تموم شد. نشد؟

امشب دلم می‌خواد بنویسم...زیاد ...قشنگ...خوب...

ولی ابدا فکر نکنم چیز خوبی از آب دربیاد.

پس یه لطفی کنین یه امشبم نامربوطیات منو تحمل کنین. 

اگه بگم خسته م دروغ گفتم. اگه بگم حوصله سر رفته دروغ گفتم. پس دروغ نمیگم...

فکر و خیال زیاد دارم.  درس مرس ابدا........یعنی دارما...در تعطیلات ابدی بسر می‌برم.

دیگه چی بنویسم؟ به خدا حرفی ندارم!!! اصلا هم حوصله م سر نرفته...

اهان یه چیز دیگه!!! امروز دعوت شدم خونه عموم ولی گفتم درس دارم نمیام...و الان مثل خود آن

حیوان باوفا احساس ندامت و پشیمانی می‌نمایم.  

این برف هم که دنیارو گرفته دستش....خوبه من برف ندیده نیستم.

آهان! دیروزم به همت خودم عده ای از دوستان دور هم جمع شدن رفتیم برف بازی...بعدشم تا دیر

 وقت خیابونای شمالی تهران رو گز می‌کردیم...به ما که خوش گذشت...فقط فکر کنم دوستان پشت

رل یه کم خسته شدن  منم البته کمی تا قسمتی در برخی از عضلات بی جنبه ام احساس درد و

ناراحتی دارم!!!

خلاصه روز خوبی بود. ممنون از دوستانی که اومدن و جای دوستانی که تنبلی کردن و نیومدن خالی

بود...بابا یه کم از این عروس و داماد یاد بگیرین  

دوستان عزیزی هم که تهران نبودن جاشون بیشتر خالی بود....

اینم عکس قشنگیه...

                          

پ.ن: فکر کنم دیگه حرفی ندارم...

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦
تگ ها :