.....

کل هفته را تقریبا خانه هستم و آخر هفته ها خانه علی و مجید به اتفاق مریم و آرش و

رضا و ممد...شام خوشمزه ای می خوریم و بحث ریشه داری را پی می گیریم...اینها

تنها معاشرینی هستند که دوست دارم وقت بگذرانم با آنها...با خیال راحت و بی اندیشه

دیروز و فردا...

زندگی خوبست این روزها...چاقم فقط!!!!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸

بلاخره گریه کرد...

همیشه یک جور خوابش را می بینم. 

همیشه در یک دالان مانند تاریک به هم می رسیم. با  چهره آرامی که کل نیرویم را

صرف ایجادش کرده ام جلو می روم و سلام می دهم حتی لبخند به لب احوالپرسی

میکنم.

منتظر می شوم کمی سرخ شود از خجالت بعد خیلی عادی شروع می کنم به گفتن

حرفهایم. بر و بر نگاهم می کند اولش...همیشه که اینطور بوده...همیشه هم این ترس

عظیم در قلبم هست که اگر حالاپشتش را به من کند و با پوزخندی دور شود چه؟ بعد

یک نقطه اوجی دارد مکالمه...آنجایی که خشم و بغض در صدای من روی هم می ریزند و

خودم می فهمم که چقدررررررر نیرو دارم صرف می کنم. با این حال حرفم را تمام می

کنم.  همیشه بیدار که می شوم یادم نمی آید که بلاخره جوابم رو چی داد؟؟؟

 

ولی دیشب چیزی نگفت...پیچید توی یک دالان فرعی، به دیوار تکیه داد و گریه کرد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸

مهربانی گرچه آیین خوشیست..

گاهی دلم برای اون وبلاگ قبلیم و اون دبدبه کبکبه ای که داشت تنگ میشه...چه ساده

میومدم هرچی تو دلم بود می ریختم تو دست و بال دوست و دشمن...

اصلا وقتی یادم میفته که چقدررررساده بودم خیلی حالم گرفته میشه...چشامو می

بستم تا کلاهمو وردارن بعد بگم من ندیدم کسی ورداره...

بگذریم..حالا در 27 سالگی غبطه می خورم به کسایی که انگار از شکم مادرشون بلد

بودن که "مهربان باشی رهایت می کنند"....

دیروز که آن دخترک در علم و صنعت آنقدر ناباورانه و ظالمانه جان داد باز یاد حقارت

زندگی و هیچ بودن بنی بشر افتادم...

مهربان باشی یا نباشی، ساده و خوش باورانه زندگی کنی یا نه، گرگهای گرسنه نقابدار

را سر سفره رنگینت بنشانی یا لقمه مهری ازتو به دوستی هم نرسد، هر که باشی و

هرچه....می میری عاقبت روزی در جایی...

اینکه گرگ سیر تو را بدرد یا خدای همان گرگ یا....نمی دانم چقدر فرق دارد...

دوست دارم زیبا بمیرم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸