دختر نارنج و ترنج...! از من نرنج. از من نرنج!

سفارششان را که دادند هستی گفت: خب؟

مراد گفت: خوب که چی خانم خانمها؟

هستی گفت: فکر کردی که جواب مرا بدهی؟ من از تو خواستگاری کردم.

مراد گفت: ببین هستی! نمی‌خواهم بدبختت کنم!

هستی گفت: بس کن مراد! تنها خوشبختی عشق است. چرا دریغ می‌کنی؟

مراد گفت: سینه من مالامال از عشق توست. ولی دریغ! نگذار با ازدواج پایمالش کنیم.

هستی گفت: شعر تحویلم نده! من پا به ۲۷ سالگی گذاشته ام. من هم مثل هر زن دیگری به

یک کانون گرم و چند بچه که پدرشان تو باشی احتیاج دارم.

مراد گفت: متاسفم! امکاناتش را ندارم...

هستی خشم آورد: اگر تو نخواهی پدر بچه‌های من باشی ناچارم تن به ازدواج با خواستگاری بدهم

که....

مراد گفت: در این صورت دل مرا شکسته‌ای. و در این دنیا هیچ چینی بند زنی پیدا نمی‌شود که دل

شکسته را پیوند بزند...

.................................................................................................................................

صدای سلیم: در این خانه همیشه یک چیزی نیست! اگر دختری که دوستش دارم و ازش خواستگاری

کرده‌ام زنم شود این خانه را خانه می‌کند...

صدای فرهاد: هه...! دختری که عاشق مرد دیگری است مفت نمی‌ارزد...

                                                                                      جزیره سرگردانی- سیمین دانشور

پ.ن۱: دنیا را.....

پ.ن۲:یه سوال دارم. فکر کن جواب بده....

       دختری که عاشق مرد دیگری است برای معشوق چقدر می‌ارزد؟؟؟

      چقدر بیشتر از مفت؟؟؟

      چند برابر هیچ؟  

کاملا بی‌ربط۱: دو نفر از ما سه نفر که قبلا یه نفر بودیم امروز از سفر دور یورووووووپ برگشتیم.

                    فکر کنم خیلی خوش گذشت....

کاملا بی ربط۲: کاش می‌شد اصلا و کلا و هرگز و هیچوقت برنگردم...ولی نمی‌شد که...

کاملا بی ربط۳: موهامو یه ۱۵-۱۰ سانتی کات کردم....

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦
تگ ها :