هميشه فکر می کردم اونقد رشد کردم که از کسی به هر دليلی متنفر نباشم.هر وقت در اولين برخورد از کسی بدم می اومد کلی خودمو سرزنش ميکردم.

تابستون امسال که يه کم رفتم سمت آشنايی با هوميوپاتی  ديدم که نه بابا من خيلی هم مقصر نبودم.

شايد عاميانه ترين دليلش اين باشه که يه موقعی يه جايی  ازش خاطره خوشی نداری  و يادت نمياد................                            

*************************************************************

وقتی می بينی برای دادن جواب سلامت ۱۰۰۰۰مگاژول انرژی مصرف می  کنم  وقتی که چشام خيره شدن به هر جايی جز صورتت رو ترجيح ميدن  وقتی که حالمو می پرسی و چشام پر ميشه وخط صاف لبام باز نميشه

خوب  نيا پيشم.حالمو نپرس.دستمو نگير........

گاهی احساس می کم الان ديگه رابطه ما از هر مساله پيچيده ای تو دنيا  پيچيده تره.

همون رابطه ساده و قشنگ....همون رابطه ای که در امتداد  تک زنگهای کوتاه و قهقهه های بلند و بستنی های خوشمزه  با ما قدم زد و به اينجا رسيد....اينارو که ديگه يادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی اينجا ديگه  بد جاييه.حس می کنم به اندازه ۱۰۰۰۰۰تا دنيا ازت فاصله دارم و اين واقعيتيه که قبولش کردم.

به نظرم همه اون حرفای مشترک حتی غير مشترک اون اختلاف نظرای عميق  اون بحثای شبانه اون خنده ها ی از ته دل و اون اشکای سنکرون همه و همه خواب بود.

اون روزا گاهی با خودم فکر می کردم  من و تو شايد فقط در تعريف انسان با هم موافقيم ولی عجب رابطه فوق مسالمت آميزی داشتيم.الان می فهمم كه اشكال دقيقا همينجا بود..........

 

ولی هميشه برام جالب بودي.در اعماق وجودت يه خميره خام و بيطرف رو می ديدم كه خيلی دوسم داره  واز حرفام لذت می بره.حتی اگه تو با دادن تكانهای شديد افقی به سرت بهم بگی كه حق هميشه كلا با خودته.....بگی كه خيلی مثل دخترای معمولی و توسری خورده ايرانی فكر می كنم......كه بچه ای كه من بخوام تربيت كنم نمی تونه هيچ تكو نی به اين جامعه بده.

.................................................................................................

الان ديگه هر چی فكر می كنم می بينم كه من و تو فقط در انسان بودن مشتركيم اگه باشيم.وقتی به طرفم ميای حالم از جنس مهربو نيت به هم می خوره.می فهمي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا دلم نمی خواد به حرف اون دوست بيطرفی فكر كنم كه می گفت شما تو چاهي افتادين كه شايد برای بيرون اومدن ازش مجبور  بشين  پا روی شونه های  همديگه بذارين....ولی نگفته بود كه احتمالا به دل همديگه هم چنگ می ندازيم.......... ای لعنت به آدمايی مثل تو.......هيچ وقت تو زندگی اينقد احساس عجز و وحشت نكرده بودم.

و تو  امروزو امشب و هر روزو هر شب با يه لشكر آدم و كله خودت و يه كله يدكی و حق به جانب ترين چهره دنيا بشين بگو كه كله من چقد خرابه.....كه من چقد مشكل بزرگی شدم برات....و اصلا از خودت نپرس :چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستی هر چی هم دلت می خواد دروغ بگو و اطمينان داشته باش كه تو محق ترين انسان جهانی چون صدای من قرار نيست به جايی برسه.اگه تو قراره پشتم باشي....

وكسی كه يه روزی از چشمات می خوند كه دلت چند تا گرفته امروز اين حسو بهت القا  می كنه كه از يه سياره ديگه اومدی و اگه آدمای بينهايت مهربون اينجا نمی فهمن چی می گی ميتو نی بری بميري........يا جوری  دروغ بگه تا تو مجبور بشی صداتو بلند كنی كه مطمئن شی خواب نيستي..................................................................................

دلم می خواد فقط يه بار ديگه با اون لحن مهربون و چشای نافذت!!!!! ازم بپرسی كه:اگه نمی ترسيدی چی كار می كردي؟

اونوقت با يه فرياد سنگين همه تكه ها ی تيز و برنده نفرتم رو كه درونمو به خون كشيدن به

صورتت بپاشم و بگم:

من نمی ترسم يعنی همين.............

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤
تگ ها :