حوا زنی بود از جنس آدم....

خدای در احوال آدم اندیشید....پریشان حالی اش را دریافت.

روزی, شبی, کسی نداند به چه زمان , فقط یکی دو ساعتی مانده

 به غروب جمعه! رخوتی ناگهانی بر آدم مستولی کرد. آدم به ناگاه

بر زمینی هموار یله شد. هنوز چشم دوخته بود به طاووسی که زیر

 درختی بال و پر می‌گشود برای طاووسی کوچکتر و ظریفتر.....

دانست آن دو برای هم آفریده شده‌اند.

ناگاه صدای فرشته ای را شنید که به او نزدیک می‌شد و می‌گفت:

نام من حواست.....

نگاهش کرد. از دیگر فرشته ها زیباتر بود.

                                       سه گانه روز اول عشق- آدم و حوا (محمد محمد علی)

پ.ن: من تازه دیشب فهمیدم که با دات آی آر باید بیام اینجا....

خوشحالم...کلا!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :