رفت تنها آشناي بخت من....!

صبح زود امروز ونوس برگشت هلند. نشد ببينمش قبل از رفتن.

 ايندفعه كلا فقط دو ساعت همديگه رو ديديم. اشك هيچكدوممون هم بند

 نمي‌اومد...

رفت تا يه سال....

كجا رفتن اون شبهاي تابستوني خوابگاه كه سرمو مي‌ذاشتم رو پاش و اون

 تند تند اشكامو پاك مي‌كرد؟

 شبايي كه با هم " قطعه گمشده " مي‌خونديم واسه بار n ام....

پ.ن۱: روزگار اينسان كه خواهد بي كس و تنها مرا 

            ترسم از آن كه نيايد سايه هم دنبال من

پ.ن۲: بهترين دوستام هميشه ناشبيه ترينها بوده اند به خودم....

  

نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :