ويران سرای دل را گاه عمارت آمد....

دیشب نگار اومده بود پیشم...

تا دیر وقت بیدار بودیم و برق هم که قطع شد دیگه در حضور دو تا شمع! ادامه دادیم.

نگار گفت و پرسید و شنید....

خوبیش این بود که من نیاز نبود زیاد حرف بزنم گرچه موضوع صحبت فقط من بودم!

 آخه حرفی نداشتم که...آخرش هم کل اشتباهات ۶ سال اخیر منو

 در یک نکته خلاصه کرد! ولی به ظهور تغییرات بنیادین در من ابراز

امیدواری نمود!

در یک ماه اخیر کارایی انجام دادم که از خودم بسیار خرسندم!

اول اون مینای غبار گرفته رو شکستم . رفتم تو و خودمو تو یه قلعه ۷ در پیدا کردم.

بعد اومدم بیرون. چند سال اون تو بودم؟ هوا لازم داشتم....

دیگه برنمی‌گردم اون تو...که منتظر بشینم نوری از جایی بتابه اونم نه هرجایی...

حیف این مینای تازه س که داره میاد بالا...دوسش دارم.

 خیلی شفافه.

می‌خوام قدم بزنم. نفس بکشم و منتظر هیچکس نباشم.

می‌خوام مهربون باشم.

عجب ستمی کرده بودم.

چه سالهایی سوخت!

 چقدر رهایی حس خوبیه....

پ.ن: گل تازه, شعرنو , ......مي‌خوام!

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :