امشب حال مرا تو نمي‌داني....

كاش الان مي‌تونستم با يكي حرف بزنم. نه دروغ گفتم! كاش الان يكي پيشم بود كه بدون اينكه من حرفي بزنم مي‌فهميد چي مي‌خوام بگم ...بعد خودش شروع مي‌ كرد به حرف زدن...

مي‌گفت: تواشتباه نمي‌كني مينا....تو الان كار ديگه‌اي نمي توني بكني خب...تو داري از درست ترين راه ميري....مي‌گذره خب...بايد عادت كني...

قبلا از اين آدما داشتم در كنارم....نه يكي كه چند تا...ولي همشون رفتن...حتي به اينجا هم ماهي يكبارم سر نمي‌زنن...

اينايي كه موندن نياز دارن چيزي بشنون تا بتونن چيزي بگن...

پ.ن1: ببين از كجا به كجا رسيدم.....به خدا اگه برات بگم شاخ درمياري...خودمم باورم نميشه...

من خيلي قوي‌ام...با هر چيزي مي‌تونم كنار بيام. هركسسسسسسسسي رو مي‌تونم فراموش كنم. شايد با تحمل رنجي در ابعاد خدا... ولي مي‌تونم....آخه تونستم...

ولي خودمو اصلا اصلا اصلا نمي‌تونم فراموش كنم...حتي اگه بميرم!

پ.ن2:شبيه چنين سردرد ويران كننده‌اي رو فقط يكبار به ياد دارم....خرداد83 تو شمال...  

پ.ن3: خداياااااااااااا! چرا عادت نمياد كه با خودش غفلت بياره؟

پ.ن4: ......مي‌دوني الان دلم چي مي‌خواد؟ يه سفر...يه سفر بي بازگشت...كه خودمو توش گم كنم!

پ.ن5: قرمزي چشاي من تو هيچ مداد رنگي نيست...

پ.ن6: الان توانايي دارم كه تا پس فردا پ.ن بنويسم...!

پ.ن7: تو توانايي آن را داري؟

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :