من غم نمی خورم غم می‌خورد مرا....

بازگشته‌ام....

نه آنطور که بايد....نه اصلا هيچی.....حرف تو دلم يه دنياست ولی....

مثل هميشه سعی کرده‌ام اين بار هم صبور باشم....همين....

هيچکس نميتونه بفهمه من تو اين اين شهر کوچک نه چندان دوست داشتنی چقدر راحتم.......و چقدر خالی...خالی از سخن و اميد .

 خالی از درد. خالی ازهمه چيزايی که در اين ۴سال من از اونا ساخته شده بودم. و خالی از خودم.....

ديگه نپرس به کجا دارم ميرم...به خدا نميدونم..... 

                          

فقط اينو ميدونم:

 احساس سوختن به تماشا نمی شود

                           آتش بگير تا که بدانی چه ميکشم......

ديگه اصلااصلااصلا حوصله ندارم.......

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤
تگ ها :