اي سفر مرا ببر زين ديار پر ملال......

مي خندم و ميگم نه...!

  

آمريكا؟ دوره....! 

  

كانادا؟ سرده!!! 

  

اروپا؟ ديگه نه....!!!! 

از چي دارم فرار مي‌كنم؟ مگه ديگه جايي براي ترس مونده؟ 

   وقت زيادي هم ندارم....اگه به فكر خودم نباشم..... 

 صدات چقدر خوب ميومد...ببخش كه اينقدر چلچراغ نشونم ميدي و من باز

بيراهه ميرم...مي‌دونم كه منتظر افتادنم نيستي....تو از اونا نيستي....

تو بيشتر از من نگران تصميمات سرگردان مني. 

و بعد برمي‌گردم سر جاي اول....چه فرقي مي‌كنه؟ سالي يه بار ميام پدر و

 مادرمو مي بينم ميرم.... 

فرقي داره از كجا بيام؟ از این سر دنیا یا اون سرش؟ 

   اين روزهاي نامهربان و ماههاي هيچ و سالهاي پوچ رو تحمل مي‌كنم....

 واسه هدفي كه هدف نيست يه مفره فقط. تا برسم به مكان و موقعيتي كه

 تعيين خواهد كرد اين بار بر چه بايد صبور باشم... 

  پ.ن1: يادت باشد ديگر نگوييم فرار مغزها، بگوييم گريز دردناك انديشه ها. يا

به زبان خودمان بيخيال شدن از جدال بيحاصل با درهاي بسته.... 

 پ.ن2: سفر كه گريه ندارد....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :