زمانی برای بازگشت تریلی...

 

رکورد زده ام این بار..می دانم...

غروب بود و سرد...مکثی کردم جلوی میوه فروشی سرکوچه و هر چه سعی کردم دلم از

آن خرمالوها بخواهد نخواست که نخواست...

حس عجیبی داشتم. پر از ایمان بودم و خوشحالی و در عین حال خستگی و نفس

بریدگی.دردی در قلبم داشت پا می گرفت بعد از ماهها... مطمئن بودم که دلم گریه می

خواهد و مطمئن تر که دلم نمی خواهد حواس خودم را پرت کنم...

گاهی همه آن شجاعت پست قبل  یکجا بر سرم آوار می شود. دلم هق هق می

خواهد با صدای بلند بلند...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

آیین تفوا ما نیز دانیم...

 

نه که برایم مهم نباشد ولی نمی ترسم دیگر از دل به جاده طولانی که نه هوای شاید

طوفانی سپردن و رفتن به نا کجا آباددددد....

یعنی نمی ترسم از ناکجا آباد ...فقط خنده ام می گیرد از نام شهرهایی که در بلیط می

بینم...نامهایی که فکر می کردم فقط در سریالها وجود دارند و حتی از دید اوشین هم

دور بودند.  ولی حالا می بینم که نخیر وجود دارند و می توانند مقصد کسی باشند.

آنقدر آدمها را شناخته ام که بدانم من اگر اینجا باشم یا در جزیره ای توی اقیانوس آرام

زندگی کنم رونده همان راهی هستم که با چراغهای رنج مزین شده تا زمانی که راه

می دهد تاریکیهای روحم....

.

.

.

 

 میل زدم به ناکابایاشی که بلیط را بگیر من سروقت خواهم آمد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

......I can C cLeArly

 

تو هم شبیه دیگرانی، 

                  شیفته پرواز

 

                            اما هیچکس شبیه تو نیست

                                                            آنها هیچکدام بال نداشتند....

                     

                                                                                            (واهه آرمن)

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸

مینا، جشن بیکران...

از مطب دکتر که آمدم بیرون دلم میخواست پرواز کنم توی سرمای جردن...دلم می

خواست جشن بگیرم...اولین قدم خرید یک رژ بورجویس به مبلغ 11500 تومان بود...

حالا در خانه ام نشسته ام و شادی و آرامشی با من در زیر این سقف قدم

میزند...خوراک مرغ درست می کند، رژ جدید را امتحان می کند، شعله بخاری را کم و

زیاد می کند...و به شبهای پاریس میندیشد...

تنها چیزی که می دانم اینست که این حس مال منست دیگر، ضمیمه من است و هیچ

ضمیمه و تبصره ای ندارد...

لازم نوشت: پارسال همین موقعها با 10 تریلی هم نمی شد بغض مرا جابجا

کرد...آخرش خودم زمینگیرش کردم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸

سیرت زشت...

 

همه ما چهره منحصر بفردی داریم. سلیقه مان در انتخاب لباس و نوع آرایش با دیگری

متفاوت است. علت اینکه چیزی را می خریم و به تن می کنیم یا مو و چهره مان را به

گونه خاصی می آراییم اینست که ذائقه و تفکرمان با دیگری فرق دارد. بدیهی است که

برخی از انسانها به دلیل تمکن مالی یا هر دلیل دیگری دستشان در خوش تیپی و

زیبایی!!! بازتراست و دکوراسیون ظاهری آنها توجه همه را جلب می نماید و تحسین

همگان را برمی انگیزد و بالطبع عده ای هم در نقطه مقابل این عده قرار دارند.

سال اول دانشگاه که بودیم شبها توی خوابگاه معمولا بساط مسخره بازی و حرف این و

آن را زدن داغ بود. می گفتیم و می خندیدیم. ولی همیشه به یاد دارم که صحبتهایمان

 مرز داشت و به تمسخر کسی نمی رسید.

یکبار به یاد دارم که ونوس خیلی جدی گفت:

 مسخره کردن آدمها به خاطر نقصی که خودشان نقشی در آن نداشته اند (مثل چهره و

 گاهی حتی نوع پوشش و گویش و فرهنگ...) نشانه نادانی است.(صلوات!!!)

حرفش واضح و ساده بود ولی برای من جذابیت خاصی داشت. من متاسفانه در

محیطی بزرگ شده بودم که سرگرمی مردم این بود که ساعتها در مورد چهره و لباس

 پوشیدن دیگران حرف بزنند. این مساله چنان ربطی به شهرستانی که در آن زندگی

می کردیم نداشت چه بسا بستگان تهرانی ما در این زمینه پیشتاز بودند. من ولی

 دقیقا به یاد دارم که بعد از آن حرف ونوس تلنگری خوردم و از آن به بعد همیشه حواسم

 بود که در جمعهای دوستانه اگر بخواهم در مورد وزن و قد و سایز دماغ و مارک نداشته

 لباسهای کسی سخنرانی کنم با سکوتی تلخ و نگاههایی سنگین مواجه خواهم شد.

امروز خوشحالم که فرکانس آن عادت زشتم تقریبا به صفر رسیده است.  

ولی گاهی در جمع نزدیکانم که خیلی هم دوستشان دارم از حجم جملات بی شرمانه

در مورد فواصل بین اجزای صورت و مارک جوراب افرادی که فقط یکبار از دور ملاقات شده

اند به ستوه می آیم...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸

خوبم...

 

فقط آمدم بگویم که بیهوشی فرایند جالبی است. یک تکه از زندگی آدم حذف می شود

 و معلوم نمی شود کجا می رود...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸