از دوستان جانی مشکل توان بريدن...

آخرين دوستي كه در شهر آفتابگردانها واسم مونده بود هم 4شنبه شب طي جشني به يادماندني عروس شد و با همسرش به ديار باقي( از نوع تورنتو...!) شتافت....

ديگه وقتي ميرم اونجا هيچ دوستي ندارم....ديگه هيچوقت قرار نيست رضا داد بزنه: گوشي رو وردار شيداس.....

عوضش به تعداد دوستام در ديار باقي افزوده شد....

عروسي، يه عروسي آذري به تمام معنا ...! بود. اشباع شدم از موسيقي ديارم....جاي همه دوستداران موسيقي ديارم رو خالي كردم.

يه حزن شيرين، يه آرامش كوتاه و يه شعف تكان دهنده...!!! اينا احساساتي بودن كه مدام بينشون سوئيچ مي‌كردم. مضافا اينكه بودن در جوار سپيده و آيدين خودش دنيايي داشت. چقدر دلم مي‌خواست در مورد اشكالات معماري دنيا باهاشون صحبت كنم! ولي نه مجالي بود و نه دلم ميومد عيششونو منغض كنم. خيالم از بابت سپيده هم آسوده شد...

اصلا پايه نبودم برگردم تهران. اونم در اين ايام غيبت كبراي پگاه دلنوازم.....

مي‌ دونين كه...دفتر ايام هجران بسته شد...ما 3 تا كه از اولش يه نفر بوديم الانم بازم قراره بشيم يه نفر....

پ.ن1: تو هرگز گريه مستانه كردي؟؟؟!

پ.ن2: من موندم و تو موندي و ناباوريامون.....

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :