من دختر خیلی نایسی هستم...

 

عیب نداره مینا... می‌گذره...

همش همینو به خودم میگم...

اینو میگم تا نیام اینجا چیز تلخی بنویسم...اینروزا که راس میرم می‌خورم تو دیوار...

چپ میرم می‌خورم تو دیوار...

اصلا رو به دیوار زندگی می‌کنم. مثل مهدی که احتمالا 4 سمتش دیواره اینروزا...

دیشب که رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم کبودیهای بی شمار روی بازوهامو که به

 بهای نفس کشیدن خریدمش نوازش می‌کردم، دیشب که مریم داشت فرندز نگاه

می‌کرد و داشت بلند می‌خندید و من ظرف می‌شستم و آرووووم اشک می‌ریختم

می‌دونستم که از اون شبایی در پیش دارم که خوابیدن سخته...

صبح که با این سردرد لعنتی بیدار شدم اصلا تعجب نکردم...

 

آقای الف اس ام اس زده که: تو دختر خیلی نایسی  هستی... ولی احساس و

مهربونیت شده شمشیری بر علیه خودت... قرار نیست هرکسی که دوسش داری و

دوست داره بمونه باتو... فقط اونی می‌مونه که قدرتو می‌دونه...بقیه بذار برن..

ولی از اون مهمتر اینه که باور کنی قرار هم نیست همه زخم بزنن و تنهات بزارن....فکر

کنم الان فکر می‌کنی اینجوریه نه؟

 

جوابشو ندادم هنوز...نمی‌دونم الان چی فکر می‌کنم...

اصلا نمی‌خوام چیز تلخی بنویسم...

فقط می نویسم که بگذره...

خدایا به من صبر بیشتری بده...بغل

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

لعنت خدا به من اگر که بعد از این...

 

ای لعنت به من....

با خودم گفتم ندا چن بار اس ام اس زده جوابشو ندادم. الان هم که دکترا قبول شده

زشته آن که شد من زود اینویز شم. گفتم فقط تبریک میگم و خداحافظی می‌کنم.

همین هم شد.

ولی تا گفت چرا کم پیدایی این دستای من شروع کرد به لرزیدن. اشک اولی صلا

نمی‌شد ریخت...اتاق پر بود.

خدا منو لعنت کنه...

یه چند جمله ای گفتم و اونم گفت: نمی دونم چی بگم...سعی کن قوی باشی!!!!

 

این جمله آخرش از فحش بدتره برام. چون آدم قوی تر از خودم نمی شناسم....

 

خداحافظی کردم و رفتم دستشویی طبقه بالا و باریدم...ریملم واترپروف بود مریم....

 

باید کل زندگیمو فرمت کنم.

باید تک تک افرادی که شکستگی غرورم رو به من خاطر نشان می کنند دیلیت کنم.

هم از مسنجرم هم از زندگیم...

اصلا نمی‌خوام با هیییییییچکدوم از دوستای قبلیم معاشرت کنم....

می خوام برم یه جایی که هیشکی منو نشناسه منم هیشکیو....

۵ شنبه هم نمیرم باشون بیرون.

جمعه هم کوه نمیرم...

اصلا نمیرم...هر قدر هم که زنگ بزنن....

نمیرم..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

نگو بزرگ شدم....نگو که تلخه...

 

بیا منو ببر نوازشم کن...

دلم آغوش بی دغدغه می‌خواد...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

مرا به خانه‌ام ببر...

 

خوب فکر که می‌کنم می بینم همه چیز تموم شده.

فقط یه موقعهایی اسم یکی دو نفر رو که می‌شنوم لرزه به اندامم میفته.

رسما می ترسم.

دلم می‌خواد برم برم پشت یه کوه بزرگ مهربون قایم بشم...

یا مث بچگیا که نصفه شبا می رفتم بابامو بیدار می‌کردم که بیا اونجا یه چیزی هست!

یه سایه تاریکی چیزی...

یا خواب بدی دیدم...حیوون عجیب غریبی داشت منو می‌خورد...نگران

بابام با خوشرویی بیدار می‌شد و میومد سرتختم و باحوصله توضیح می‌داد که نه! پشت

پرده هیچی نیست..همه اون چیزایین که تو روشنایی روز هم بودن....

خواب بدت هم تموم شد...خواب بود...الان دوباره بخواب. چشاتو ببند! آفرین دختر خوب!

البته بوسم هم می‌کرد...

الان جنس ترسام فرق داره...کاش اونقدر ساده می‌شد آروم بشم...

کاش هنوز می‌تونستم به کسی بگم چه کابوس بدی دیدم...

کاش کسی بهم قول می‌داد که دیگه اونا نمی‌تونن منو اذیت کنن...

کاش نیازی به قایم شدن نبودددددد....

دلم امنیتی از این جنس می‌خواد...

دیروز چند لحظه مریم و نی نی این حسو بهم دادن...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی...

 

گیرم که بغض بی دلیل که دلیل قطوری دارد البته...

گیرم که اشک بی پایان که مطمئنم پایانش چندان دور نیست...

گیرم که نوستالژ شدن گاه به گاه و حسرت کشنده...

گیرم که فرو رفتن در نقش قربانی مظلوم ماجرا و پرسش از آقای خدا که چرا؟

ولی ته ته ماجرا می دونی چیه؟

تموم شد. رفت. تمامتر هم خواهد شد. می‌دانم.

مطمئنم که کل جریان کائنات منو داره به جاهای خوب می‌بره...

اگه مقاومت بیهوده نکنم.

عمل جراحی هم درد داره...برش داره...زخم داره...ولی اگه عضو معیوب از بدن خارج

نشه ممکنه بمیریم حتی...

خودمو سپردم به تیغ آقای خدا...

دارم اتاق ریکاوری رو هم ترک می‌کنم حتی کم کم....

چقدر همه چی شعار بنظر می‌رسه تا وقتی خودت در متن ماجرا قرار نگیری...

همه چی درسه...تجربه ست...دنیا هم آینه ست...

کل قصه همینه به گمونم....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

این حافظه رو اگه نداشتم....

 

بغض دارم.

 بزرگ..

سنگین...

زیاد.............

تلخ.....................

هرقدر هم به خودم میگم آخه چیزی نشده که...

نمیشه...گول نمی‌خورم.

گریه هم که نمیشه کرد الان...

....................................................................................

آخرش من خودمو حلق آویز می کنم از دست این خواستگارای بی ربط....کلافه

حسابدار ارشد دیوان محاسبات کشور ............

.................................................................................

چطوره عصری برم آرایشگاه؟ هان؟ متفکر

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

آدم که تا ابد وقت ندارد....

 

فقط توی فیلمها بی آنکه بگویی می‌دانند....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : برای فرزندم

دیدی آخرش آهو شدم؟ :دی

 

امتحان تافلمو بهتر از اونی که فکر می‌کردم دادم.

تا ببینیم چی میشه...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : تجربه کردم

دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را...

 

دیشب خوابی دیدم که نمی خوام در موردش صحبت کنم.  s-:

نه! حالا بذار یه کم صحبت کنم.

نفهمیدم خوشحال بود یا نه ولی لبخندش خیلی بدجنس بود.

یه سوال ازم پرسید.

جواب ندادم.

چیزی تو ماشینش جا نذاشته بودم که.

جوابم نه بود.

بغض کردم ولی نذاشتم بفهمه.

در یه لحظه حتی خواستم با صدای بلند گریه کنم یا بزنم تو گوشش یا یه حرکت

اگرسیوی تو این مایه‌ها...

ولی نکردم. ارزش نداشت. حوصله نداشتم. چشام حیف بود.

................................................................................................

 از سر تا پاش مال خودت....

با کلی آرزوی خوشبختی که اگه بگم از ته دل دروغ گفتم ولی از میانه‌های دلم...

راس میگم به خدا...

فقط لطف کن پس از پایان یه روز سخت وارد خواب من نشو....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

بعد از یک روز سخت برای خود لالایی بخوانید....

 

صبح که رسیدم شرکت عطی یه کاتالوگ از محصولات آرایشی و زیبایی اوریف لیم داد

دستم و چند دقیقه ‌ای دور از چشم مهندس محوش بودم....

 

فکر کنم درصد قابل توجهی از حقوق این ماهم میره پای خرید این رژا و لاکها و سایه‌های

هیجان انگیز....

 

لیبل پست هم بالای صفحه یه نایت بادی لوشن هیجان انگیز اومده بود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

مثلثات اردیبهشتی...

 

آلفا

اتوبوس داشت تو خیابون "مهیار مهرام" یا همون خیابون مدبر می پیچید و میومد

پایین...هوا خوب بود. باد از پنجره میزد تو صورتم. تنم خسته بود.

آقاهه داشت تو گوشم حرف میزد:

لیسن کرفولی تو اِِ لکچر این ژئولوژی کلس....ولکینوس آر کتگورایزد....سام توکسیک

استیمز...

ولش کن! خسته بودم. از لیسنینگ تستز سوئیچ کردم به آهنگای مورد علاقه م....

اووووو....رسیدم به "رویای آبی" هاتف...چند ماهی می شد که گوش نداده بودم.

همون ترانه ای که پارسال همیشه با سپیده تو آزمایشگاه گوش نمی دادیم چون معتقد

بودیم که برای بستری کردن یک انسان سالم و سر پا کافیه :دی

گوش دادم:

تو رو دوس دداره مث من یا که نه؟

تورو رو چشاش میذاره یا که نه؟

................

یاد من میفتی هیچوقت یا که نه؟ 

 .............................................................

گوش دادم. اتفاقی نیفتاد توی دلم....هیچ اتفاق بزرگی....حتی از جلوی تالار بزرگ

 کشور هم رد شدم...برگشتم تابلوشو نگاه هم کردم....برعکس همیشه که واسه

 خودم بستنی می خریدم و حواس خودمو پرت می کردم...

بعد همون حوالی یه زوج دیدم و بهشون لبخند زدم و حس کردم احتمالا همدیگه رو واقعا

دوس دارن..کمی تا قسمتی دارم به دنیا اعتماد می کنم باز....

البته بماند که بی انصافیه وقتی که تو تنهایی همه اطرافیانت ابدا تنها نیستن...همه

دوستات و همکارات حتما دیت دارن اینروزا... (;

 

تو هم یادت نره امروز یه شنبه ست و دراورژانس بیمارستان اقبال خانمی مهربان منتظر

توئه که بازوهای تورو مورد عنایت قرار بده :دی

 

بتا

من چاره ای جز آشتی با آقای خدا نداشتم...ولی دلم نمی خواست.

 به خدا دلم نمی خواست   ):

خدا از بچگی تو دلم بزرگ شده بود با من...

چه بابای آسی دارم من! یه بار نشد ازش یه سوال بپرسم با بهترین جمله ها جوابمو

 نده....

مهدکودکی بودم که پرسیدم خدا یعنی چی؟ جواب داد: خدا نوره...

کاملا یادمه که نور لامپو نشونش دادم و گفتم یعنی اونجاست؟

 گفت: نه! یعنی همه جا هست...خیلی بزرگه...

بازم پرسیدم: پس کو؟ چرا نمی بینیمش؟

 گفت: چون ما کوچیکیم...

 

بقیه آموزشهای بابا عملی بود...قیافه ش موقع نماز دیدنی بود همیشه..هنوزم هست!

منم همیشه این گود ریلیشن شیپ بودم با آقای خدا...

تا همین اواخر...

.....................

آشتی سخت بود...خیلی سخت...من خیلی کینه ای ام...می دونم.

هنوزم دلم صاف صاف نشده...ولی چاره ای نداشتم...

به قول ونوس جونم:

 هر جوری فکر می کنم می بینم که به نفعمه که قبول کنم کسی دوسم داره و پشتمه

که زورش از همه دنیا بیشتره...

ولی قبول کن آقای خدا.....دو تا امتحان سختتتتتتتتتتتت...خییییییییلی سخخخخخت

ازم گرفتی پشت سرهم...

هنوز نمی دونم پاس شدم یا نه ولی وقتی "رویای آبی" رو گوش دادم و هیچ اتفاق

 بزرگی توی دلم نیفتاد فهمیدم که یه چیزایی یاد گرفتم.

خودت می دونی البته ها! ولی من جای تو بودم یه جایزه‌ای آب نباتی چیزی می دادم

به این شاگرد خوبم....مدال نخواستیم! :پی

ناسلامتی بابا می گفت تو نوری...همه جا هستی...اگه همه چیو دیدی پس چرا

گذاشتی این جوری بشه؟

اصلا ولش کن! ادامه ندم که بازم دعوامون میشه... :دی

 

تتا

لوزان...بارسلونا...لیژ...لووون....مونیخ ....اصلا خود پاریس...

بابا مگه زوره؟ دلم نمی خواد برم....ولی باید برم. )):

هیچ غلطی هم نمی کنم. نه برای رفتن نه برای نرفتن....

 

گاما

هر چی فکر می کنم می بینم که تو هم داری به من رحم نمی کنی...

ناخواسته س می دونم!

ولی کی تموم میشه این زنجیره؟

 تموم که میشه....

 ما کوچیکیم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

طعم جمعه...

 

جمعه هام هنوز انقدر تلخ هستن که یادم نره چقدر تنهام...

 

و اونقدر شیرین که فراموش نکنم تنهایی از تنها نبودن با کسی که به مژه برهم زدنی

 

 می تونه تنهام بذاره خیلی بهتره....

 

خسته م از این جمعه های خالی... خیلی خسته م.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

تقدیر و این صحبتا؟

 

چطور راه دو نفر به هم می رسد و یکی می شود؟

 

پ.ن: وقتی می بینم اینجا هیچی کامنت نداره دلم می گیره...ناراحت پارسال که تو

آزمایشگاه کار می کردم هر چند دقیقه یه بار کامنتامو چک می کردم...

الان ولی خبری نیست....

آهای ی ی ی...شما چند نفری که میاین چرا کامنت نمی ذارین؟

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

....CoOlinG dOwN.

 

دیگه عصبانی نیستما....

اصلا اومدم اینجا قایم شدم که راحت بنویسم از حسهای منفیم وقتی دارن بهم فشار

 میارن بی اینکه نگران انتقال انرژی منفی به مخاطب باشم....

بعد خودم متوجه بشم که چند ساعت بعد دیگه نیست اون حسه...

پست "مارگزیده" از اون پستایی بود که اگه وبلاگم پابلیک بود حتما 15 دقیقه دیگه

حذفش می کردم...

ولی اون لحظه هیچی جز اون پست نمی تونست راحتم کنه...

می فهمی؟  

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : تجربه کردم

مارگزیده....

 

شمال که رفته بودیم یه دختره هم تنهای تنها اومده بود با تور ما...اسمش اکرم بود.

صورت مهربون و معقولی داشت. برق خونده بود.

بدون اینکه مزاحمت خاصی ایجاد کنه  کل مسیر رو با ما اومد ...ناهارشم با ما خورد.

بچه ها مخصوصا دخترا بدون اینکه بی احترامی خاصی بهش کنن زیاد هم تحویلش

نمی گرفتن. پسرا هم رفتار معمولی باهاش داشتن.

من ولی هرقدر سعی می کردم نتونستم باهاش سر صحبت رو باز کنم. ضمن اینکه

واسم عجیب بود چرا بچه ها باهاش بیشتر دوس نمیشن...من حال نداشتم خب! اونا

چرا؟

 

بعد یادم افتاد که اگه پارسال این موقع بود...من حتما کلی باهاش دوس میشدم..بهش

 می گفتم احساس غریبی نکن...من اسمم میناست! من ال...من بل...

شماره شو می گرفتم...و حتما کلی نکته تو شخصیتش پیدا می کردم واسه دوس شدن

 باهاش...

 

ولی الان...شکل یه زخم می دیدمش...زخمی که می تونست به من وارد کنه...

می ترسیدم باهام دوست بشه...صمیمی بشه...بگه وااای مینا...آدم به مهربونی و

خوش قلبی تو من ندیدم تا حالا...دوستی مثل تو نداشتم...خدا اگه بخواد به اندازه قلبت

 بهت بده هر شادی و خوشبختی واست کمه...کوچیکه...

 

بعد من هی خودمو کنار بگیرم...ولی درست موقعی که اومدم تو گود و دوستیشو باور

کردم یهو یه خنجر زهر آلود از پشت...

 

اونم جوری که نمیرم...زنده بمونم و چند ماه دست و پا بزنم...چند ماه اول باورم نشه...

بگم لابد خوابم هنوز...دشمنی از دور شاید تیری زده...

ولی دشمن داشتم من مگه؟

وای خدااااایا...خود شیطان بود....چطور نفهمیده بودم....؟

 

این بود که نمی شد با اکرم حرف بزنم...می ترسیدم.

 

*************************************

امروز صبح تو ایستگاه 7 تیر دو تا دختر سوار شدن و تا خود شهید بهشتی که با من

پیاده شدن یکریز حرف زدن: یکیشون که اسمش زهره بود به شدت از یه مساله ای

ناراحت بود و همینجوری داشت اشک می ریخت..اون یکی هی دلداریش میداد و می

گفت که همه چی قراره درس بشه...

بعد یه جایی تو اوج صحبتاشون یهو اشک تو چشاش جمع شد و گفت:

زهره تورو خدا منو ببخش...دیشب که دوباره داشتم فکر میکردم از خودم متنفرشدم...

من باعث شدم تو دلت بشکنه....الهی بمیرم دو شب تا صبح گریه کردی؟ اونوقت من

اینهمه ادعام میشه که دوست خوبیم....تورو خدا منو حلال کن...

زهره فقط با بی حالی گفت: این حرفا چیه...

 

من چند شب تا صبح گریه کرده بودم؟

***************************************

چاره ای نیست جز اینکه فکر کنم این هم PMS ا ی ست که عبور خواهد کرد از من...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

از خونه تا اینجا...از اینجا تا خونه...

 

یعنی کاش یکی بفهمه من وقتی میگم ابرای آسمون عباس آباد یه چیز دیگه س یعنی

 چی...

یعنی خوراکه واسه پترن ریکوگنیشن ها....خوشگل، ماه، عجیب، متنوع...!

هر صبح و عصر هی به این فکر می کنم که چقدر خوب شد این تیکه رو مجبورم پیاده

بیام...

 

بعدش سر راهم یه خونه ای هم هست که من خیلی دوسش دارم..فکر کنم هم سن و

سال من باشه...معماری ساده و دلنشینی داره...پنجره هایی که بالاش گرده...یه باغچه

کوچولو جلوش...یه چراغ خاص دم درش...زنگ و پلاکش هم با بقیه خونه ها فرق داره...

 

اصلا شبیه خونه هایی که تو نقاشی بچه گیامون می کشیدیم...فقط کوه و رودخونه و

خورشید شو کم داره...شکل یه زندگی آروم و خوشبخته...

هیچوقت ندیدم کسی ازش بیاد بیرون...می خوام بدونم چند نفر توش زندگی می کنن..

اصلا خودشون می دونن که خونه شون خیلی خونه س؟

 

اصلا این کوچه قشنگه...زیادی سبزه...

تو شرکت ما هم همه کفشاشون رنگی و خوشگله...

یه کفش دیدم صوووووووورتی تق تقی...اونروز نمی دونم چرا نخریدمش...حس کردم

مشکیش خانومتره...بعد موندم بین دو تارنگ و نخریدمش...

شاید همین روزا برم بخرمش...بخرمش؟

(این سوالو از خودم دارم می پرسم و شما خواننده ناشناس احتمالی اصلا ملزم به

پاسخگویی نمی باشید )

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

َ...A kInD Of cOnffesSion

 

یک چیزی در من هست که نیاز به بررسی و تحلیل دارد کلا...

و آن اینست که من چه کنم با شهوتی که به خوانده شدن دارم؟نیشخند

 

از تابستون ٨۴ وبلاگ می نویسم و همیشه هم دوست داشتم کسایی که منو

میشناسن بخونن وبمو...تا بیشتر بشناسنم. تا بهشون بگم که من اینجوریم و اینا...

لذت می بردم از پنجره ای که بازکرده بودم..یه طرفه بود خب. من تقریبا نمی فهمیدم

کی میاد و کی میره...اون اوایل همه چی می نوشتم. شادیها و اندوههای برهنه ام رو

پابلیش می کردم...چه اشکالی داشت؟ می خواستم همه بدانند که مثلا من دیشب

شب سختی رو گذرونده ام یا یه پیاده روی دلپذیر داشتم و اینا...

 

فکر می کردم که آدم اگه روز نوشتای آدما رو بخونه خیلی بهتر می تونه بشناسدش تا

اینکه سالها از دور بشناسدش یا حتی نزدیکتر...همکار یا همکلاسی باشه...

دوس داشتم بگم من اینم...اینجوریم...

هر آدمی نیاز به کشف شدن داره...هرکسی دوس داره بقیه اونجوری ببیننش که واقعا

هست...منم دوس داشتم آدمای اطرافم بتونن منو از بقیه متمایز کنن.

 

کم کم خواننده هام زیاد شدن...

تقریبا همه اونایی که منو می شناختن روز نوشته های منو می خوندن...

لذت می بردم وقتی یکی یه جایی یه چیزی درباره خودم بهم میگه که فکر نمی کردم

 بدونه!

چن بارخواسته بودم ببندم این دریچه مو..ولی دلایل بزرگی نداشتم اون موقعها...

بیشتر می خواستم خودمو لوس کنم!

ولی اون روزی که دکمه تغییر آدرسو زدم و به خیال خودم اومدم اینجا قایم شم هیچ

 تردیدی نداشتم.

همه دل شکستگیام، همه اشکهای لیتری مو ربط می دادم به صداقت تمام و کمالی که

هر روز کادو پیچ شده نصب شده بود به جملاتم...

 

خودمو کاملا یاد داده بودم به همه...

همه می دونستن چه جوری می تونن خوشحالم کنن...چه جوری اشکمو در بیارن...

 

انصاف نبود....به قول استاد شهریارما: با چون منی به غیر محبت روا نبود...

 

ولی الان...الان که کم کم داره یادم میره از ایستگاه مترو "شهید نواب صفوی" تا "شهید

بهشتی" چند قطره اشک راهه...

یادم رفته که چه جوری بعد از اون شبای سنگین مثل بنززز میومدم سرکار انگار نه انگار

 که دیشبش سیل داشت تک تک مژه هامو می برد...

حالا که یادم رفته که چطوری می تونستم انقدر قهقهه الکی بزنم که همکارام بگن

ایشاللا همیشه اینقدر شاد باشی...!!!

حالا...

اصلا ولش کن هیچی....

 

من اینجا می نویسم و دلم می خواد افراد کمتری بخونن...و فقط به طور مشخص چند

نفر خاص نخونن...همین...

پ.ن: رفتیم شمال. خوش گذشت ولی له شدیم از خستگی...

کلی خاطره...زیتون پرورده...کلوچه فومن...های های....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

بی شعوری که منم.... :دی

 

خب با وجود همه علاقه ای که به دوستای مهربونم دارم و با اینکه می دونم اصرارشون

برای رفتن من به این سفر فقط و فقط به خاطر خودمه..اصلا دلم نمی خواد فردا ۴ صبح از

تهران خارج بشم...دیشب اینو به پگاه هم گفتم...

می خوام جمعه تا ظهر بخوابم..بعدش چند تا میل مهمو جواب بدم...بعدشم....

اصلا ولم کن...نمی خوام برم...!

الان احمد پی ام داد...میگه: "چرا نمیای آخه؟ مگه خودت نمی گفتی یه برنامه بزارین از

تهران خارج شیم...چرا دودر می کنی مارو؟ "

بعدش غنچه، بعدش عطیه...همه با نهایت مهربونی بهم میگن که می خوان منم حتما

باشم باهاشون تو این سفر...

احمد میگه: "ببین اینهمه دوستای خوب داری! وبلاگتو که بستی...دیگه حتی نمی

خوای با ما بیای جایی؟ بلاخره که باید حال و هوات عوض شه...می فهممت ها...منم

داشتم از این احوالات! ولی به خاطر خودت و اینهمه دوستایی که نگرانتن باید بجوشی

با بقیه..."

راس میگه. حرفی نداشتم. چه پسر خوبیه.

بهش گفتم که کلا حالم از چن ماه پیش خیلی بهتره...ولی نفهمیدم که کلا در چه حد

می دونه؟

حالا که اینجا رو نمی خونن بذار اعتراف کنم: همکلاسیای لیسانس من یکی از یکی

گل ترن...هم دخترا هم پسرا...گرچه من هیچوقت خیلی با اونا نجوشیدم...زیاد

باهاشون وقت گذروندم...سفر رفتم .....ولی نجوشیدم...نمی دونم چرا...

حتی گاهی سردی نشون دادم...ولی همیشه شرمنده محبتاشون شدم...

چرا اینقد دوسم دارن؟

اون از رامین و بهرام که همیشه میگن اگه بخوام برم اونور هرکاری واسم می کنن.

نگرانم شدن بعد از بستن بلاگم و میل زدن و...

حنانه، فرناز، سارا، متین....

 

عطی میگه اگه با.....بود می رفتی...با ما نمیای فقط!!!!

هیچی نگفتم...توضیحی نداشتم...

چی کار کنم؟ فردا برم باشون شمال؟

 

پ.ن: هرچی میگذره خوشحالترم از اینکه نخواستم ببینمش و حرفاشو بشنوم....

حالم خوبه ولی کاش برم یه جایی که کلا اسمشم به گوشم نخوره...

هنوز انقدر قوی نیستم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها : گفت و گفتم

never start a fight, but always finish it...

خب...

الان دیگه اینجا شده مال خودم...

دیگه پرنده پرنمی زنه...

به یکی دو نفری که آدرس جدید و دادم گفتم که دیگه نمی نویسم

 (دروغ هم نگفتم البته)....

بقیه هم هنوز در بهت مطلقن که چطور دلم اومد ۴ سال از زندگیمو منهدم کنم...

نتیجتا کانتر اینجا به یکباره از ۴٠و۵٠ بازدید روزانه رسید به ١و٢ بازدید که معمولا خودمم

یا یه عده رهگذر...

البته گاهی خودمم ۴و۵ روز یه بار سرنمیزنم...

لذا الان برای خودم می نویسم مطلقا...

بنویسم از این روزا..

بلافاصله بعد از تعطیلات عید رفتم کلینیک آلرژی و کلی تست دادم و کلی قرص و واکسن

گرفتم...بلاخره باید این عطسه ها رو ریشه کن کنم...

تا الانشم ٢۵٠ هزار تومن خرجم شده...ولی می ارزه اگه جواب بده...

خلاصه ١شنبه ها و ۴ شنبه هام روز واکسنه...هر نوبت از هر دو بازوم.باحاله یه جورایی!

روزای زوج گاهی میرم کلاس آیروبیک..خوبه.خیلی خوبه..

جلسات اول کل یه ساعت ورزشو همش فکرم مشغول بود..یعنی یه ثانیه م هم مال

 خودم نبود...

ولی الان همه چی بهتره...

١۶ می امتحان تافل دارم و هنوز یه ثانیه هم نخوندم...عصر که از شرکت میرسم خونه

 خیلی خسته م...البته داشتم این مدت رمان "عقل و احساس" جین آستین رو می

خوندم..جالب بود. خوشم اومد.

ولی آخرش با اینکه اونی که دل ماریان می خواست نشد ولی خوب شد باز...

یعنی میشه آخر قصه منم خوب بشه...؟؟؟

دیگه چه خبر؟

شال صورتی خریدم...

یه عالمه قورمه سبزی پختم ال بای مای سلف و فریز کردم...

یه شب مریم اومد واسم پودینگ درست کرد...

اوضاع خوابم بهتر شده...

دیروز حقوق گرفتم. چسبید....

 

پ.ن: گفتم اصلا مایل نیستم ببینمش..از ته دل گفتم...باورش نمیشد...

بعد از اینکه حرفمو زدم تازه فهمیدم بهترین زمان برای گفتنش بود...

بعد از اون زمستون طاقت فرسا...

خوب کردم...

جنگ رو من شروع نکرده بودم ولی تمومش کردم...

پ.ن ٢: دلم می خواست بهش بگم: اگه نامرد بودن و بی شرف بودن افتخار داره افتخار

کن بهش...

ولی نگفتم...

پ.ن٣: خوبه آدم زندگیشو بتکونه گاهی...

الان خالیم...خالی خالی....

ولی خوبم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸