بیش از اینها خاطرم دلگیر بود...

 

دلم پر است. پر پر...(به فتح و ضم پ، هردو درست است)

با آدمها معاشرت که می کنم زود پشیمان می شوم. معاشرت که نمی کنم دلتنگ...

دلم می خواهد فقط فرار کنم. زود زود...ولی نمیشود لامصب...

نمی توانم با کسی حرف بزنم. می ترسم. 

 جرات ندارم غر بزنم...یعنی حتی توی دل خودم هم...خاموش شده کلا آن بخشی

که نظر می داد راجع به کیفیت زندگی. 

کاش هرگز اینقدر قوی نشده بودم. قوی مثل گاو. کاش اینقدر رنج نکشیده بودم.

دلم چه گرفته....خیلی ها....بودن در این شهر آزارم میدهد. ریاضت بسیاری کشیده ام

تا از در و دیوار و آسمان و ابر این شهر لذت ببرم. موفق هم شده ام ولی ...

 

 امشب در چهار راه ولیعصر بعد از جدا شدن از بچه ها سوار BRT شدم. ساعت نزدیک

11 بود و  اتوبوس خیلی خلوت... تا نشستم با ذوق کیفم را باز کردم تا با سوغاتی

عطیه از سنگاپور خلوت کنم. گوشواره و انگشتر...داشتم تلاش می کردم که انگشتر را

دستم کنم که خانمی که روبرویم نشسته بود گفت انگشتر خریدی؟ گفتم نه سوغاتیه.

گفت: میدیش به من؟

خیلی جدی بود. شوخی نمیکرد. بنظر هم نمی آمد فقیر یا دیوانه باشد. 40 ساله بود

مثلا. چهره ملایمی داشت. سفید رو بود. روسری مشکی سرش بود. 

گفتم: قابل نداره. 

گفت: این ماه تولدمه...

گفتم: چه ماه خوبی. 

گفت آره ماه خوبیه. ولی هنوز هیشکی بهم کادو نداده. انگشترو میدیش به من؟

بازم تعارف کردم: اگه خوشتون میاد وردارین. 

خیلی تابلو بود که دوست ندارم بدهم. آخه یک انگشتر فانتزی دخترانه به چه درد آن

خانم محجبه با شخصیت می خورد؟ 

گفت: دارم از روضه میام. ایشالا همه به حاجتشون برسن. من امسال از هیشکی کادو

نگرفتم. بچه هام ازم دورن...

سر ایستگاه رودکی پیاده شدم. خداحافظی کردم از خانمی که مهرش به دلم نشسته

بود. گفتم: خداحافظ سلامت باشید....

 

الان یادم افتاد. خیلی حالم گرفته شد. کاش بهش میدادم انگشتر رو. کاشششش...

من که از این چیزا زیاد دارم. عطی هم که دو تا سوغاتی برام آورده بود...اون زن ولی

دلش می خواست هدیه بگیره.

کی بود اصلا؟ آدم بود؟ 

خدایاااااا. کاش قلبمو اینقدر نشکسته بودی که جرات نگاه کردن به سمتت رو هم

نذاشته باشم...

کاش.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

در ننوشتن .....

من واقعا دیگر توانایی نوشتن ندارم....

همچنانکه توانایی کتاب خواندنم را مدتهاست از دست داده ام. وبگردی و گودر نشینی

مثل فست فود رگهایم را پر می کند و جایی برای کاغذی که بدست بگیرم باقی نمی

گذارد. 

از کیفیت زندگی هم چیزی نگویم بهتر است....

اینروزها تنها دلخوشیم شنیدن صدای پدر و مادرم شده...پدرم همیشه مطمئن است که

همه کارها درست میشود مادرم ولی می گوید درست نشد هم عیبی ندارد. پدرم

همیشه معتقداست که جای این همه غر زدن نمازت را بخوان....مادرم با او موافق است

ولی فکر می کند که من بیخود سرو صدا می کنم....

از هیچکدامشان انتظار ندارم که درکم کنند. مادرم لیسانسش را در شهری نزدیک

خانواده اش گرفته. هر آخر هفته به دیدار خانواده می رفته و در آن شهر هم کلی قوم و

خویش داشته. باز هم گاهی تصاویر تلخی از آن دوره سخت!!!! در ذهنش هست...

بعد هم در 21 سالگی با پدرم ازدواج کرده. مردی که همیشه شبیه آیینه است.

فرزندانش هم ما بوده ایم که البته رضا (سلام دادا :*) بسیار کمتر از من مساله دارد.

من هم که اصولا با هر بیچارگی شده مسائلم را به دوش می کشم تا مبادا خاطرشان

مکدر شود.  در 2 ماه اخیر من مسئول بحران در خانه شناخته شده ام چون رضا را

تشویق به ثبت نام در کلاس زبان کرده ام و او یک ماه وقت نکرده به خانه برود و دلشان

برای او بسیار تنگ شده...فرزند پسر همیشه دوست داشتنی تر است. نه که چیزی

برای من کم بگذارند ولی واقعیت تلخیست که به دوری من عادت کرده اند و به غیبتهای

هفتگی برادرم هنوز نه! 

حالا همه اینها به کنار، می خواستم بگویم که هرگز در این سالها خانواده ام تخمینی از

میزان باری که بر دوشم بود نداشتند.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

در ننوشتن دردیست که در دردناکترین نوشته ها نیست....

 

چه بارانی بود امشب...

بعد از 10 روز زندگی مزخرف کاری پیتزا و هات داگ و سیب زمینی نشاط هم چسبید.

حتی ترافیک توحید- جمهوری هم آزارم نداد. 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

امشب اگر مرگم رسد حرفی ندارم...

مرگ چیز بدی نیست.

من اگر امشب قرار باشد بمیرم اول کمی می ترسم...برای تاریکی و تنهایی و خاموشی

درپیش رو...که البته خودم را قانع خواهم کرد که این مفاهیم در این دنیا وجود داشتند و

از آنسو کسی خبری ندارد...شاید که روشنتر باشد حتی! 

بعد دلم می گیرد. که چه همه برنامه داشتم و فرصت نشد.

می خواستم یک دکتر نوروساینتیست خفن شوم. 

می خواستم روزی روزگاری که در سرزمینی دور اتاق قشنگی داشتم و دوستان گزیده

ای، روزی که آنقدر از تهران دور بودم که دلم تمام و کمال مال خودم باشد بنشینم شعر

بنویسم و غصه نخورم. که شعرهایم شعفناک باشند و طرب انگیز...و بخندم به روزگاری

که خواندن و سرودن شعر لایه لایه اندوه به دورم می پیچید و چقدر هم لذت می بردم که

من می فهمم آنچه را که دیگران نمی فهمند...

 

می خواستم روزی دلم را بدهم به کسی برای همیشه. تمام دلم را...تمام طبقاتش را

یکجا...به کسی که به گشتن باغ آمده بود نه کشتن چراغ ...که پس گرفتنی در کار

نبود و زخم و دروغ و خنجری...

می خواستم سپهر را در آغوش بگیرم...

می خواستم...

می خواستم 2 بار ویزای آلمان بگیرم...!

**********************

این شب زیبای اردیبهشت شب خوبی نیست برای مردن .

ولی مرگ کلا چیز بدی نیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

بس نیست؟

 

چقدر چشمهایم را ببندم

و حضور دستهایت را بر تنم نقاشی کنم؟

می ترسم!

می ترسم دستهایم از دلتنگیت بمیرند....

                                                                       "عباس معروفی"

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند...

 

حرف خیلی دارم.... ولی کار بسیار دشواریست لب گشودن. 

گاهی ایمان به هیچ چیزی نجاتم نمی دهد. باورهایم با دهان کج به من پشت می کنند.

گاهی...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

Hmmmmm..PrEgNanT!

دوستم تو کانادا حامله است. الان رفته تو 9 ماه یعنی هر آن ممکنه نی نی ش به دنیا

بیاد.

همیشه فکر می کنم که زیباترین شاهکار آقای خداست این جوانه ای که تو رحم زن

بوجود میاد و هرروز بزرگ میشه و آخرش با دردی وصف ناپذیر تحویل دنیا داده میشه.

همیشه فکرمی کنم زیباترین روزای یه زن روزای حاملگیشه. یه تکه ای از عمرت که دو تا

جون داری، دو  تا قلب تو وجودت میزنه...

دوستم ولی زیاد خوشحال نیست. با همسرش رفاقتی نداره. فقط زن و شوهرن...

 

عجب قصه ای داریم ما آدما...یکی از تنهایی می ناله یکی از تنهایی کنار همسرش...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

خدا گر زحکمت ببندد دری...

خب من از آنجایی که قرار بود امشب راهی سفر باشم و چند شب بود که اسلاید می

ساختم و مقاله می خواندم لذا امروز از خستگی و بیخوابی رنج می بردم. ظهر که

درسفارت ژرمنستان به زیبایی پاسپورت بی ویزا را تحویل گرفتم و مجبور به عودت بلیط

شدم و دست از پا درازتر به خانه برگشتم طبعا حالم کمی گرفته بود. 

بعد از کمی وقت گذرانی به خواب عمیقی فرو رفتم و دقایقی پیش با صدای زنگ در

آپارتمان از خواب پریدم. با 1-2 بار اول تکانی به خودم دادم و فکرکردم که خوابم چون

منتظر کسی نبودم. بعد که فهمیدم بیدارم و واقعا کسی اصرار دارد که من در را باز کنم

باز هم بیخیال بودم. لابد یکی از همسایه ها آچاری پیچ گوشتی چیزی لازم داشت.

بلاخره با ادامه ماجرا پشت در رفتم و از چشمی دیدم آقای قد بلندی پشت در است.

شئونات اسلامی را پوشیدم و در را باز کردم. با چشمانی که به زحمت باز بود دیدم که

آقای محترمی بالبخند بسیار پهنی سلام داد و حالم را پرسید و من مطمئن نیستم که

جوابش را داده باشم حتی و بعد پرسید: خواب بودی؟؟؟ ببخشید!

من آن لحظه فقط این به ذهنم رسید که ایشان شبیه هیچکدام از پسر خاله های من

نیست! بعد چیزی که یادم می آید اینست که ایشان یک جعبه شکلات دودستی گرفتند

جلوی من و گفتند:" این خدمت شما خانم!  " منهم گرفتم و یک خیلی ممنون مبهوت

گفتم و در را بستم!

بعد دوباره خوابم برد و فکر می کردم که چه خواب با مزه رمانتیکی دیده ام فقط کاش می

شناختم این آقا رو!

الان چند دقیقه ای است که بیدار شده ام و شکلات سفید روی میز وجود خارجی دارد و

کم کم به خاطر می آورم که این آقا همخانه جدید آقای همسایه روبرویی است و یکی دو

بار دیده بودمش قبلا. 

هم از دست خودم عصبانیم که چرا اینقدر راحت شکلات را گرفتم و هم به روزی فکر می

کنم که مریم اینجا باشد و با هم چای و شکلات سفید بخوریم و بخندیم. 

بیچاره از کجا باید می دانست که من شکلات تلخ دوست دارم؟ :)))))

عشاق من همیشه یا از عشق در زمان و مکان نامناسب رنج می برده اند یا از فقر

شعور...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

حسادت عصر جمعه...

 

اصلا انصاف نیست که کسانی که غری برای زدن ندارند کلی آدم آماده عزیزم جانم گویان دم

دستشان باشد.   

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

یادت مرا فراموش...

نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت
است، چیزی که من مدت‌هاست آن را از یاد بردم.

تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوایی

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩