در بستر بيماری....

                            یا طبیب القلوب....

پ.ن۱: امروز بیماری انقدر ناگهانی بهم حمله کرد که خیلیییییییی نگران خودم شدم.

ساعتها چشام سیا هی می‌رفت واصلا نمی‌تونستم حتی بشینم تو تخت......

هنوزم اصلاخوب نیستم. 

هم اتاقیام میگن مال روزه وبی خوابی دیشبه... 

ولی خودم فکر می کنم تومور مغزی دارم..... 

پ.ن۲: من مامانمو می‌خوام. خونه‌مونو....پس کیو بخوام؟

لوس هم خودتی...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٦
تگ ها :