من خوش باور ساده....

تو اینجا را نمی خوانی. تمامی شواهد و قرائن این را می گویند...

حالا نمی خواهی یا بالکل از ذهنت پاک شده وجود همچین جایی چیزی نیست که

بتوان به این راحتی فهمید. 

این را گفتم که به خودم یاد آوری کنم این پست نمی تواند دارای مخاطب خاص باشد اگر

هم نگارنده تمایل به این امر داشته باشد. 

من درکت نمی کنم. من خوشم نمیاید کسی وبلاگ مرا نخواند و به خود اجازه به چالش

کشیدنم را بدهد. من اگر بگویم آرشیو وبلاگ چه کسانی را خوانده ام مخت سوت می

کشد...

بگذریم.

آمده بودم بگویم که هر بار جور دیگری از سادگی خودم تعجب می کنم. مثل حملات

PMS که هر بار تا به اتمام نرسند می توانم روی PMS نبودنشان قسم بخورم.

به طرز عجیبی حرفهای مردم باورم می شود. 

زنگ زدم به پدر شاگردم. گفتم بیش از یک ماه از تدریس گدشته و هنوز حق الزحمه

ناچیز من به حساب من واریز نشده است. پدرش مرد متمولی به نظر می رسید.

چنان قضیه را چرخ داد که تشکر و خداحافظی کردم. گوشی را گذاشتم. با یک دو دو تا

چهار تا میشد فهمید که دروغ گفته بود. می خواسته تا موقعی که من اعتراض نکرده ام

حقم را پرداخت نکند. 

می دانی؟ آدمها را نمی فهمم. 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩

حدیث عمر آدم....

نوشتنی زیاد دارم. 

رفتم شهر آفتابگردانها و برگشتم. بهشتی اگر باشد آنجاست و خواهد بود برای

همیشه. 

تنها چیزی که آنجا آزارم می دهد افزایش چینهای پیشانی پدر است هر بار.

شاید اینجا نگفته ام قبلا که پدر بزرگم یعنی پدر پدرم 92 سال دارد و هنوز تنها سفر می

 کند. پای صحبت او نشستن همیشه جالب است. سواد خواندن و نوشتن دارد یعنی در

واقع سواد بوستان و گلستان و قرآن...ولی بعدها به قول خودش با خواندن در و دیوار و

تابلوها سوادش را تقویت نموده. سوره های بسیار و اشعار فراوانی را حفظ است. 

خواستم بگویم که ایشان بسیار متاسف است که من برای رفتن به آمریکا اقدام نکرده

ام. مشکلات ویزا و اینهای اصلا توی کتش نمی رود. می گوید اگر گفته بودی من به فلان

فامیل سپرده بودم کار ویزایت را درست می کرد!!!

خدا عمرش دهد خلاصه...داشت در مورد یکی از همسایه ها که به تازگی مرحوم شده

صحبت می کرد : که جوان بود...82 سال داشت!

هیچ لحنی از شوخی هم در کلامش نبود...

بگذریم. 

می گذرد این روزها...چیز زیادی از 27 سالگیم نمانده است....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

امپراطوری انتظار...

 

 هیچ نوشتنم نمی آید...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

قاصدکها بلاخره روزی....

از عطر شیشه آبی که می زنم بوی نسبتا تلخ مطبوعی توی مشامم می پیچد.

یاد کیش میفتم و به قول اریک: پلیژر آو ایر کاندیشنر...

بعد یاد کولر خانه میفتم و از آخرین روزهای گرم پارسال خاطره خرابی کولر برایم تداعی

میشود. هنوز گرمی هوا آنقدر آزار دهنده نشده که به فکر تعمیرش بیفتم ولی شاید

همین فردا مجبور شوم. 

برای بیش از 24 ساعتم نمی توانم برنامه ریزی کنم. الان مثلا می توانم به تدریس

ریاضی فردا فکر کنم. یا با کتاب Passwort Deutsch که از لاله گرفته ام سرگرم شوم.

کلاس آیروبیک...

 بدون اینکه بدانم به قول سارا ASAP بعضیها یعنی چقدر از زندگی من.....

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩