بید و باد

من بید شده ام

لای لباس های پشمی

 ژاکت های قدیمی

پیراهن های تابستانی


حفره های کوچک حفر می کنم

      به خیال این‌که

      تونل های دراز

    به نور خواهند رسید


اما تنها از این کنج تاریک کمد  

  به کنج دیگرش می رسم

من بید شده ام.

کند پرواز می کنم

زود به دام می افتم

راحت جان می دهم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها : وبگردی

تلخ مثل عسل...

 

انگار زندگی آدم هایی را می کارد در زندگیت تا ترکت کنند،رنجت دهند و هم-آغوش

عذابت سازند تا درک کنی چه قابلیت عظیمی برای وارد ساختن رنج به دیگران داری...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸

خانه ام را باید عوض کنم...

 

"میم" زنگ می‌زند. بم می خندد. من هم می خندم.

می‌گویم: به نظر تو اندازه ام چقدر است؟

(منظورم اندازه تحملم است. به رویم نمی آورد. به رویش نمی آورم.)

می گوید: نمی دانی.

می گویم: خانه ام را باید عوض کنم.

چیزی نمی گوید.

می خواهم بگویم: نشد...

ولی تن صدایش، مهربانی بی دلیلش نمی گذارد بگویم.

می گویم: شاید بشود هنوز ولی....نشد هم نشد...!!!!

می گویم: بیا تمام شود.

می گوید: تازه شروع کرده ایم....

یاد حرف هانی میفتم که می گفت برایت آنجوری که دلم می‌خواهد دعا کردم...

.

.

دلم برایش تنگ....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸

زنی به شکل دیو...

 

پرده اول: دیشب تا سرم رو گذاشتم روی بالش دنیا با فرکانس عجیبی دور سرم

چرخید. چشام ناخودآگاه بسته شد و لایه لایه تاریکی از هر طرف جذبم کرد. یاد ماه

 رمضون ٢ سال پیش افتادم که یه بار سر نماز این اتفاق برام افتاد.

یه جایی اون وسطا خواب جالبی دیدم. دیدم من و مهشید و "میم" توی یه جای راهرو

مانندی هستیم و میم یه سبیل مشکی خنده دار داره. من و مهشید هم از خنده پخش

 زمین بودیم اونقدر که نمی تونستیم حرف بزنیم با هم...

 

پرده دوم: موقع سحر از دستشویی نمی‌تونستم پاشم از سرگیجه...به زحمت خودمو

رسوندم پای سفره و با سارا و خواهرش سحری خوردم. بعدش یه سوسک درشت رو

موقع مسواک زدن کشتم و از بوی پیف پاف تا صبح هم عطسه می‌کردم و حالت تهوع

داشتم.

پرده سوم: صبح موقع رفتن به سرکار در مجموع خوشحال بودم چون کفشهامو دوس

داشتم. چون دیروز دکتر "ت" کارمو راه انداخته بود.چون خواب "میم" رو دیده بودم...

یعنی کی میشه خودشو ببینم؟؟؟؟ ولی خوشحال بودم....

 

پرده چهارم: دم ظهر تا رفتم توی فیس بوک یادم افتاد که چرا "میم" توی خواب من

 سبیل داشت..ولی بازهم خوشحال بودم. سرظهر به شدت سرم گیج می رفت دوباره.

سر نهار بچه ها تصمیمم رو گرفتم که فردا دیگه روزه نگیرم. اعتماد بنفس نداشتم. هر

 لحظه ممکن بود بیفتم. 

 

پرده آخر: نفهمیدم چطور شد که افتادم. قبلش ولی زنی به شکل دیو منو از پای تست

فیلترها کشوند بالا و محاکمه م کرد. هیچ نفهمیدم چرا. چرا نمره م شد ۵ از ٢٠. چرا

توانایی دیدن مسائل رو نداشتم. چطور افتادم زیر یک علامت سوال گنده. توی مترو ولی

پوزخند احمقانه ش ذهنمو گاز می زدکه: از فردا یه جفت کفش کتونی می‌پوشی...

 دیروز به کفشام چپ چپ نگا کرده بود زنی به شکل شیطان.

حالا: آش رشته روی گازه. با عجله پختمش ولی حس خوردنش نیست.  هیچی واسه

تسکین خودم پیدا نمی کنم. صدای خنده های بم "میم" رو کاش می شنیدم امشب.

آرزوئه دیگه.

خیلی وقت بود احساس بی مصرفی و بی کفایتی نکرده بودم.

دلم مامان بابا مو می خواد...بیان پیشم بمونن تا بی نهایت. شبا تنها نباشم.

من نمی خوام برم دوبی...از بازی خسته شدم.

 فردا دیگه روزه نیستم. ولی تازه اول سپتامبره...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸

تعطیلات آخر هفته...

 

در عرض کمتر از ٢۴ ساعت ٨٨ هزار تومان ناقابل خرج کردم...

عوضش الان یه جفت کفش پاشنه بلند خوشگل دارم...

بوی عطر نینا ریچی میدم.

و موهام یه رنگ خوشگل خوشحالی شده...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸

بلاتکلیفی که منم...

 

صبح رو با یک اشتباه خطرناک و احمقانه شروع کردم...منتظرم ایادی نجات از جلسه

 دربیاد تا بش زنگ بزنم ببینم میشه این گند کاری منو جبران کرد یا نه؟

ضمن اینکه زنگ زدن به دکتر "ت" رو فعلا به تعویق انداختم....سخته خب....

 

و ضمن تر اینکه فعلا در تمام ابعاد زندگی بسیاااااااار بلاتکلیفم.

تکلیف خونه رو باید تا اول مهر روشن کنم. یعنی زودتر از اول مهر...واین مستلزم اینه که

تکلیف خودم تا اون موقع مشخص شده باشه.

یه آلترناتیو موندن تو این خونه س بدون سارا...که میشه اجاره زیاد و تنهایی در مقابل

جابجا نشدن...شاید هم یافتن همخانه ای....ولی کی آخه...؟

یه آلترناتیو هم اجاره منزلی کوچکتر با اجاره کمتر در محله ای بهتره...ولی هم گشتن و

هم جابجایی سخته خب....

بعدشم اون خونه ای که می گیرم معلوم نیس که تا کی می‌مونم توووش...

بعدشم هر لحظه ممکنه پول پیشمو لازم داشته باشم در خلال اینکه نیاز به اسکان هم

 دارم خب...:دی

یعنی می رسیم به اینکه " ویک می آپ وِن سپتمبر اِندز..."

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸

تمومش می‌کنی یا نه؟؟؟

 

بچگی من قبل از تولد برادرم، یعنی تا ٧ سالگی شکل دخترک لجبازی بود که پا بر زمین

می‌کوبید و همه چیز را می‌خواست...

مادرم زنی قوی و جدی و درونگراست... در خلال گریه های اعصاب خردکنم گاه خشمش

می‌گرفت و سیلی نرمی بر گونه ام می‌نواخت...که بس است دیگر گریه نکن...تمامش

کن...  گریه کنی کتک می‌خوری ها...!!!! گریه نکن...حرفت را بزن...!

و من حرفم را بریده بریده و لابلای هق هق می زدم که مثلا ساعت 3 بعدازظهر تابستان

می‌خواهم بروم کوچه یا شب را بمانم خانه فلان خاله یا عمو...یا فلان عروسک با پیرهن

آبی را پشت ویترین دیده ام و می‌خواهم...همین الان هم می‌خواهم...مهم هم نیست

که چند تا شبیه آن دارم...

جمله ام به پایان نرسیده هق هقم قوت می‌گرفت و مادر سیلی دوم را می‌زد که مگر

نگفتم گریه نکن زرزرو؟؟؟ بعد از سیلی گریه ام شدید تر هم می شد و با ریتم نا گواری

ادامه می یافت...

چنین بود که لوپی داشتیم..مادر می‌گفت اگر گریه کنی سیلی می‌زنم..

من گریه می‌کردم و سیلی می‌خوردم و دوباره گریه می‌کردم و سیلی می‌خوردم....

گاه از ترس و استیصال میان هق هق بریده بریده می‌گفتم که من می‌خواهم گریه نکنم

 ولی خودش میاید...تمام نمی‌شود...!!!!

آخرش بساطم را جمع می‌کردم و به قهر می‌رفتم گوشه حیاطی روی تابی جایی می

نشستم تا مثلا مامان صدایم کند بدو صورتت را بشور بیا برویم مهمانی فلان جا...تا آن

موقع یادم رفته بود...

آن روزها اینقدر کینه ای نبودم...!!!

قدم که به آینه نمی رسید ...مامان بغلم می کرد و روی میز توالت می نشاندم...

موهایم را خرگوشی می بست...چتری هایم را روی پیشانیم می‌ریخت...

می رفتیم مهمانی عصر تابستان...

.

.

.

گاه فکر می‌کنم نکنه خدا هم در همان لوپ انداخته منو...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸

شراب ناب می خواهم که مرد افکن بود زورش...

 

این شبها که می گذرد هرشب بیدارترم از دیشب...

روزها را تماما لب فرو بسته ام.

هیچ نمی‌گویم از بیم دار و درخت و آسمان و هوا و خاک و زمین...

یاد گرفته ام که بترسم از خشم کائنات. چنان ترسی که نه از زنگ تلفن ساعت ٢ صبح و

نه از صداهای وهم آور شبهای تنهای خانه ام دارم...

لبخند می‌زنم حتی. توی شرکت بسیار سرحال تلقی می‌شوم.

شور زندگی مستقل را درآورده‌ام. برای همه چیزم سنگ تمام می‌گذارم.

سرافطار ولی تو گویی که مجسمه باشم. نه دلم چیزی می‌خواهد و نه چیزی...

شب که می‌رسد ولی...تورق کتاب بارونز است مقابل باد کولر به همراه آرامشی به

خنکی هندوانه و آب انبه...

سر به بالش که می‌نهم تازه اول ماجراست...فرار می‌کنم از این دنده به آن دیگری...

فکرم را به سکوت و اطاعت مطلق واداشته ام...در محاصره چند چرای غول پیکر و آیا

هایی رعب آورتر...سرم را به تحسین خودم گرم می‌کنم و اینکه هیچکس نمی‌توانست

جز تو دخترک...!!!

باز سوال می‌روید که چرا اینقدر طولانی در یک فصل زیستن...؟

آخرش به بغض می رسم و اندکی رویا به زووور وارد لایه سبک خواب می شوم...

دقایقی بعد در میانه تکمیل چند فرم از خواب می‌پرم...

بگذرد این شبهای بیدار لطفا...

تمام شود...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸

از هر دری سخنی...

 

* جام تو شرکت عوض شده. اومدم طبقه همکف که نزدیکتر باشم به بخش تولید.

با پسرعموی آقای رئیس (نماینده ویژه مقام م عظم!!!!)هم اتاق شدم...

 

* به شدت منتظر دریافت یه ایمیلم و هر ٢ دقیقه یه بار صفحه اینباکس مو ریفرش می

کنم و وقتی ایمیلای بی ربط میاد عصبی می‌شم...

دل هم ندارم بردارم زنگ بزنم به دکتر ت...

 

* نه دیشب سر افطار و نه سر نماز سحر هیچ دعایی نکردم. فقط شکر...

نمی دونم از ایمانه یا از بی ایمانی یا از ترس؟

 

* جمعه شب دو تا مهمون گل داشتم ولی بعدش خیلی عذاب وجدان گرفتم...شاید

اینجوری بودم که اینجوری مونده...نباید اینجوری باشم؟ من اینجوریم ولی...

 

*یه جا اسم یکی از کارمندای دانشکده مونو به عنوان سردسته اصلی چ ماقداران

خوندم...هر چی فکر می‌کنم می بینم بهش میاد. ولی کاااش دروغ باشه...

 

* آدم باید رویا داشته باشه یا نه؟

 

* آآآآآخ...اومدی تو رویام لامصب... ولی من نه به راهها و نه به بیراههای موجود فکر

نمی‌کنم.

منظورت چیه خدایا؟ یعنی هنوز چیزی برای یادگرفتن مونده؟ یا اینبار فرق می‌کنه؟

یا اینبار خودشه؟ یا چی؟

* من هیچوقت در مورد حس کسی نسبت به خودم اشتباه نکردم. سابقه نداشته.

* من از هیچی نمی ترسم.

* قرآن بخونم؟؟؟؟؟

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸