دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند...

 

حرف خیلی دارم.... ولی کار بسیار دشواریست لب گشودن. 

گاهی ایمان به هیچ چیزی نجاتم نمی دهد. باورهایم با دهان کج به من پشت می کنند.

گاهی...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

Hmmmmm..PrEgNanT!

دوستم تو کانادا حامله است. الان رفته تو 9 ماه یعنی هر آن ممکنه نی نی ش به دنیا

بیاد.

همیشه فکر می کنم که زیباترین شاهکار آقای خداست این جوانه ای که تو رحم زن

بوجود میاد و هرروز بزرگ میشه و آخرش با دردی وصف ناپذیر تحویل دنیا داده میشه.

همیشه فکرمی کنم زیباترین روزای یه زن روزای حاملگیشه. یه تکه ای از عمرت که دو تا

جون داری، دو  تا قلب تو وجودت میزنه...

دوستم ولی زیاد خوشحال نیست. با همسرش رفاقتی نداره. فقط زن و شوهرن...

 

عجب قصه ای داریم ما آدما...یکی از تنهایی می ناله یکی از تنهایی کنار همسرش...

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩

خدا گر زحکمت ببندد دری...

خب من از آنجایی که قرار بود امشب راهی سفر باشم و چند شب بود که اسلاید می

ساختم و مقاله می خواندم لذا امروز از خستگی و بیخوابی رنج می بردم. ظهر که

درسفارت ژرمنستان به زیبایی پاسپورت بی ویزا را تحویل گرفتم و مجبور به عودت بلیط

شدم و دست از پا درازتر به خانه برگشتم طبعا حالم کمی گرفته بود. 

بعد از کمی وقت گذرانی به خواب عمیقی فرو رفتم و دقایقی پیش با صدای زنگ در

آپارتمان از خواب پریدم. با 1-2 بار اول تکانی به خودم دادم و فکرکردم که خوابم چون

منتظر کسی نبودم. بعد که فهمیدم بیدارم و واقعا کسی اصرار دارد که من در را باز کنم

باز هم بیخیال بودم. لابد یکی از همسایه ها آچاری پیچ گوشتی چیزی لازم داشت.

بلاخره با ادامه ماجرا پشت در رفتم و از چشمی دیدم آقای قد بلندی پشت در است.

شئونات اسلامی را پوشیدم و در را باز کردم. با چشمانی که به زحمت باز بود دیدم که

آقای محترمی بالبخند بسیار پهنی سلام داد و حالم را پرسید و من مطمئن نیستم که

جوابش را داده باشم حتی و بعد پرسید: خواب بودی؟؟؟ ببخشید!

من آن لحظه فقط این به ذهنم رسید که ایشان شبیه هیچکدام از پسر خاله های من

نیست! بعد چیزی که یادم می آید اینست که ایشان یک جعبه شکلات دودستی گرفتند

جلوی من و گفتند:" این خدمت شما خانم!  " منهم گرفتم و یک خیلی ممنون مبهوت

گفتم و در را بستم!

بعد دوباره خوابم برد و فکر می کردم که چه خواب با مزه رمانتیکی دیده ام فقط کاش می

شناختم این آقا رو!

الان چند دقیقه ای است که بیدار شده ام و شکلات سفید روی میز وجود خارجی دارد و

کم کم به خاطر می آورم که این آقا همخانه جدید آقای همسایه روبرویی است و یکی دو

بار دیده بودمش قبلا. 

هم از دست خودم عصبانیم که چرا اینقدر راحت شکلات را گرفتم و هم به روزی فکر می

کنم که مریم اینجا باشد و با هم چای و شکلات سفید بخوریم و بخندیم. 

بیچاره از کجا باید می دانست که من شکلات تلخ دوست دارم؟ :)))))

عشاق من همیشه یا از عشق در زمان و مکان نامناسب رنج می برده اند یا از فقر

شعور...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

حسادت عصر جمعه...

 

اصلا انصاف نیست که کسانی که غری برای زدن ندارند کلی آدم آماده عزیزم جانم گویان دم

دستشان باشد.   

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

یادت مرا فراموش...

نه، آسمان عاطفه ندارد، ولی احتمالا چیزی بالاتر از آسمان وجود دارد که عشق و شفقت
است، چیزی که من مدت‌هاست آن را از یاد بردم.

تنهایی پر هیاهو/ بهومیل هرابال/ پرویز دوایی

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩

میدان توحید...

 

نردیک خونه تو یه خشکشویی دیدم یه آقای مو سفیدی سجاده پهن کرده داره نماز می

خونه. آی خوشم اومد...آی خوشم اومد....

 

پ.ن: انقد از تو دور شدم که دیگه پیدات نیست...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

Dreams can come true, soon or late....

دبیرستانی که بودم کلا با شعر زندگی می کردم... کلا ها!!! 

سپیده رفیق شفیقم همیشه می گفت برام شعر بخون....منم که یک میلیون بیت حفظ

بودم. سپیده می خواست معماری قبول بشه که شد. من شیفته مهندسی پزشکی

بودم که شدم...

سالهای اول که هنوز جوگیر رشته مون بودیم سپیده می گفت خونه ادما رو بایدبا توجه

به شخصیت و علایقشون طراحی کرد. می گفت یه روز واسه تو یه خونه

می سازم که دیواراش شکل شعر باشه...

این اتاق شعر تو یه هاوستل رو که دیدم اول یاد سپیده افتادم....

من الان 1-2 سالی هست که از شعر فاصله گرفتم ولی وقتی به اقامت تو این اتاق فکر

می کنم پوستم کش میاد....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٩

I dont know what you are referring to....!

"این ریاکاران و دروغگویان هستند که انسان را به حرف زدن مجبور می کنند.

در برابر آنها اگر سکوت کنی بزدلی و اگر سخن بگویی همطراز ایشانی.

این موقعیت بدی است که همیشه اراذل برای انسان پیش می آورند. وقتی یکی آنها

می گویند و یکی تو می گویی، از خودت بیزار می شوی که چرا با چنین کسانی

همدهان شده ای و و قتی می گویند و تو بزرگوارانه به راه خود می روی....

به راستی روزگاری ست که هم گفتن مشکل است و هم نگفتن..." 

                                                 آتش بدون دود - کتاب دوم- نادر ابراهیمی

 

پ.ن: من الان خیلی عصبانیم...خیلی....

هر بار که فکر می کنم سقف رذالت آدما رو فهمیدم بازی تازه ای پیش میاد...این که

کسی با استفاده از قدرتی که داره اعتماد بنفست رو له کنه چون حاضر نشدی مطابق

خواسته های ذهن بیمارش عمل کنی. 

این هفته اگه بگذره، اگه آروم بشم کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه دعا کنم که دیگه

هرگز گذارم به چنین گرگهایی نیفته...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

شیر بی یال و دم...

در دلم چیزی ست...

جوانه ای گویا...نه! قبلتر حتی. شاید مشتی خاک مشتاق. 

می ترسم بنویسمش. می ترسم رد دستم بیدارکند علفهای هرز را...می ترسم بمیرد

خاک! می بینی از چه چیزها می ترسم؟ از بر باد رفتن چیزی که هنوز ندارم هراسانم. می

ترسم. مرا ترسانده اند...

تو اما به دل نگیر. از من نشنیده ای اما!!! در دلم چیزیست که میدانی چیست...

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

ب ه ا ر...

 

                            اگر از عاشقی پرسی

                                        بدان

                             دلتنگ آن هستم... 

پ.ن: از  آقای دورترها

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

← صفحه بعد صفحه قبل →