میدان توحید...

 

نردیک خونه تو یه خشکشویی دیدم یه آقای مو سفیدی سجاده پهن کرده داره نماز می

خونه. آی خوشم اومد...آی خوشم اومد....

 

پ.ن: انقد از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

Dreams can come true, soon or late....

دبیرستانی که بودم کلا با شعر زندگی می کردم... کلا ها!!! 

سپیده رفیق شفیقم همیشه می گفت برام شعر بخون....منم که یک میلیون بیت حفظ

بودم. سپیده می خواست معماری قبول بشه که شد. من شیفته مهندسی پزشکی

بودم که شدم...

سالهای اول که هنوز جوگیر رشته مون بودیم سپیده می گفت خونه ادما رو بایدبا توجه

به شخصیت و علایقشون طراحی کرد. می گفت یه روز واسه تو یه خونه

می سازم که دیواراش شکل شعر باشه...

این اتاق شعر تو یه هاوستل رو که دیدم اول یاد سپیده افتادم....

من الان 1-2 سالی هست که از شعر فاصله گرفتم ولی وقتی به اقامت تو این اتاق فکر

می کنم پوستم کش میاد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

I dont know what you are referring to....!

"این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف زدن مجبور می کنند.

در برابر آنها اگر سکوت کنی بزدلی و اگر سخن بگویی همطراز ایشانی.

این موقعیت بدی است که همیشه اراذل برای انسان پیش می آورند. وقتی یکی آنها

می گویند و یکی تو می گویی، از خودت بیزار می شوی که چرا با چنین کسانی

همدهان شده ای و و قتی می گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می روی....

به راستی روزگاری ست که هم گفتن مشکل است و هم نگفتن..." 

                                                 آتش بدون دود - کتاب دوم- نادر ابراهیمی

 

پ.ن: من الان خیلی عصبانیم...خیلی....

هر بار که فکر می کنم سقف رذالت آدما رو فهمیدم بازی تازه ای پیش میاد...این که

کسی با استفاده از قدرتی که داره اعتماد بنفست رو له کنه چون حاضر نشدی مطابق

خواسته های ذهن بیمارش عمل کنی. 

این هفته اگه بگذره، اگه آروم بشم کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه دعا کنم که دیگه

هرگز گذارم به چنین گرگهایی نیفته...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

شیر بی یال و دم...

در دلم چیزی ست...

جوانه ای گویا...نه! قبلتر حتی. شاید مشتی خاک مشتاق. 

می ترسم بنویسمش. می ترسم رد دستم بیدارکند علفهای هرز را...می ترسم بمیرد

خاک! می بینی از چه چیزها می ترسم؟ از بر باد رفتن چیزی که هنوز ندارم هراسانم. می

ترسم. مرا ترسانده اند...

تو اما به دل نگیر. از من نشنیده ای اما!!! در دلم چیزیست که میدانی چیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

ب ه ا ر...

 

                            اگر از عاشقی پرسی

                                        بدان

                             دلتنگ آن هستم... 

پ.ن: از  آقای دورترها

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

89

سال نوتون مبارک...

لحظه تحویل سال خالی خالی بودم کلی زور زدم تا آرزویی بکنم و جز سلامتی ابدی

خانواده ام چیزی به ذهنم نرسید. 

خسته شده بودم دیگر از نوک پا ایستادنهای طولانی برای تماشای دوردستها...

خوش می گذرد. در خانه می چرخم و چای با باقلوای استانبولی می خورم. لم می

دهم و سریالهای بی شمار کانالهای ترک را دنبال می کنم. روزی چند بار چک میل می

کنم و انتظار می کشم. شعر هم می گویم در ضمن...

دلینگ دلینگ اس ام اس می رسد. تا اینجا 3 شماره 912 ناشناس... قطعا می

شناسمشان ولی کی دیلیت شده اند نمی دانم. جواب نمی دهم. بی ادبی حتی اگر

باشد. والا کاری ندارد که یک عید شما هم مبارک....

شکر ایزد که کینه ای توی دلم نیست ولی حق دارم که دلم نخواهد برخی نامها را ببینم

و بشنوم...

88 خیلی سریع گذشت. 

سال 89 ...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩

خانه پدری...

خانه پدری آدم را بهترین جای دنیا می دانم و در عین حال به این فکر می کنم که از کی

این خانه توی ذهنم و کلامم تبدیل شد به خانه ی پدری.

هر جای دیگری که سکنی گزیدم برای مدتی کوتاه یا بلند (از خوابگاه گرفته تا خانه پگاه و

در این یکسال و نیم گذشته خانه خودم) سعی کردم شبیه هرچه بیشتر خانه باشد.

سعی کردم تلویزیونش روشن باشد گرچه آدم تلویزیون نیستم، شیشه هایش همیشه

تمیز و بی لک باشد و پرده هایش سفید سفید...

در کبودترین روزگارم آشپری می کردم و سالاد درست می کردم. کیک می پختم و اسپند

دود می کردم. و فقط باید روزگاری طولانی تنها زندگی کرده باشی تا بدانی که انرژی

می برد این کارها...که وقتی می توان با نیمرویی و حداکثر سفارش غذایی سیگنالهای

معده را تا مدتی خاموش نمود. 

من از واژه موقتی که به دنبال زندگی آدم می آید بیزارم گرچه در این مساله با نود درصد

دوستانم شریکم. که نمی گذارد من برای دل خودم مبل بخرم برای خانه ام مثلا...

که شب و روزم شده گشتن و سرک کشیدن به 4 گوشه دنیا که بلاخره یک جایی پیدا

شود که خانه ام شود برای 4 سال. که بدانم 4 سال اینجا هستم قطعا از آسمان سنگ

هم ببارد.

من آدم چمدان نیستم. آدم خانه ام. متعلقاتم زیاد است همیشه. در هر اتاق تکانی از

 کلی شی و کاغذ دل می کنم و کلی دیگر را در زیر تختی، ته کشویی می چپانم که

بماند. چه کنم. آدم سبکباری نیستم. 

حاشیه رفتم. می خواستم بگویم که خانه با پرده تمیز و شیشه های بی لک و بوی

قرمه سبزی و کیک و پیاز داغ خانه نمی شود. یعنی نه که نشود، خانه پدری نمی شود.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩