بی قرارم...

 

من امشب از انباشتگی رازهایِ پنهانم سنگینم و هیچ‌ راهی جز صبوری به ذهنم

نمیرسد.

مدام تکرار میکنم که "ان الله مع الصابرین" که ان الله مع الصابرین، مع الصابرین، مع

الصابرین... دست آخر هم همین صبوری‌های وقت و بی‌وقت کار خودشان را میکنند و

جوانی‌ام به یغما میرود....


پ.ن: ضعف عجیبی بر من مستولی شده...امشب راهی شهر آفتابگردونهام ولی هیچ

حوصله چمدان بستن ندارم....این آلمانی های ....2 هفته ست که منو استند بای

نگهداشتن.البته این مساله ربطی به سطور بالا نداره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

یوسف آباد خیابان سی و سوم، آرایشگاه گل

 

سعیده دختر جوونیه که تو آرایشگاه گل ابروهامو به دستش میسپارم...به اقتضای

شغلش در جریان زندگی مشتریاش هست  ولی انصافا کمتر از بقیه همکاراش فضوله!!!

می دونه که قصد جلای وطن دارم و برام آرزو کرد که در سال نو با یک دانشمند خوب در

حد خودم آشناشم!!! خیلی جدی گفت و وقتی من خندیدم که بابا من دانشمند نیستم

جواب داد که نه بلاخره هوش شما ها عادی نیست!!!! 

****

از پشت حصارهای تنهایی آیا هنوز

برای قاصدکهای بهاری بوسه می فرستی؟

برایت خبرهای خوشی آورده ام

بنفشه های عید امسال زودتر گل می کنند!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸

از تهران...

این Jetlag  که میگن چیز خیلی بدیه...

یعنی من دیروز و امروز حدود 4-5 صبح بیدار شدم و بعد واسه خودم قصه گفتم که

تونستم تا 7-8  تو تخت باقی بمونم...!!! هنوز ساعت ژاپن بر بدنم حکومت می کنه

ظاهرا...خسته وگیجم...

ظهر رفتم یه پیاده روی طولانی!!! از میدون فردوسی تا سه راه جمهوری رو قدم زدم و

دنبال بوی عید گشتم....

این جت لگم اگه خوب شه باید خونه تکونی کنم...بعد کم کم رهسپار شهر آفتابگردونا

بشم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (8)

سر هرمس  یکبار گودر رو جشن بیکران خطاب کرده بود...

ولی گاهی هم میشه نا امیدی بی کران! یعنی وقتی تو گودرت چیزی واسه خوندن نیست

مطمئنی که دیگه هیچ جای دیگه هم نیست!!! 

حوصله م سر رفته...گودرم خالیه! فیس بوکمو شخم زدم! تو مسنجرم کسی

نیست...برنامه م هم تا اجراش تموم نشه کاری ندارم...چی کار کنم تو دیار غربت...؟ 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (7)

اختلاف ساعت اینجا با اروپا خفه کننده ست....

از صبح منتظر میشم که ساعت 4 بشه تا روز اونا شروع بشه...بعد تا آخر شب باید 30

ثانیه یکبار میلمو چک کنم  چون هر لحظه ممکنه جواب بدن...12 شب هم که میشه

هنوز دلم نمیاد بخوابم چون اونا تا 7-8 شبشون هم میل جواب میدن گاهی....

عوضش صبح که بیدار میشم مطمئنم که تا 4 بعد از ظهر من اونا خوابن...:دی

این میلی که منتظرشم و بیم زلزله و سونامی باعث شده امشب تصمیم بگیرم سریال

ببینم ... چند قسمت Aski memnu  رو که از تلویزیون عقبم می تونم دانلود کنم و ببینم

بااین اینترنت فوق العاده پر سرعت ژاپن... 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (6)

 

دیروز بعد از اینکه تازه خیال خودم رو از بابت زلزله و سونامی و بلایای آسمانی راحت کرده

بودم شوک عجیبی بهم وارد شد. حالم خوب نبود ولی به کمک مریم خودم رو تسلی

دادم....الان بهترم و سعی می کنم فراموش کنم. باید بزرگ شم. دنیا همینه ولی

اینجوریشو ندیده بودم تا حالا...

آخ یعنی کی میشه شنبه صبح که من تو فرودگاه امام فرود بیام؟؟؟

 ساعتا رو میشمارم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا (5)

دیشب زود خوابیدم چون خیلی خسته بودم.

حوالی ساعت 5:30 با لرزش تختم بیدار شدم. کمی مکث کردم ولی دیدم ادامه داره

مثل اینکه. از تخت بلند شدم و رفتم وسط هال. دوباره برگشتم توی اتاق. هنوز ادامه

داشت!!!

تکانهای شدید افقی. خیلی!!! واقعا ترسیدم. البته شوکه بودم که چطور ممکنه خونه

نریزه با این شدت زلزله؟؟؟ شیوی رو صدا زدم. از اتاقش بیرون نیومد. داد زد: یاپ! ایتز

ارتکوک.هپنز الات هیر...

بعدش دیگه نتونستم بخوابم تا اینکه بلند شدم و یه سرچی زدم تو نت دیدم که

7.3ریشتر بوده! مدتشو ننوشته بود ولی من بالای 20 ثانیه رو شک ندارم. هشدار

سونامی هم دادن مثل اینکه...نمی خوام بش فکر کنم!!!

خدا این یه هفته رو هم به سلامت بگذرونه تا من برگردم تهران....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا(4)

صبح با رودریگو جلسه داشتیم. تمام حواسم رو جمع کرده بودم ولی خیلی جزئیات رو

نفهمیدم! البته موضوع سخت بود و اون مطلب رو شاید به فارسی که هیچ ترکی هم نمی

فهمیدم بار  اول...:دی

گفت و گفت و گفت و پرسید. سوالشو نصفه نیمه جواب دادم. کارمو توضیح داد...بعدشم

گفت بقیه ش بمونه واسه عصر... سخته. گاهی خیلی سخته. 

مشکل دیگه اینه که اینجا سیستم عاملی به نام ویندوز چیزی در حد جکه...حتی لپ تاپ

وایو هم من ندیدم جز خودم دست کسی. همه اپل...لینوکس...

دلم واقعا تنگ شده...اینجا شبیه بهشته ولی جذبم نکرده...!

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸

از اکیناوا(3)

اینجا کسی نه با خودش و نه با کس دیگه ای شوخی نداره...

وارد کار شده ام و سختیشو حس می کنم....

دلم تنگ شده....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸