برو ای نگاه تو خورشيد من....

پرده اول: يك شب از ستاره ها مرا صدا زدي....

ميگن كسايي كه باهم انس معنوي دارن دو تا خاطره هميشه تو ذهنشون مي‌مونه: يكي ياد اولين ديداري كه اونا رو به هم پيوند داده و دوم خاطره آخرين روزي كه دست تقدير اونارو از هم جدا كرده.

پرده دوم: پايندگي كن... اي آخرين ديدار پررنج!

پرانرژي بودي مثل هميشه. ولي آروم آروم...بيشتر از دو ساعت تموم حرف زدي. فقط در مورد من و آينده خودت....انقدر دقيق و هوشمندانه در مورد من و رفتار من و زندگي من و خود من حرف مي‌زدي كه  اصلا دلم نمي‌خواست ازت جدا بشم.....هيچوقت نفهميدم من و آينده تو چه ربطي با هم داشتيم؟

پ.ن: خوب يادم مونده. نه؟

پرده سوم: وحشت زندان مرا مي‌كشت        باز زندانبان خود بودم.....

حالا كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه تو منو انقدر بزرگ كرده بودي كه با هر خار و خسي همنشين نشم. فقط مشكل اين بود كه جز تو همه رو خار وخس مي‌ديدم....نمي‌دونم چرا دنيام محدود شده بود به تو. هر سمتي كه مي‌رفتم تورو مي‌ديدم. گرچه تو منو رها كرده بودي. درست مثل يه بادكنك. روز به روز داشتم ازت فاصله مي‌گرفتم. تا اينكه كلا از مسير ديدت خارج شدم. ولي من هنوز فقط و فقط تورو مي‌ديدم تو دنيا. هي مي‌خوردم به اين طرف و اون طرف....يه چند باري هم عاشق شدم. ولي همه اومدن و رد شدن و رفتن و تو همچنان نشسته بودي تو دلم. شريعتي عجب گفته كه

 " دوست داشتن زاييده شناخت و از عشق برتر است"  

.

.

.

پرده آخر: اي ستاره ها، ستاره ها، ستاره ها! او چرا مرا.....

میگن معاشرت بر دانایی می‌افزاید ولی تنهایی مکتب نبوغ است.

نشسته بودم اون سر دنيا. يه جايي كه شبيه بهشت بود. تنهاي تنهاي تنها بودم. داشتم دوباره با مكتب نبوغ قرارداد مي‌بستم. دانايي رو ديگه لازم نداشتم...يه جاي خالي عظيم توي دلم داشت تكون مي‌خورد. با ضربه خودت از دلم افتاده بودي بيرون و من نمي‌دونستم با اين همه جاي خالي چي‌كار ميشه كرد. ولي ته مونده قدرتي كه بهم داده بودي هنوز انقدر بود كه بتونم كلا يادتو دفن كنم.

اين پرده: Her askin sonunda göz yasi vardir Akar damla damla sel olur gider.......

مي‌دونم ماركز گفته كه اگه كسي لياقت اشكاي تو رو داشته باشه باعث اشك ريختنت نميشه. ولي اصلا دست خودم نيست. خودش داره مي‌جوشه مياد پايين. دلم مي‌خواد بدوني كه انقدر خودخواه نيستم كه ازت متنفر شده باشم. نمي‌دونم چرا آخر قصه من و تو اينجوري شد. ولي مي‌دونم كه اصلا حق ندارم حتي تو دلم اعتراض كنم بهت. تو هيچ كار بدي نكردي. تموم شدي ديگه....حالا چه اهميتي داره كه بشينم تحليل كنم كه من نخواستم يا تو يا خدا....

ولي در اين كه دنيا رو بد ساختن هيچ شكي ندارم!

ممنون كه سر راهم قرار گرفتي. ولي من هنوز همونجا موندم. آخه منتظر بودم دوباره از اونجا رد بشي. ولي دارم جمع مي‌كنم راه بيفتم برم. كجا؟ نمي‌دونم.

پ.ن ۱: حيف از آن عمر كه در پاي تو من سركردم.....

پ.ن۲: دیگه هیچوقت از تو نمی‌نویسم. واسه پرنده مرده که لونه نمی‌سازن.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :