همون که میگفتی بهش جای تو هیچکس نمیااااااد....

 

۴-۵ ماه پیش بود که فهمیدم با پارتنر جدیدش توی آسمونها سیر می‌کنه...

به خدا خوشحال شدم براش. پستهای عاشقانه ای که براش میذاشت شاید خیلی

 واضح نبود ولی من که به ادبیات ابراز علاقه ش آشنا بودم کاملا می گرفتم قضیه رو...

دختر زیبا و باهوشی بنظر میومد. بهم میومدن انصافا...

دروغ چرا؟؟؟؟ یکبار فقط وقتی دیدم یه عبارت عاشقانه دلبرانه!!!! برای مخاطب قرار

 دادنش استفاده کرده یه کم یه گوشه دلم یه جوررررری شد. آخه یاد لقب ٣ کلمه ای

 خودم افتاده بودم...

دلم می خواست به دختره بگم ببین!!! حواست باشه ها.اسم منو نیاری پیشش :دی

ولی واقعا تو دلم قضیه رو تمام شده می دونستم....هپیلی اور افتر...

علی ایحال....

قضیه پیچیده نبوده....تکرار یک پایان....

ظاهرا همون بانوی آسمانی ماه چهره زرنشان الماس فام  روزی از شاهزاده قبلی

قصه من می پرسه: کجا داری می بری منو با این سرعت؟

اکس کینگ!!! هم ترمز می کنند که هیچ جااااا!!!! پیاده شو!!!!

بانو ناباورانه می پرسه: من فقط پرسیدم مقصدمون کجاست؟ و جواب می شنوه که بابا

 کدوم مقصد؟فقط تو که نیستی...خودت اومدی سوار این اتوبوس شدی....من شوفر

ترانزیتم!!! جایی نمی مونم. از بالای ابرا بیا پایین!!! بعد هم پیاده شووووو...البته میل

 خودته...

 خلاصه  بانوی آسمانی ماه چهره زرنشان الماس فام رو خونین و مالین در گوشه فیس

 بوک ملاقات کردم و فهمیدن قصه ش کار سختی نبود...

 

پ.ن: گذارت اینجا نمیفته مسلمااااا....وگرنه بهت می گفتم که می دونم نیاز به کمک

 داری :دی

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸

خوابها...

بعضی خوابها تا سالها رهایت نمی‌کنند.

شاید چند ماهی بیشتر نیست که دیگر خواب الکترونیک ٢ و آن ٩ کذایی را نمی بینم.

دیشب هم خواب دفاع ارشدم را دیدم. تمام سوالهای داور و تمام نمودارها را...

آخرش شدم ۵/١٧ ...حالم گرفته شد.

با لرزش موبایلم ار خواب پریدم. یکربع به ١٠ بود. دکتر بود.

گفت که برای مقاله زحمت زیادی کشیده ام. یک دور خوانده ولی نیاز نبوده چون نگارش

 من حرف ندارد!!! مطلب را خوب پخته و پرورده ام...من باب پیشنهاد چند تغییر کوچک

که اگر مایلم اعمال کنم و...

هی منتظر شدم ١٩ پارسال را پس بگیرد و بکند ۵/١٧ ...

نکرد. خواب دیده بودم.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸

بغض نفس بر...

 

پدرش همیشه بلند حرف می‌زد.

 پدرش همیشه بلند حرف می‌زند. داد هم می‌زند گاهی..

دادهای مهربان ولی: بالاااااااا...!!!!

اینست که حالا هر که سرش داد می‌زند عمله باشد یا بنا یا آدم خوب نزدیکش فرقی

 ندارد، دست و پایش به لرزه می افتد و اشکش سرازیر...

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : برای فرزندش

BefOr cUt...

 

در ١ ماه اخیر شلوغترین هفته عمرم را گذرانیدم. به یاد ندارم حوالی کنکورها و امتحانها

و دفاعهای از سرگذرانده زندگیم چنین ایامی داشته بوده باشم!!!!

تعداد زیادی پرونده باز توی زندگیم دارم، هر روز هرکدام را اپسیلونی پیش می برم و

 هیچ.دوباره خواب، دوباره فردا...

ولی خوبست کلا. نقطه عطفست. دوره ای است که عوضم کرده...

فردا می روم کرج...پیش دکترم. بعد از شرکت. سخت است. غروب می‌رسم و تا ١١

برمی‌گردم. خدا کند که قضیه فاینال شود و سفرهای کوتاه من تمام شود.

آخر هفته مامان می آید و خاله ها...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳۸۸