زان روزهای خوب خدا ماهها گذشت....

دوباره آمده از ره قبیله پاییز

غریبه! فصل سفر فصل کوچ شده برخیز....

تمام وسعت این شهر غرق خون شده است

برو برو تو از این ورطه جنون آمیز

من از عبور تمامی فصلها سیرم

و از طلوع و غروب ستاره‌ها هم نیز

تمام فصل دلم تکه تکه از غم توست

بگو به غیر سوختنم چه چاره است عزیز؟

غریبه! چاره دردت فقط غزلخوانی ست

غزل بخوان و به یاد گذشته اشک بریز

...................................................

و حافظ از غم تو با من اینچنین می‌گفت

که در مقام رضا باش و از قضا مگریز....

پ.ن: برسر دوراهی.....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :