حيف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد....

صبح تا بیام چشم باز کنم پگاه با چمدونش پریده بود سمت مشهد.

من موندم و خودم. من و یه کامپیوتر بی اینترنت پر از مقاله های کلاسترینگ و

ویولت...که ابدا حوصله شونو ندارم!

من موندم و تی تایمای تک نفره که نمی‌دونم چرا هنوز بهش عادت نکردم.

دلم می‌خواد پگاه تهران باشه و دم غروب بعد از تی تایم تنهای من اس ام اس

 بزنه که :تو شامتو بخور من دیر میام. یا تو شامتو بخور من شام می‌خورم میام.

 یا هرچی!ولی بیاد بلاخره که.

باشه و سه ساعت با تلفن حرف بزنه و من حوصله م تموم بشه.

باشه و ۵ تا فیلم ببینه پشت سرهم و اصلا اصلا حواسش به من نباشه.

باشه و با لپ تاپ بیاد سر تی تایم. من چایی سومو خورده باشم و اون هنوز دست

 به اولی نزده باشه!

باشه و من ازش بپرسم : ماکارونی درست کنم یا لوبیا پلو؟ و اون  پای تلفن چشاش

 برق بزنه و من لب خونی کنم که ماکارونی! (ولی بفهمم که منظورش اینه که چرا

می‌پرسی احمق؟مگه جوابمو نمی‌دونی! (؛) ولی دفه بعد بازم بپرسم!!!

باشه و در مورد پلانهای زندگیم ازش مشورت بخوام.

حتی! دلم می‌خواد که خونه باشه و هوا یهو دو نفره بشه و پگاه زود خوشگل بشه

بره بیرون و سه ساعت بعد برگرده و باز دو ساعت بشینه پای تلفن.

حتی دلم یه چیزای دیگه هم می‌خواد! بی تلبیت! 

پ.ن : زیاد غصه تنهایی منو نخورین. شنبه برمی‌گرده! عاشقه دیگه! حرجی نیست

 بهش! D:

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :