دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت...

 

رسما دارم له میشم از صبح...

سردرد بی خوابی دیشب...با فیلم شهادت اون دختر نازنین که اسمش ندا بود و تو بغل

 باباش چشاشو واسه همیشه بست...

خدایا اون ندا چه گناهی داشت؟

١٠٠٠ تا آرزو داشت مثل من....

حالم خییییلی بده...دلم آغوش مامانمو می خواد...دیشب تا صبح خوابیدم و بیدار شدم

و ترسیدم و لرزیدم...

کی می دونه امشب به خونه ش میرسه یا نه؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۸

گیرم که می زنید.... گیرم که می کشید....

 

اگه با چشمای خودم ندیده بودم باور نمی کردم...

ساعت از ۶ گذشته بود که به سختی خودمو از ایستگاه مترو کشیدم بیرون....

چون ایستگاه آزادی رو بسته بودن همه مردمی که می خواستن برن سمت انقلاب برای

 راهپیمایی اینجا پیاده شدن...

مثلا اومدم از خیابون پشتی برم خونه که نبینم چیزی از صحنه های خشونت.

عرض خیابون رودکی رو با نیروهایی که نمی دونم اسمشون گارده، بسیجه یا هر چی

پوشونده بودن...با فریادهای واینسا!!!! به سمت مردمی که می خواستن تو پیاده رو

بایستن با باتوم حمله می کردن...

من یه صحنه دیدم که یکیشون با باتوم به یه پسری که پای تلفن همگانی بود و می

خواست تلفن بزنه حمله کرد...

به سختی خودمو رسوندم خونه...صدای تیر و گلوله..بوی گاز اشک آور .صدای هلیکوپتر.

صدای بلند شعارهای مردم...از این شعارها تا حالا نشنیده بودم...

بعد صدای فرار مردم به سمت کوچه با شعارهای خفن....

بعد گاردیا پشت سرشون...

یه لحظه فقط از پنجره اینو دیدم که کوچه پر از گاردیه...به نظرم حدود ٢٠ نفری بودن...از

این زاویه ای که من دیدم...زود چراغا رو خاموش کردم...

با باتوم یکی یکی می کوبیدن رو در خونه ها تا فراریا رو بگیرن...

صدای شکستن شیشه ها بود که می ریخت رو زمین...دود غلیظی هم به هوا بود.

پایگاه بسیج نزدیک میدون جمهوری رو آتیش زدن...

همه اینا که میگم مال یه ساعت پیشه...صدای پای آقای همسایه روبرویی که اومد درو

باز کردم...

گفت شما هم جای خواهر ما..نترسی یه وقت...ما اینجاییم ولی شیشه درو شکستن..

 

 من داشتم خودمو برای هر اتفاقی آماده می کردم...خونواده عموم هم مدام زنگ میزدن

 که الان اصلا نمیشه بیایم دنبالت ولی مواظب خودت باش...واقعا نمی شد...

 

تا اینکه اون یکی همخونه آقای همسایه که پلی تکنیکیه در یه عملیات شهادت طلبانه

رفت بیرون و گفت که نه شیشه آپارتمان ما نشکسته...!!!!

الان در شرایطیم که اصلا امکانش نیست که مثلا حتی با آژانس برم خونه عموم یا اونا

بیان دنبالم چون خونه شون خیلی بد جاییه...

سعی می کنم آرامشمو حفظ کنم..

ولی امشب خوابم می بره؟ با هر صدایی فکر می کنم اون وحشیا دارن میریزن تو

 ساختمون..

فردا چی میشه؟

یعنی همه اوباشن..؟همه اغتشاشگرن..؟ فقط شما خوبین؟

آقای همسایه می گفت خودش دیده تو میدون جمهوری تیر اندازی مستقیم بوده...

خدایا!!! این ملت کم زجر نکشیده...

                                                                ٢٢:٣٠ شنبه شب ٣٠ خرداد ١٣٨٨

 

پ.ن: دیشب اصلا خوابم نبرد...همش ترس و لرز داشتم...

  

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

از هفت تیر تا 7 تیر....

 

یه لحظه چشماتو ببند شاید منو یادت بیاد

همونکه می گفتی بهش جای تو هیچ کس نمیاد...

تقصیر هانیه بود شاید...عصر 5 شنبه گفت پاشو ببرمت گلستان...

یه پیچی داره همت...همونجا که اگه یه ساعت قبل از غروب اونجا باشی خورشیدو با

همه ابعادش می بینی ..بزرگ...نارنجی...همونجا که رسیدیم انگار یکی منو برد پرت کرد

تو اون روز و اون ساعت...

داشتی با اون تون دوست نداشتنی صدات درمورد پروژه عظیمت برام می‌گفتی..با

حرارت...یهو تو همت که پیچیدی حرفتو قطع کردی و گفتی: می تونی از منظره هم لذت

ببری ضمن حرفای من...!!! بعد ادامه دادی.

بعد گفتی که....

من داشتم از پنجره کنار بیرونو نگاه می کردم نه مقابلمو...

انگار که حرفتو نشنیده باشم...شاید هم شرم دخترونه بود...

هیچکدوممون بچه نبودیم ولی تا حالا کسی اینجوری بهم نگفته بود... که منو انقدر می

شناسه که با یه دنیا عوضم نکنه...

از این تجربه ها نداشتم.

 من تورو دوست نداشتم. آدم من نبودی. خودم اینو بهتر از همه می دونستم.

ولی می تونستم دوست داشته باشم. چون خییییییییلی بهت اعتماد داشتم.

فقط حرفتو باور کرده بودم.

راستی آدم با کجاش باور می کنه؟ قلبش یا مغزش؟ یا همه وجودش؟

 

وقتی بلاخره با یه عالمه سند و مدرک فهمیدم بهم دروغ گفتی کل ستونهای وجودم

ریخت...انگار که خدا خودش ازاون بالا زبونشو واسم دراز کنه و بگه: ببین! من نیستم.

وجود ندارم...به خدا وجود ندارم...

من یه سال گریه کردم. همه جا. تو خونه. تو آزمایشگاه. تو تاکسی. تو مترو.

فقط به خاطر اینکه باورم، همه باورهام یکجا زخمی شده بود. اگه 1 ماه، 2 ماه، 1 سال،

 2 سال بود که می شناختمت این جوری با خاک یکسان نمی شدم. یا حتی اگه دوست

داشتم می تونستم فراموشت کنم.

100 شب تزمو تایپ کردم و اشک ریختم. ولی نذاشتم هیشکی بفهمه که تو اون روز تو

پیچ همت چی به من گفته بودی...100 بار تو جمع دوستام خندیدم باهاشون...چند تا

عروسی رفتم.

دفاع کردم. بابام منو بوسید و گفت که مایه افتخارشم حتی اگه هیچی مقاله نداشته

باشم. مامانم با هوش مادرانه ش هر شب بهم زنگ زد و من صدامو صاف کردم و با

لبخند باهاش حرف زدم. مامانم منو سپرد به مریم. که تنهام نذاره. رسممون نیست که

ازم بپرسه چرا اینقدر گریه؟ نپرسید ولی خیلی دلواپسم بود.

مریم با تمام قواش تو خونه من مستقر شد. نجاتم داد چند بار...من هم گاهی.

 

ولی 5 شنبه به هانیه گفتم که اون روز چی به من گفته بودی...

گفت عیب نداره. غصه نخور. خدا آدمای بدو می ندازه بیرون و به جاش آدمای خوب...

بعد گفت: آدمای خوب همدیگه رو یه جوری پیدا می کنن.

من ولی آدم خوبتر از تو نمیشناختم...

به اندازه خدا، به اندازه همه دنیا بهت اعتماد کرده بودم. ولی با اینهمه دوستت نداشتم.

هیچوقت...

امسال پر بارانترین سال عمر من بود.

فهمیدم که ایمان از عشق خطرناکتره...

عشق؟ من حتی دوستت نداشتم. فقط باورت کرده بودم. به اندازه وجود خدا...

اینه که آشتی با خدا الان برام سخته. تا این حد سخته.

26 سالگیم یه هفته بعد تموم میشه...این سال پرباران بی ثمر.

من تو 26 سالگیم یاد گرفتم که نمی دونم هنوز آدم با کجاش باور می‌کنه ولی آدم اگه

کامل باور کنه جاش خیلی دیر خوب میشه...

ولی میشه...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸

مثلثات خردادی برای فرزندم...

 

آلفا:

اگر عمری باقی بود و مال هم شدیم برایت بیشتر خواهم گفت از روزها و شبهای ملتهب

خرداد ٨٨...

از صبح ٢٣ خرداد ٨٨ که گویی بهت و سکوت ناباورانه ای را بر صورت مردم دوخته بودند

توی ایستگاههای مترو.

از نفرتی که عمیقا پیدا کردم از صدا و سیما. از آقای حیاتی و آقای افشار. بماند کامران

 که رفیقم بود مثلا...

از ملیون ملیون آدم با شعور...از همدلی...از وطن...

خلاصه از کلاه گشادی که بر سرمان رفت و خواهی خواند حتما بعدها در تاریخ ٣٠٠- ۴٠٠

صفحه ای.... از کدام زاویه به خوردت خواهند داد خدا بداند...

فقط بدان که مادرت هم آن روزهای روی صفحه را زیسته است کم و بیش.

 

ولی شاید یادم نماند حال و هوای این روزهای خودم....می‌نویسم که بماند.

کسی نمی داند نتیجه این التهابات چه خواهد بود. ولی موضع من که مشخص...

می‌نویسم شاید نتوانم بعدها بگویم برایت که من آن روزها کرخت تر از این حرفها بودم

 که قدمی با اقیانوس سبز بی نظیر مردم بردارم.

من تاکنون که ۵ روز از آغاز اعتراضات مردمی و راهپیماییهای باشکوه می گذرد هیچ

 مخالفتی از خودم نشان نداده ام...و تقریبا همه دوستانم به موج سبز پیوسته اند...

 

امیرحسین حرف دلم را زده است: "هیچ آرمانی در دنیا به نظرم به اندازه جان یک

 انسان ارزش ندارد"

می دانم که اگر همه آدمها مثل من فکر کنند....اصلا ولش کن!!!

 

بتا:

داشتم برایت از این روزهایم می گفتم. از روزهای پایانی ٢۶ سالگیم.

 

از جدالم با ترسهای همیشگیم. از این حرفهایی که هر روز به خودم می زنم: که یه بار

 تا تهش یرو ببین چی میشه؟از چی می ترسی؟ بابا نمیمیری که....

 یاد ونوس افتادم. الان باید توی جزیره ای تو جنوب اسپانیا باشه. همیشه میگه: از چی

می ترسی مینا؟ از هر چی می ترسی بهش حمله کن!!!!

(فردا تولد ونوسه. تولدش مبارک)

امروز بعد از مدتها دوباره فرندز دیدم. اپیزود تولد ٣٠ سالگی شون...

فیبی می گفت: من ٣٠ سالم شد و هنوز یه پرفکت کیس رو تجربه نکردم!!!

ریچل حسرتهای دیگه ای رو مطرح می‌ کرد. جویی هم شاکی بود.

یعنی ٣٠ سالگی اینقدر غم انگیزه؟

من هنوز هیچ پلنی ندارم...اچیومنت لیست ندارم برای قبل از ٣٠ سالگیم...

یعنی می خوام بگم اگه تو هم نداشتی وقتی هم سن من بودی غصه نخور...مثل

مامانت که شبهای امتحان عوض درس خوندن می گشت دنبال کسایی که کمتر از

خودش درس خونده بودن و معمولا هم چنین کسایی وجود نداشتن :دی

 

تتا:

یادم باشه که مفصل برات صحبت کنم یه روز درباره آدمهایی که ناخودآگاه و بی اجازه تو

وجود دارند توی زندگیت...

وقتی هستند زیاد نمی بینیشون...مثل کوهی که پشتت باشه و تو تکیه بهش داده

باشی..و هی به خودت بگی خستگیم که در رفت پا میشم راه میفتم میرم....

 

یا حتی تکیه نداده باشی ولی مطمئن باشی که مادام العمر هستن اونجا تا تو هر

 وقت خسته شدی و زانوهات لرزید تکیه بدی و آروم بگیری...شاید تا آخر عمرت هیچوقت

 نیاز نشه به تکیه دادن ولی....این که هستند یعنی انگار که پادشاهی تو...

فقط یادت باشه که اگر همچین کسانی الان هستند توی زندگیت بدان که نیستند کلا و

توهم بودنشان از لحاظ مادام العمر تسخیرت نکند.  که می دانم می کند و گول "این بار

فرق دارد" ها همیشه خوردنی است.

می دانم که تا با مغز به زمین نخوری نخواهی فهمید که بعضی آدمها نبودنشان وجود

دارد نه بودنشان.

 

گاما:

بذار یه قصه هم برات تعریف کنم برم بخوابم.

یه روز یه پروانه میره میشینه رو پوست یه کرگدن و بهش میگه: تو چرا تنهایی؟ هیچ

دوستی نداری؟

کرگدنه میگه: دوست یعنی چی؟

پروانه میگه: دوست یعنی کسی که تو رو دوست داره و مواظبته و کمکت می کنه.

کرگدن میگه: نه من پوستم کلفته و کسی لازم نیست مواظبم باشه. تازه دوس داشتن

 هم بلد نیستم. چه جوریه؟

پروانه میگه: دوس داشتن با قلبه.

 کرگدن میگه: آخه من که قلب ندارم.

پروانه میگه: حتما داری. فقط تا حالا ازش استفاده نکردی. می خوای من رو پوست

کلفتت بشینم و نوازشت کنم ببینی خوشت میاد یا نه؟

بعد میشینه رو پوست کرگدن و نوازشش میده.

کرگدن کم کم حسهایی رو تجربه می کنه که هرگز نداشت.

بعد چند روز می بینه که دلش می خواد فقط بشینه و پروانه رو تماشا کنه.

و هربار که می بینتش از ذوق قلبش از چشاش می ریزه بیرون.

چون تازه ارزش قلبو فهمیده بود نگران میشه. اگه فلبش تموم شه چی؟

بعد با خودش فکر می کنه: من که این قلبو نداشتم اصلا. پروانه دادش به من...

حالا اگه همه ش به خاطر اون از چشام بریزه بیرون عیبی نداره.... 

........

خوشت اومد؟ راستی تو تا حالا عاشق شدی..؟

من که نشدم...اونجوری که این کرگدن..یا حتی پروانه...

اگه بشم یه روزی برات تعریف می کنم حتما...:پی

شب خوش ...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸

مرا کم، ولی همیشه دوست داشته باش...

 

گوشیم داشت نور نارنجی می پراکند و صدای آهنگ تیتراژ سریال مورد علاقه ام...

نگاهی کردم به صفحه گوشی...از اسمی که افتاده بود هیچ تعجب نکردم که هیچ...

حتی تعجب نکردم که من که شبها گوشیمو خاموش می‌کنم...

حتی تعجب نکردم که این روزا که گوشی هیشکی زنگ نمی خوره که...

فقط نگاه کردم که زنگ بخورد و تمام شود...

بعد پتوی آبیم رو دورم پیچیدم و در خوابی شیرین فرو رفتم دوباره...یه لحظه هم فکر

نکردم که چرا مثلا؟

داشتم خواب "م" را می دیدم. خوب بود و خوشحال....

داشتم توی خواب با اون آقا صحبت می کردم و جوابشو نمی دادم که:

"مگه کسی تو زندگیتون هست؟ "

داشتم به متن ای میلی که دیروز به اون خانوم دکتر توی اسپانیا فرستاده بودم فکر می

کردم و به نظامنامه شرکت و به عکس سپهرترین بچه دنیا....

بعد دوباره با صدای اس ام اس بود یا با نورش بیدار شدم و هیچ نفهمیدم که چرا:

"تو را همیشه دوست خواهم داشت...زیاد"

بعد دوباره خوابیدم و هیچ هم فکر نکردم که شبها که گوشی من خاموش است و این

 روزهاحتی گوشیهای روشن هم زنگ نمی خورند و تو هم که کلا....

فقط یادم مانده که هیچ غصه نخوردم که کسی مرا تا همیشه دوست ندارد زیاد ...

جز یکی دونفری که دوستشان ندارم زیاد...

و پتوی آبیم رو دور خودم پیچیدم و شیرین خوبیدم عمیق...

و فهمیدم که اشکهای هفته پیشم قطعا لرزه های پی ام اسی بوده است فقط...

 

پ.ن: خانومه تو اون سریاله می‌گفت: مرا کم ولی همیشه دوست داشته باش...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸۸

تریلی 18 چرخ...

 

از صبح ۴شنبه یه تریلی ١٨ چرخ اومده پارک کرده رو دلم...

گاهی یه کم دنده عقب می گیره....گاهی با همه چرخاش رو قلبم حرکت می کنه..

من ولی زندگیمو می‌کنم.

 خرید میرم.

 کباب کثیف متبرک به تصویر ١۴ معصوم می‌خورم!!!!

میرم بیمارستان ملاقات خاله مهوش مریم.  

مهمونداری می کنم و آشپزی.

به علی جی زنگ می زنم و آدرس یه حوزه خلوت برای رای دادن رو می پرسم.

رای هم حتی میدم.

ولی تریلیه همونجاست. بعد از ظهر که مهمونام می خوابن رو تختم چنگ به موهای دو

رنگم می زنم و روی بالشم رد مشکی اشکمو نگاه می کنم.

دستمو می ذارم رو قلبم و به خودم قول میدم که تموم میشه...

حتما تموم میشه...

به خدا تموم میشه..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ خرداد ۱۳۸۸

عروسک خوشگل من قرمز پوشیده...

 

در راستای توصیه های ونوس جونم دیروز واسه خودم یه عروسک لف اند کرای خریدم...

یه طرف صورتش می‌خنده یه طرف گریه می‌کنه...

خیلی دوسش دارم...ولی هنوز اسم نذاشتم واسش...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸۸

...به ضمیمه تعدادی فحش نشنیدنی...

 

یکی دو سه سال پیش یک دوست وبلاگی داشتم که پستهایش را خیلی لایک می

کردم. اسمش بهار بود. بهار دانشجوی شریف بود ولی زیاد می فهمید. یک افسردگی

فیلسوفانه ای داشت که گاهی با ورود آقای عشق جدیدی به زندگیش محو می شد.

بهار یک روز در وبلاگش نوشت: بروید گم شوید، من حوصله هیچکدامتان را ندارم دیگر!

 

و بیش از یک سالست که حوصله اش برنگشته...گاهی فکر می‌کنم شاید او هم مثل

من سر از جای دیگری بر آورده...

 

ایضا یکی دو سه سال پیش من فرند وبلاگ نویس دیگری داشتم که اگر شما منو

میشناسید میدونید کیو میگم واگر نه که دانستن یا تدانستنش کمکی به بالابردن سطح

انرژی شما نمی‌کند...این فرند من یک روز به طور کاملا ویژه به من گفت اون چیزی رو که

بهار به همه گفته بود...

بگذریم. امروز اون پست چند کلمه ایش تکونم داد...

فقط اومدم بگم که گاهی آدم دلش می‌خواهد از این حرفها بزند....

حیف که اینجا محل تردد خانواده است وگرنه حرفهای ناجورتری هم بلدم...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

شاید هنوزم دیر نیست...

 

صدای قل قل قرمه سبزی در مقیاس انبوه که در مختصات آشپرخونه من میشه دو تا

قابلمه بزرگ پر، ۴ ساعته که موزیک متن امشبمه ولی هنوز جا نیفتاده کامل...

داشتم "من گنجشک نیستم" مصطفی مستور رو می خوندم که رسیدم به یه جاییش

و تلاشم برای گریه کردن ناکام موند...گرچه دچار پی ام اس ملایمی هم هستم که

بماند.شاید تمام سهمیه اشک عمرم را استفاده کرده ام.

 

معنی پاراگراف این بود که: "در دنیا زنان زیادی وجود دارند که من می‌توانم عاشقشان

بشوم و آنها نیز عاشق من...زنانی مثل افسانه...فقط فاجعه اینجاست که گاهی این

افسانه ها را در پارکی سینمایی جایی با شوهرشان می بینم و به این فکر می کنم اگر

 من جای شوهرش بودم چقدر می توانستم خوشبختش کنم..."

مدتها بود این جمله رو نشنیده بودم. به نظرم قدیمها مردان عاشق به زنای مورد علاقه

شون می گفتن که می خوام خوشبختت کنم و فلان و بیسار....آهان.. تو فیلمها هم از

این جملات هست گاهی...

البته لابد الان هم میگن...

امشب که مامان زنگ زد می‌خواستم بگم که بیا منو کلا ببر...ببر شوهرم بده به

هرکسی که هنوز از این حرفا بلده...کسی که دلش بخواد بابای سپهر باشه.

 

ولی نگفتم که هیچ حرف آن یکی آقای خواستگار هم که آمد خیلی صریح و کوتاه گفتم

که مایل به ادامه بحث نیستم.

انی وی! این آقای جدید انقدر مودبه که نمیشه حالشو گرفت...دنبال جمله مناسبی

هستم برای پیچاندن...چون نمیتوانم...نمی شود...

گرچه خاطر من کم تنها نیست و او هم به نظر بی سر و پا نمی رسد.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

برم؟ نه ! برم؟ میرما!!!

 

خب این آقایی که دیشب مسیج باکس  منو بعد از مدتهاااااا چند بار پر و خالی کرد و

اصرار داره که یکبار دیت کردن با فردی ولو ناشناس قرار نیست منو بکشه احتمالا نتیجه

تصمیمم برای حذف اس ام اسهایی بود که از تابستون ٨۶ اونجا جا خوش کردن....

فنگ شویی میگن یا چی؟ به هر حال من ظاهرا جا برای چیزها :دی و آدمهای جدید باز

 کردم.

 

دلیلی برای استقبال نکردن از ورود آدم جدید به زندگیم نمی بینم ولی اگه از مساله

اعتماد بگذریم انرژی اداره کردن فردی کاملا غریبه رو برای اولین بار ندارم...

چی کار کنم؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸

خیلی خسته ....

 

خسته‌ام

خیلی خسته

به من جایی بدهید

می‌خواهم بخوابم

یک تخت خالی

یک دنیای خالی

یک قلب خالی  

                                        ــ سارا محمدی اردهالی ــ انتشارات آهنگ دیگر ــ

 

پ.ن: دلم چی می خواد؟ از صبح دارم به این فکر می کنم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸

چیز مورد علاقه....

 

امروز دوباره تو مترو وسوسه شدم جینگول پینگول بخرم...

با اینکه جدیدا یکبار در مرکز خرید تندیس دامنم از دست برفت و یه جفت گوشواره به

قیمت نسبتا گزافی ابتیاع نمودم.

این بار یه بسته گوشواره ٣ تایی که یکیشون آبی سفید راه راه بود خیلی خوشگل و به

قیمت بسیار ناچیز...خریدم و همونجا نمی‌دونم چرا بسته شو باز کردم...

 

یه لنگه از اون آبی خوشگله افتاد و در فضای بینهایت زیر پای خانومها گم شد...

 

درس ماجرا چیه؟

 مهمتر از تصاحب چیز مورد علاقه(هر چند کوچک)، حفظ و مراقبت آن است!!!    :دی

 

 پ.ن ١: اوضاع بشدت بروفق مراد است این روزها....کلا خوشحالم شدیدا....

پ.ن ٢: چند روز مونده تا تولدم؟ از لحاظ نگار..:پی

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸۸

طعم جمعه (2)

 

بوی کیک خونه رو پر کرده...

خوشحالم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸

نگرانم....

قبل از ظهر اتفاقی افتاد که حال من تا حدودی (کم نه) گرفته شد.

به هیشکی نگفتم. فقط به مریم اس ام اس زدم.

اونم گفت که عیب نداره زیاد....لبخند

تصمیم گرفتم غصه نخورم.

**********************************************

بازدید کننده‌های مشکوک زیاد شدن....

اصلا دوس ندارم...کی از پلی تکنیک اینجا رو می‌خونه؟ کی از کرج روزی چند بار...؟

میشه به من بگه قبل از اینکه برم خودمو گم و گور کنم؟

نگرانم بابا جان. نگرانم......

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

چه شیرینه گذشتن....تازه می‌فهمم!

 

خیلی دارم عوض می شم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸

سفر که گریه ندارد...

 

رفتم با پگاه و منصور خداحافظی کردم.

فردا صبح دارن میپرن سمت لندن. آمریکای جهانخوار خیلی از دوستامو ازم گرفته ولی

استعمار پیر اولین بارشه.

با این دوتا از سال ٨٠ دوستم. همکلاسی بودیم در دوره لیسانس. بین بچه های کلاس

من بیشترین صمیمیت رو با پگاه داشتم. یکسال هم با هم همخونه بودیم از مهر ٨۵ تا

مهر ٨۶...

امشب که رفتم خداخافظی کنم یاد همه اون خاطره هامون افتادم..اون شبایی که پگاه

با بغض وچشمای بادکرده ازم میپرسید به نظرت آخرش چی میشه؟

منم بهش امید میدادم ولی بعدش عذاب وجدان میگرفتم چون هییییچ امیدی به ازدواج

این دو تا نداشتم با اون موانع غول آسایی که سر راهشون بود.

ولی آقای خدا بزرگ بود.

خدارو شکر که الان این دو تا باهم خوشحال و خوشبختن...و در کنارهم دارن میرن که

دنیارو تجربه کنن.

موقع خداحافظی منصور گفت: ایشاللا تو هم میای اونور زود زود...

چیزی نگفتم. پگاه رو بغل کردم. چند قطره اشک....و اومدم بیرون.

تا میدون کلانتری پیاده رفتم. یه بستنی مگنوم خریدم و خوردم . اشکامو پاک کردم.

هوا تاریک بود.

تاکسی گرفتم و اومدم به سمت خونه...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸

ساعاتی در مطبخ...

 

هیچگاه اینجا درباره سارا ننوشته‌ام...

سارا همخونه منه...سارا رو از سال ٨٠ توی خوابگاه می‌شناختم ولی از مهر پارسال

همخونه شدیم..در تموم این مدت رابطه خوبی با هم داشتیم..حتی یه بحث جدی هم

 نداشتیم...سارا همصحبت خوبیه...

توی اون شبای زهرماری پاییز ٨٧، وقتی که لپتاپ جلوم بود و مثلا داشتم تزمو تایپ

می‌کردم و یهو می زدم زیر گریه با حوصله برام حرف می‌زد...با منطقش آرومم می‌کرد.

بهم امید می‌داد...

سارا دختر باهوشیه...بلند پروازه..به دانشگاههای رنک زیر 20 فکر می کنه...

 

سارا برعکس من زیاد نوسان روحی نداره. می تونه 1 هفته از خونه خارج نشه. من اگه

خونه نباشم می تونه چند روز غذایی جز نیمرو و شیر و کالباس نخوره..

می تونه به اوضاع فیزیکی خونه کاملا بی توجه باشه...با کوه ظرفهای کثیف توی سینک

هیچ مشکلی نداره.

من نوسانات روحی زیاد دارم. خوشحالی و اندوهم هر دو شدیدن.

حتی در دوران انزوام خیلی کمتر از سارا می مونم خونه...می زنم بیرون. از خرید لذت

 می برم..از غذای سرد متنفرم. آشپزی کردونو دوس دارم.

از معاشرت با کسانی که تا حدودی مورد اعتمادم هستند اجتناب نمی کنم. ولی اگر

آدمهای جمعی که بهش دعوت شدم کارکردی جز پرکردن وقت برام نداشته باشن حتما

تنهایی رو ترجیح می دم.کتاب خوندن و وبگردی و آشپزی در مقیاس انبوه رو حتی...

 

نکته کلی ماجرا اینه که من با اینکه الان کمتر از سارا آرامش دارم ولی بیشتر از اون

خودمو می شناسم چون آدم با توی خونه نشستن فقط ممکنه روز به روز رضایت کاذبی

 از خودش پیدا کنه.

سارا دوس داره که حتما جز یکی از 10 نفر اول فیلدش بشه و احتمالا خیلی زودتر از

من از ایران خواهد رفت.

من هم از تحقیق در برخی زمینه ها خوشم میاد ولی اونقدرها شیفته علم و دانش

نیستم. مهاجرت را هم اصلا دوست ندارم ولی چون مجموعه عوامل منو به اون سمت

دارن هل میدن شاید اگه روزی نه چندان دور چمدونمو بستم به همه بگم که عاشق

نوروساینس و دیدن دنیا و تجربه های جدید بوده ام ا!!!

سارا وقت آزاد بسیار بیشتری داره نسبت به من ولی نظافت شخصی منزل مشترکمان

معمولا به عهده منه...حالا که چند روزیست که رفته ولایت و من دلم براش تنگ شده

 می فهمم که عیب نداره! به حضورش نیاز دارم...

امروز که از ساعت 11 تا 1:30 فقط مشغول تمیز کردن آشپزخونه بودم به همه اینها فکر

کردم...

من سارا رو دوس دارم. به این نتیجه هم رسیده ام که علاقه ای نداره ظرفها رو آنلاین

بشوره و هر شب اجاق گاز رو پاک کنه...من چون از دیدن ویوی آشپرخونه کثیف اذیت

میشم خوب باید خودم دست بکار شم!!!!

همیشه در این مواقع عوض حرص خوردن به خودم میگم که فرض کن همخونه نداری!

حالا از داشتن کسی که وقتی که کلیدو میندازی توی در و درو باز می کنی می بینیش

لذت ببر.کسی که شبا باهات حرف میزنه. کسی که به منطقش نیاز داری.

 

من سارا رو دوس دارم ولی اصلا حاضر نیستم با کسی با مشخصات شبیه سارا ازدواج

کنم!!!

 

عکس کاملا تزیینی است...:دی

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : من اینجوریم

ای زن که دلی پر از صفا داری...

 

آرزو همکار منه...یه دختر ناز مهربون...

چند سالی از من کوچیکتره...خیلی دوسش دارم....اونم منو خیلی دوس داره.

سر سال نو امسال نیم ساعت بعد از تحویل زنگ سال نو رو بهم تبریک گفت.

آرزو بعد از عید کلا پکره...کاملا هم معلومه چرا. همه می‌دونیم ولی به روش نمیاریم.

امیر داره اذیتش می‌کنه...این دو تا همکلاسین و باهم رابطه عاطفی خاصی دارن. ولی

 جدیدا امیر تصمیم گرفته کم محلی کنه.

امروز سر ناهار اصلا طاقت نداشتم اشکاشو ببینم.

گفتم: به خدا تو حیفی. چرا اصرار داری با کسی بمونی که قدرتو نمی‌دونه؟

فقط اشک ریخت. گفت: می‌دونم دارم اشتباه می‌کنم.

نگرانم براش. می‌ترسم لطافت روحشو از دست بده.

می‌ترسم به این نتیجه برسه که همه مردا گرگن. و از اینهمه عاطفه و مهربونی و

احساسی  که می‌تونه زندگی یه مردو بهشت کنه یه زندون جهنمی بسازه واسه

خودش.

 

حسی که من الان دارم با تمام وجود باهاش مبارزه می‌کنم بعد از چندین مورد ناگواری

که در اطرافم دیدم.

خوشحالم که هنوز لطافت روحمو کاملا!!!از دست ندادم.

گرچه اصلا خوش باور نیستم.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

وطن پرنده پر در خون....

 

یه موجی راه افتاده تو وبلاگستان که هرکی می‌نویسه که به کی می‌خواد رای بده...

منم می‌خوام بنویسم گرچه اینجا خیلی خواننده نداره...

راستش وقت و حوصله مطالعه و تحقیق کافی نداشتم این چند وقت. روحیه م هم اصلا

سیاسی نیست.

یعنی چون آدمی هستم احساساتی از همون اولی که وارد پلی تکنیک شدم حواسم

بود که وارد این مباحث نشم وگرنه الان منم اوین بودم...

تماشاچی هم نبودم گاهی...وارد بحث سیاسی هم نمیشم معمولا حتی با دوستانی

 که سیاسی نیستند. چون دانش شو نداشتم و ندارم...

مهرورز خان که تکلیفش معلومه...

اوایل حداقل آدم معمولی خوبی بنظر می‌رسید. یه ساده لوح جوزده که اومده بهشتی

بسازه از ایرانی که اون موقع نمی‌ دونستیم حداقل پوسته ش رو دوش خاتمی سواره.

قد و قواره ش در حد یک دهم یک وزیر کابینه خاتمی هم نبود...

بعد که مجبور شد هی پشت سرهم دروغ بگه واقعا دلم واسش می‌سوخت...

اینقدر حماقت متهورانه چه جوری یکجا در وجود یه آدم جمع شده بود؟ 

 

یادمه خاتمی اون آخرین روزای ریاست جمهوریش تو دانشگاه تهران در جواب

دانشجویانی که بهش توهین می‌کردند گفت:

"من می‌رم و خواهید دید که اونایی که بعد از من میان چه جوری عمل می‌کنن"

این حرفو باید طلا بگیری...

 

میر حسین موسوی رو دوس دارم...ولی خیلی نمی‌شناسمش.

تصویر مهربونش رو رو صفحه تلویزیون سیاه و سفید  14 اینچ قرمزمون کاملا یادمه...

تو اون سالهایی که از همه جا موشک می‌بارید رو سر مردم. یادمه میومد حرف می‌زد و

به مردم آرامش میداد...

چیز خیلی بیشتری نمی‌دونم ازش راستش. حسم اینه که آدم درستیه. انتظار معجزه

هم ازش ندارم. چه جوری میشه این مملکت رو درست کرد؟ فقط ممکنه کمی از دلهره

هامون کم شه و دلخوشیامون بیشتر...این خودش کم نیست...

حداقلش اینه که دلم می‌خواد رئیس جمهورم کسی باشه که بتونم بهش افتخار کنم.

ازاستدلال اونایی رو که نمی‌خوان رای بدن هم سرگیجه می‌گیرم...

من هم به میر حسین موسوی رای خواهم داد...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸

حالا ماااااه شدم!

 

میگه:

تو سربلندی...تو کار بدی نکردی که ناراحت باشی...

 

میگه:

 تو بزرگ شدی...خوشگلتر شدی...

 

میگه:

تو گنده تر از این حرفایی...به جاهای خیلی خوبی رسوندی خودتو...برات خوشحالم...

 

میگه:

دلتنگی نکن...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : گفت و گفتم

خداوند در درون مشکلات بزرگ به انتظار ما نشسته است...

 

اینجا رو خودم پیش چن تا از دوستای نزدیکم لو دادم ولی اصلا به روی خودم نمیارم...

نیشخند

این شده که هر احساس ناگواری داشتم همون لحظه میام و اینجا تخلیه می‌کنم و

میرم...

ولی معمولا نمیام از لحظات خوبم بنویسم...

از ۵شنبه و جمعه آروم و خوبی که پشت سر گذاشتم...

شرمنده دیگه...

کاربرد شخصی داره اینجا...

می‌نویسم که تسکین پیدا کنم...چشمک

وقت نمی کنم شادیامو داکیومنت کنم...ولی هست آقا جان...هست!

 

پ.ن1: لیبل پست رو زن عموم روی وایت بردش نوشته بود و به یخچال چسبونده بود

پ.ن2: دیروز روز استخر و دیزی و بستنی ویتامینه بود...

پ.ن3: مانتو خریدم به رنگ خوشرنگترین آبی دنیا...

پ.ن4: الهی من قربونت برم که اینقدررر نگران منی...

پ.ن5: نمی ذارم کسی باهام بازی کنه...مطمئن باش...

پ.ن 6:فکر کنم ندا رو ناراحت کردم..ناراحتم...

پ.ن7: می‌خوام نماز بخونم....

پ.ن8: اینم وب نویسی به سبک تو ...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸