اي رفته زدل، رفته زبر، رفته زخاطر.....

بعد از ناهار جلوي تلويزيون داشت خوابم مي‌برد و با خودم فكر مي‌كردم

 عجب آهندلي شدم....عجب تواني داشتم و خودم خبر نداشتم...

بيدار كه شدم ، همه ستوناي دلم فروريخته بود....

خوابتو ديدم...چرا نگم؟

تو خواب حس مي‌كردم كه دارم خواب مي‌بينم كه اون ور خيابون وايسادي

و داري دست تكون ميدي و لبخند مي‌زني بهم....چشامو با تمام توان باز

نگهداشته بودم و خودمو رسوندم بهت....با اون لبخند شيرين جديت گفتي:

 بازم كه دير كردي! مي‌دوني از كي اينجام؟

بهت زده نگات كردم. گفتم: مگه تو ....؟ اخم كردي و گفتي: كي گفته؟

گفتم : يادت نيست ؟خودت گفتي. توضيح دادي. قبول كردم...

گفتي: خواب ديدي...

يه چيزي ته دلمو قلقلك داد...پرسيدم: يعني هنوز...؟

 گفتي:.....چه جورم....! پرسيدن داره بعد اينهمه سال؟

گفتم: با من بسيار بگوي...از من بسيار بپرس...

پرسيدي. گفتم. پرسيدم. گفتي.

بعدش پرسيدي: چمدوناتو بستي؟ چيزي نمونده ها.....

....رفتيم و رفتيم و رفتيم.....اون لحظه همه دنيا تو دستم بود و با كمال

 ميل و رغبت حاضر بودم بميرم. نمي دونم چرا اين اتفاق نيفتاد.

...................................................................

چشامو كه باز كردم واقعا عاجز بودم از رويارويي با واقعيتي كه داشت بروبر

تو چشام نگاه مي‌كرد....قلبم درد مي‌كرد. همه چي خراب شده بود...

هرچي رشته بودم پنبه شده بود....گريه كردم...ولي سبك نشدم.

خواهش مي‌كنم ديگه به خواب من سفر نكن....اصلا توانايي ندارم. اصلا....

برو تو خواب همونايي كه مونس بيداريشوني...

 بذار زندگي كنم. بذار آهندلي كنم...بلاخره يه جوري ميشه ديگه...

پ.ن۱: من دارم با تمام قوا آينده مو خراب مي‌كنم... خودم مي‌دونم.

        تو كه خراب نمي‌كني. خودم خراب مي‌كنم....

پ ن۲: دیدی داستان هم بلدم بنویسم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦
تگ ها :